امام باقر علیه السلام فرمودند:  به خدا سوگند که او (مهدی (علیه السلام)) مضطر (حقیقی) است که در کتاب خدا آمده می فرماید: «اَمَّن یجیب المضطر اذ ادعاه و یکشف السؤ...» بحارالانوار، ج ٥٢، ص ٣٤١ 

آقازاده

سعید سلیمان پور
 
ای نوزده ساله قره العین
ای گنده شده به طرفه العین
آن روز که هفت ساله بودی
فارغ ز چک و حواله بودی
وکنون که به نوزده رسیدی
در وجه زمانه چک کشیدی
پس گوش به پندهای من کن
آویزه گوش‌های خویشتن کن:
ای صورت و سیرت تو مطلوب
به به، به به، به این ژن خوب
من مانده‌ام از تو در تحیر
میهن ز تو هم تهی و هم پر
از عشق وطن شدی چو مجنون
سر بنهادی به دشت هامون
ادامه مطلب

ادیبانه 1135

ای کاش تو را به قصد قربت نکُشند...
ای کاش تو را به دشت غربت نکُشند
لب تشنه پس از بیعت و دعوت نکُشند
لب تشنه اگر کُشند و تنها و غریب
ای کاش تو را به قصد قربت نکُشند...
(محمد مهدی سیار)
روضه خوان‌ها غالباً وقتی به منبر می‌رسند
با همان یک یا حسین از سر به آخر می‌رسند
روضه‌ها را از پسر تحویل بابا داده و
از سر بر نیزه‌ی بابا به دختر می‌رسند
گاه مابین مقاتل پا به پای بیت‌ها
سمت سقا می‌روند؛ اما به اکبر می‌رسند
ادامه مطلب

ادیبانه 1259

دیوانه
من خنده زنم بر دل، دل خنده زند بر من
اینجاست که می‌خندد دیوانه به دیوانه
من خنده زنم بر غم، غم خنده کند بر من
اینجاست که می‌خندد بیگانه به دیوانه
من خنده کنم بر عقل او خنده کند بر من
اینجاست که می‌خندد ویرانه به دیوانه
من خنده کنم بر تو، تو خنده کنی بر من
اینجاست که می‌خندیم هر دو چو دو دیوانه
من خنده کنم بر او، او خنده کند بر من
دیگر به چه می‌خندم دل رفت از این خانه...!
(وحشی بافقی)
 
ادامه مطلب

اعتکاف یعنی

سید علی شاهرخی
 
اعتکاف یعنی روبه‌روی آینه فطرت ایستادن و غبار از دل گرفتن، دوباره سراغی از خود گرفتن.
اعتکاف یعنی از خود بریدن و به خدا پیوستن، پرواز از خاک تا افلاک.
اعتکاف یعنی خود را دوباره شناختن، از نو خود را تعریف کردن، دنیای نوآفریدن.
اعتکاف یعنی دل سپردن به نسیم خوش بندگی، یعنی گوش جان سپردن به آهنگ روح فزای توحید، و به سروش الهی.
اعتکاف یعنی بشارت باری به مشتاقان جنت و رضوان.
ادامه مطلب

به عشقِ شجاعتِ شهدای دفاع مقدس

مرضیه عاطفی
 
به نام خداوند مرد آفرین
خدایِ غیورِ نبَرد آفرین
به یادِ ابَرمردهایِ متین
به نام شهیدانِ ایران زمین
همان‌ها که دل بر خدا باختند
صمیمانه از جان؛ سپر ساختند
نبودند بی‌غیرت و بی‌خیال
تپیدند در خاک و خون؛ هشت سال
دچارِ تحیّر دلِ شاعر است
زبانِ همه-واژه‌ها قاصر است
بگو "باکری" با صدایی رسا
بیاید روایت کند فتح را
از آن رزم ِ با جرأتِ بی هراس
ادامه مطلب

ادیبانه 1131

به دریای تو پیوستن چه زیباست
شناساندی به من یکتایی‌ات را
نمایاندی به من زیبایی‌ات را
مرا خواندی به رستاخیز نورت
مرا سرشار کردی از حضورت
اسیرم کن که آزاد تو باشم
خرابم کن که آباد تو باشم
دچار راه و رسمی باطلم من
کویری تشنه و بی‌حاصلم من
همه از من گناه و شرمساری
همه از تو صبوری، بردباری
نشد روزی که خوارم کرده باشی
به مردم واگذارم کرده باشی
شنیدم عاشقان را دوست داری
ادامه مطلب

ادیبانه 1129

 
دوباره آمده ام، گرچه دیر برگشتم
دوباره آمده‌ام، گرچه دیر برگشتم
ولی شبیه گدا سر به زیر برگشتم
به صد امید به سوی تو روی آوردم
به سوی خانه‌ی نعم الامیر برگشتم
شدم ذلیل گناهم، خودم پشیمانم
ببین شکسته و زار و حقیر برگشتم
گرفت دست مرا دست مهربانی تو
به دستگیری تو یا مجیر برگشتم
ز باب لطف تو رفتم ولی غلط کردم
پر از گناه صغیر و کبیر برگشتم
گناه بال‌وپرم را شکسته مولا جان
شدم دوباره زمین‌گیر، گیر برگشتم
ادامه مطلب

ادیبانه 1127

پس زودتر امام رضا را خبر کنید
چشم مرا پیاله‌ی خون جگر کنید
هر وقت، تر نبود، به اجبار تر کنید
من کمتر از گدای شب جمعه نیستم
خانه به خانه دست مرا در به در کنید
بدکاره‌ها به نیمه نگاهی عوض شدند
ما را فضیل فرض کنید و نظر کنید
این تحبس‌الدعا شدن از مرگ بدتر است
فکری برای این نفس بی‌اثر کنید
باید برای سوختنم چاره‌ای کنم
این روزه، روزه نیست برایم سپر کنید
العفو گفتنم که به جایی نمی‌رسد
ذکر حسین حسین مرا بیشتر کنید
ادامه مطلب

ادیبانه 1125

 
بنده که خسته شد، خدا دست به کار می‌شود
      بی تو درخت میوه هم بدون بار میشود
گل بدون باغبان، شبیه خار میشود
ما سر و وضع خویش را این دو سه شب ندیده‌ایم
گردوغبار که رسید، آینه تار میشود
من از پیاده بودن خودم پیاده‌تر شدم
خوشا به حال آن که شب به شب سوار میشود
گفت بیا اگر چه صد دفعه شکست توبه‌ات
توبه من که بیش از هزار بار میشود
این گره‌ای که من زدم واشدنش بعید نیست
به دست من نمیشود، به دست یار میشود
ادامه مطلب

صدای غرّش آزادگان

طیبه عباسی
 
بخوان در گوش دنیا «رتل القرآن ترتیلا» 
بخوان از نصر از اسرا… «و نزلناه تنزیلا»
بخوان: موسی به نفرین لب گشود آواره شد این قوم
که سرگردان و حیران شد از این صحرا به آن صحرا
بخوان هم‌سفره جالوت با دستان خون‌آلود
ندارد سهمی از خاک مقدس یک وجب حتی!
به دل‌های پر از طغیان و کفر و کینه: «قل موتوا» 
به چشمانی که بازند و نمی‌بینند: «اُنظرنا وا»
دمشق و غزه و بیروت و بغداد است یا تهران
وطن جایی‌ست که پیچیده آنجا عطر خون ما
ادامه مطلب

صفحه‌ها