امام باقر علیه السلام فرمودند:  به خدا سوگند که او (مهدی (علیه السلام)) مضطر (حقیقی) است که در کتاب خدا آمده می فرماید: «اَمَّن یجیب المضطر اذ ادعاه و یکشف السؤ...» بحارالانوار، ج ٥٢، ص ٣٤١ 

برترین گزینش

استاد وارسته‌ای می‌خواست برای خود جانشینی انتخاب کند. در انتخاب جانشینی مناسب از بین شاگردان بسیار، سه نفر را برگزید و درصدد انتخاب بهترین از بین این سه نفر شد. این سه شاگرد، هر سه با ذکاوت و وفادار بودند و طی سال‌های متمادی درس‌های بسیاری را از استاد آموخته بودند. استاد واقعاً نمی‌دانست که کدامیک از این سه تن، برترین‌اند. از این رو تصمیم گرفت که آنها را در مواجهه با عمل بسنجد.
ادامه مطلب

آن‌قدر شور بود که خان هم فهمید

هنگامی که کسی در انجام کارهای نادرست و استفاده نابجا از موقعیت‌ها زیاده‌روی کند، تا جایی که حتی ابله‌ترین آدم‌ها و نیز ساکت‌ترین افراد را هم به اعتراض وادار کند، از این ضرب‌المثل استفاده می‌شود.
زمانی هر روستایی خانی داشت.
مردم روستا مجبور بودند هر ساله مقداری از دسترنج خود را به خان بدهند و همه از خان می‌ترسیدند.
یکی از روستاها خانی داشت که بسیار ابله بود. خان، آشپزی داشت که توجهی به درست پختن غذا نمی‌کرد.
غذاهایی که آشپز می‌پخت بدبو، بدطعم و بی‌ارزش بودند؛ اما خان متوجه نمی‌شد و هیچ اعتراضی نمی‌کرد و آشپز نیز این را می‌دانست.
ادامه مطلب

تاجر ثروتمند و غلام ‌سخاوتمند

تاجر ثروتمندی با غلام خود از قونیه به سفر شام رفتند تا بار بخرند و به شهر خود برگردند.
مرد ثروتمند برای غلام خود در راه که به کارونسرایی می‌رفتند، مبلغ کمی پول می‌داد تا غذا بخرد و خودش به غذاخوری کارونسرا رفته و بهترین غذاها را سرو می‌کرد.
غلام جز نان و ماست و یا پنیر، چیزی نمی‌توانست در راه بخرد و بخورد. چون به شهر شام رسیدند،
بار حاضر نبود. پس تاجر و غلام‌اش به کارونسرا رفتند تا استراحت کنند.
غلام فرصتی یافت در کارونسرا کارگری کند و ده سکه طلا مزد گرفت. بار تاجر از راه رسید و بار را بستند و به قونیه برگشتند.
ادامه مطلب

سلطان محمود و ایاز

یک روز سلطان محمود با چند نفر از نزدیکان خود به شکار رفته بود.
آنها کسانی بودند که به ایاز رشک می‌بردند و به سلطان محمود همیشه ایراد می‌گرفتند که چرا ایاز را بیشتر از همه ما دوست داری؟ در او چه هست که در ما نیست.
از قضا همان روز هم که این صحبت‌ها به میان آمد، سلطان محمود در جواب آنها گفت: چون ایاز از شما باهوش‌تر و زرنگ‌تر است. 
گفتند باید به ما ثابت کنید. گفت: همین امروز در موقعش ثابت خواهم کرد.
طرف عصر سلطان محمود در زیر درختی نشسته بود، و شکارها را جلویش ریخته بودند. از دور در کنار جاده قافله‌ای پیدا شد.
ادامه مطلب

حکایاتی عجیب درباره خواجه نصیرالدین طوسی

گویند: هنگام وفات خواجه نصیر، به او گفتند: اجازه بده جنازه تو را به نجف اشرف ببریم و آنجا دفن کنیم.
در پاسخ گفت:
من از امام موسی کاظم علیه‌السلام خجالت می‌کشم که وصیت کنم جنازه‌ام را از کاظمین بیرون ببرند.
ادامه مطلب

لگد به افتاده!

