به تاریخ 19/10/1359 شمسی ساعت 10:10 شب چند سطری وصیتنامه مینویسم: هر شب ستارهای را به زمین میکشند و باز این آسمان غمزده، غرق ستاره است، مادر جان میدانی تو را بسیاردوست دارم و میدانی که فرزندت چقدر عاشق شهادت و عشق به شهیدان داشت.
مادر، جهل حاکم بر یک جامعه، انسانها را به تباهی میکشد و حکومتهای طاغوت، مکملهای این جهلاند و شاید قرنها طول بکشد که انسانی از سلاله پاکان زائیده شود و بتواند رهبری یک جامعه سردرگم و سر در لاک خود فرو برده را در دست گیرد و امام، تبلور ادامهدهندگان راه امامت و شهامت و شهادت است.
من با شهید شدنم به آرزویم رسیدم. مادرم! به خدا رستگار شدهام، خلاصه امیدوارم زحماتی را که برای من کشیدهای بر من حلال کنی و برایم اشک نریزی و در سوگم ننشینی، البته فقط با تو نیستم؛ بلکه با تمام اهل خانواده هستم از خواهرم گرفته تا برادرانم. نکند که برای من گریه و زاری کنید. هر وقت خواستید گریه کنید، برای حضرت علیاکبر گریه کنید.
ان الله اشتری من المومنین انفسهم و اموالهم بان لهم الجنه یقاتلون فی سبیل الله فیقتلون و یقتلون ...وذلک هوالفوز العظیم
توبه 111
همانا خداوند جان و مال مومنین را به بهای بهشت از ایشان خریداری نموده که در راه خدا جهاد میکنند، سپس میکشند و خود کشته میشوند... و این سعادت پیروزی عظیمی است.
«فلمر تقتلوهم و لکن الله فتلهم و مارهیت اذرمیت و لکن الله رمی و لیبلی المومنین منه بلاء حسنا ان الله سمیع علیم؛ (ای مومنان) نه شما؛ بلکه خدا کافران را کشت (وای رسول) چون تو تیر افکندی، نه تو؛ بلکه خدا افکند که مومنان را به پیش آمد خوشی بیازمایید که خدا شنوای دعای خلق و دانا (به مصالح امور عالم است.)»
«ولا تحسبن الذین قتلو فی سبیل الله امواتا بل احیاء عند ربهم یرزقون؛ مپنداری که شهیدان راه خدا مردهاند؛ بلکه زنده به حیات ابدی شدند و نزد پروردگارشان متنعم خواهند شد.»