شیدا اسلامی
بیست ویکم آبان، تقویم از مرز اعداد گذشت و به رقم حضور رسید: روز تولد دیگر تو، شهید سید مصطفی موسوی، جوانترین مدافع حرم، میوه دل خانواده موسوی. راستی این روزها آن تولد زمینیات هم مبارک باشد سید. اگر بودی، مادرت شمع دلش را برایت روشن میکرد؛ ۳۰ شمع، ۳۰ شعله به آسمان کشیده شوق، ۳۰ خورشید عشق. چند روز پیش بود که به دیدار پدر و مادرت رفتیم. صبح پاییزی تهران زیر نور دلچسب آفتاب دلپذیر بود و همراه دوستانی از اهالی رسانه ملی راهی شده بودیم به خانهای که هر وجبش روایت نور است؛ خانهای که سکوتش صدای تو را فریاد میزند. خیابان، رکاب نگین آبی مسجد پنج تن آل عبا (علیهم السلام) و خانهتان کنار این قاب آسمانی، تصویر ایمان و معطر از عطر نمازهایت. مثل همان عطری که انگار هنوز ردش روی یقه پیراهنهای قشنگت جا مانده. در خانه آرام باز شد و مادرت با نگاهی به طراوت صبح بهشت به پیشوازمان آمد؛ در حالی که در چهرهاش شکوه ایثار موج میزد؛ زنی که زمان را متوقف کرده و جهانش را پرتو نور نامیرای نگاه تو روشن نگه داشته. بر دیوار اتاق، قاب چهره زیبایت، آقا سید مصطفی، با آن لبخند آرام، حکایت از جوانی داشت که جهان را جور دیگر میفهمید؛ مصطفایی که از همان آغاز قرار نبود زیاد بماند. قرار بود معنا باشد. جوانی که میتوانست مهندس شود، مخترع شود، شاعر شود؛ اما تصمیم گرفت عاشق باشد و ما میان بوی چای و غلغله حزن، لحظهای ایستادیم در ابدیت یک خانه زمینی، دور قاب عکسی که تو در آن میخندیدی. خانه تویی که به ما آموختی عمر مهم نیست، عمق مهم است و عمق همانجاست که کندن از دنیا و پیوستن به منتهای همه آرزوها، به گویاترین زبان هستی ترجمه میشود. در آن خانه، هیچچیز نبود که جان نداشته باشد. بالای سر پدر صبورت، عکسهایت نفس میکشیدند، صدای اشتیاق بلند بود و هر گوشه، هر شیء، هر تصویر، روایت زنده تو را بر لب داشت که قدسیترین واژه زندگی را معنا کردی. ما فهمیدیم که تو، مصطفی، حتی امروز کارت را ادامه میدهی تا حرم جمهوری اسلامی محفوظ بماند و هنوز اخلاصت هوابرد است؛ آسمانبرد است؛ سر به ابرها میساید. هنوز در قاب خبرهای ما حضور داری و هنوز در آینه نگاه جوانهایی که لنز دوربینهایمان در سراسر پهنه ایران شاهد عشقشان به دین و میهن است، میدرخشی و تو حالا خودت رسانهای مصطفی!
