استاد وارستهای میخواست برای خود جانشینی انتخاب کند. در انتخاب جانشینی مناسب از بین شاگردان بسیار، سه نفر را برگزید و درصدد انتخاب بهترین از بین این سه نفر شد. این سه شاگرد، هر سه با ذکاوت و وفادار بودند و طی سالهای متمادی درسهای بسیاری را از استاد آموخته بودند. استاد واقعاً نمیدانست که کدامیک از این سه تن، برتریناند. از این رو تصمیم گرفت که آنها را در مواجهه با عمل بسنجد.
هنگامی که کسی در انجام کارهای نادرست و استفاده نابجا از موقعیتها زیادهروی کند، تا جایی که حتی ابلهترین آدمها و نیز ساکتترین افراد را هم به اعتراض وادار کند، از این ضربالمثل استفاده میشود.
زمانی هر روستایی خانی داشت.
مردم روستا مجبور بودند هر ساله مقداری از دسترنج خود را به خان بدهند و همه از خان میترسیدند.
یکی از روستاها خانی داشت که بسیار ابله بود. خان، آشپزی داشت که توجهی به درست پختن غذا نمیکرد.
غذاهایی که آشپز میپخت بدبو، بدطعم و بیارزش بودند؛ اما خان متوجه نمیشد و هیچ اعتراضی نمیکرد و آشپز نیز این را میدانست.
تاجر ثروتمندی با غلام خود از قونیه به سفر شام رفتند تا بار بخرند و به شهر خود برگردند.
مرد ثروتمند برای غلام خود در راه که به کارونسرایی میرفتند، مبلغ کمی پول میداد تا غذا بخرد و خودش به غذاخوری کارونسرا رفته و بهترین غذاها را سرو میکرد.
غلام جز نان و ماست و یا پنیر، چیزی نمیتوانست در راه بخرد و بخورد. چون به شهر شام رسیدند،
بار حاضر نبود. پس تاجر و غلاماش به کارونسرا رفتند تا استراحت کنند.
غلام فرصتی یافت در کارونسرا کارگری کند و ده سکه طلا مزد گرفت. بار تاجر از راه رسید و بار را بستند و به قونیه برگشتند.
عبدالملک بن مروان، بعد از 21 سال حکومت استبدادی، در سال 86 هجری از دنیا رفت. بعد از وی، پسرش ولید جانشین او شد. ولید برای آنکه از نارضاییهای مردم بکاهد، بر آن شد که در روش دستگاه خلافت و طرز معامله و رفتار با مردم، تعدیلی بنماید. مخصوصاً در مقام جلب رضایت مردم مدینه که یکی از دو شهر مقدس مسلمین و مرکز تابعین و باقیماندگان صحابه پیغمبر و اهل فقه و حدیث بود برآمد. از این رو هشام بن اسماعیل، پدر زن عبدالملک را که قبلاً حاکم مدینه بود و ستمها کرده بود و مردم همواره آرزوی سقوط وی را میکردند، از کار برکنار کرد.
روزی حضرت داود (علیهالسلام) از منزل خود بیرون رفت و زبور میخواند و چنان بود که هرگاه آن حضرت زبور میخواند، از حسن صوت او، جمیع وحوش و طیور و جبال و صخور حاضر میشدند و گوش میکردند و همچنان میرفت تا به دامنه کوهی رسید که به بالای آن کوه پیغمبری بود حزقیل نام و در آنجا به عبادت مشغول بود.
چون آن پیغمبر صدای مرغان و وحوش و حرکت کوهها و سنگها دید و شنید، دانست که داود است که زبور میخواند.
در زمان رسول خدا (صلی الله علیه وآله وسلم) در شهر مدینه مردی بود با چهرهای آراسته و ظاهری پاک و پاکیزه، آنچنان که گویی در میان اهل ایمان انسانی نخبه و برجسته است. او در بعضی از شبها به دور از چشم مردمان به دزدی میرفت و به خانههای اهل مدینه دستبرد میزد. شبی برای دزدی از دیوار خانهای بالا رفت، دید اثاث زیادی در میان خانه قرار دارد و جز یک زن جوان کسی در آن خانه نیست! پیش خود گفت: مرا امشب دو خوشحالی است، یکی بردن این همه اثاث قیمتی، یکی هم درآویختن با این زن!
در عصر امام هادی علیهالسلام شخصی بنام عبدالرحمن، ساکن اصفهان و پیرو مذهب تشیع بود (با توجه به اینکه در آن زمان، شیعه در اصفهان کم بود).
از عبدالرحمن پرسیدند؛ چرا تو امامت امام هادی علیهالسلام را پذیرفتی، و شیعه شدی؟
در پاسخ گفت: من فقیر بودم؛ ولی در جرئت و سخن گفتن قوی. در سالی همراه جمعی از اصفهانیها به عنوان اینکه به ما ظلم میشود، برای شکایت به شهر سامره نزد متوکل (دهمین خلیفه عباسی) رفتیم، کنار در قلعه متوکل منتظر اجازه ورود بودیم، ناگهان شنیدم که متوکل دستور احضار امام هادی علیهالسلام را داده تا او را به قتل برساند.