مرحوم آیت الله مجتهدی تهرانی (ره): روزی مردی نزد امیرالمؤمنین (علیه السلام) آمد و عرض کرد: گناه بسیار کردم؛ برایم دعا کنید تا خدا مرا بیامرزد. حضرت فرمودند: استغفار کن. فرد دیگری آمد و عرضه داشت من فقیرم؛ برایم دعا کنید. حضرت فرمودند: استغفار کن. نفر سوم آمد و عرضه داشت زراعت من آب ندارد و خشک است؛ دعا کنید تا خدا باران نازل کند. حضرت فرمودند: استغفار کن. چهارمین نفر آمد و عرض کرد: ثروت بسیار دارم؛ اما اولاد ندارم؛ برام دعا کنید. حضرت فرمودند: استغفار کن.
علامه طباطبائی در بدو ورودشان به قم برای معرفت جویان تشنهی آن دیار چهرهای ناشناخته بود؛ اما این ناشناختگی را ظرفیت بالای علمی ایشان، مجال بقا نداد. مرحوم آیت الله سید محمدحسین حسینی تهرانی، خاطرهی آشنایی و درک محضر مبارک او را اینچنین بازگو میکند:
مرحوم اخوی، یکی از طلبههای فاضل و یکی از مستشکلین عمده درس مرحوم حاج شیخ عبدالکریم حائری بود. ایشان به من گفت: من کارم درس و بحث و جنجال علمی بود. بر خود میبالیدم که از فضلای نامدار حوزه شدهام و مستشکل درس حاج شیخ هستم! از این روی، خیلی به مسائل روحی و معنوی رایج و دارج نمیپرداختم و حتی در تشرّف به زیارت حرم حضرت معصومه (سلام الله علیها) گاهی تکاهل داشتم و یا مرتب به زیارت نمیرفتم!
حسین بن حسن یکی از نوادگان امام جعفر صادق (علیهالسلام) بود که در قم زندگی میکرد و آشکارا شراب مینوشید.
ایشان آدم کمی نبود. از مشایخ «قم» بود. همه او را میشناختند و همین باعث میشد که لغزش سنگین او، دهان به دهان بپیچد. او در عین وابستگی به شراب، روز به روز فقیرتر هم میشد تا اینکه روزی از سر فقر، به سمت منزل احمد بن اسحاق اشعری که وکیل امام حسن عسکری (علیهالسلام) در امور اوقاف بود رفت؛ ولی احمد بن اسحاق به او اجازه دیدار نداد. حسین بن حسن نیز محزون به خانه برگشت.
وقتی که از نجف اشرف به شهر قم مهاجرت کردیم، منزل محقّری را در پایین شهر اجاره کردیم و با نهایت فقر و قناعت روزگار میگذراندیم.
زن صاحبخانه، بسیار زن بد اخلاق و سختگیری بود و ایراد فراوانی میگرفت. حتی موقع شستن رخت و لباس، با همسر من دعوا میکرد و میگفت: «رختها را ببرید در کنار رودخانه بشویید تا چاه منزل پُر نشود».
یک روز بر سر این موضوع با همسرم دعوا و سر و صدای بسیار کرد، من حوصلهام سرآمد و دلتنگ شدم و قلبم پریشان شد.
«محمد بن شَفّان»، یکی از راویان، روایت میکند: «روزی تصمیم گرفتم به دیدار «قاسم بن علا همدانی» بروم. در آن زمان، او پیر و نابینا شده بود. با آنکه جسمش تحلیل رفته بود، همچنان نمایندهی امام زمان (عجلاللهتعالیفرجهالشریف) بود. در آن دیدار، چهرهاش را غمگین دیدم. پرسیدم: «تو را اندوهگین میبینم؛ آیا اتفاقی افتاده است؟» پاسخ داد: «چند وقتیست نامهای خدمت آقا نوشتهام؛ اما هنوز پاسخی نیامده است. نگرانم که شاید از من ناراحت باشند.»