عبدالملک بن مروان، بعد از 21 سال حکومت استبدادی، در سال 86 هجری از دنیا رفت. بعد از وی، پسرش ولید جانشین او شد. ولید برای آنکه از نارضایی‌های مردم بکاهد، بر آن شد که در روش دستگاه خلافت و طرز معامله و رفتار با مردم، تعدیلی بنماید. مخصوصاً در مقام جلب رضایت مردم مدینه که یکی از دو شهر مقدس مسلمین و مرکز تابعین و باقیماندگان صحابه پیغمبر و اهل فقه و حدیث بود برآمد. از این رو هشام بن اسماعیل، پدر زن عبدالملک را که قبلاً حاکم مدینه بود و ستم‌ها کرده بود و مردم همواره آرزوی سقوط وی را می‌کردند، از کار برکنار کرد.
ادامه مطلب

حکایتی عجیب از دنیا

از حضرت صادق (علیه‌السلام) روایت است که:
روزی حضرت داود (علیه‌السلام) از منزل خود بیرون رفت و زبور می‌خواند و چنان بود که هرگاه آن حضرت زبور می‌خواند، از حسن صوت او، جمیع وحوش و طیور و جبال و صخور حاضر می‌شدند و گوش می‌کردند و همچنان می‌رفت تا به دامنه کوهی رسید که به بالای آن کوه پیغمبری بود حزقیل نام و در آنجا به عبادت مشغول بود.
چون آن پیغمبر صدای مرغان و وحوش و حرکت کوه‌ها و سنگ‌ها دید و شنید، دانست که داود است که زبور می‌خواند.
ادامه مطلب

حضور علامه جعفری نزد مولا علی علیه‌السلام

از علامه‌جعفری ‌می‌پرسند چی شد که به این کمالات رسیدی؟!
ایشان در جواب خاطره‌ای از دوران طلبگی تعریف می‌کنند و اظهار می‌کنند که هرچه دارند، از کراماتی است که به دنبال این امتحان الهی نصیبشان شده:
مدیر مدرسه‌مان به آقا شیخ علی گفت: آقا شب نمی‌گذره، حرفی داری بگو، ایشان یک تکه کاغذ روزنامه در آورد. 
عکس یک دختر بود که زیرش نوشته بود " اجمل بنات عصرها " (زیباترین دختر روزگار)، گفت: آقایان من درباره این عکس از شما سوالی می‌کنم. 
ادامه مطلب

توبه دزد

در زمان رسول خدا (صلی الله علیه وآله وسلم) در شهر مدینه مردی بود با چهره‌ای آراسته و ظاهری پاک و پاکیزه، آن‌چنان که گویی در میان اهل ایمان انسانی نخبه و برجسته است. او در بعضی از شب‌ها به دور از چشم مردمان به دزدی می‌رفت و به خانه‌های اهل مدینه دستبرد می‌زد. شبی برای دزدی از دیوار خانه‌ای بالا رفت، دید اثاث زیادی در میان خانه قرار دارد و جز یک زن جوان کسی در آن خانه نیست! پیش خود گفت: مرا امشب دو خوشحالی است، یکی بردن این همه اثاث قیمتی، یکی هم درآویختن با این زن!
ادامه مطلب

این‌گونه به حقیقت رسیدم

در عصر امام‌ هادی‌ علیه‌السلام شخصی بنام عبدالرحمن، ساکن اصفهان و پیرو مذهب تشیع بود (با توجه به اینکه در آن زمان، شیعه در اصفهان کم بود).
از عبدالرحمن پرسیدند؛ چرا تو امامت امام هادی علیه‌السلام را پذیرفتی، و شیعه شدی؟
در پاسخ گفت: من فقیر بودم؛ ولی در جرئت و سخن گفتن قوی. در سالی همراه جمعی از اصفهانی‌ها به عنوان اینکه به ما ظلم می‌شود، برای شکایت به شهر سامره نزد متوکل (دهمین خلیفه عباسی) رفتیم، کنار در قلعه متوکل منتظر اجازه ورود بودیم، ناگهان شنیدم که متوکل دستور احضار امام هادی علیه‌السلام را داده تا او را به قتل برساند.
ادامه مطلب

صفحه‌ها