موقع آن بود که بچهها به خط مقدم بروند. و از خجالت دشمن نابکار در بیایند. همه از خوشحالی در پوست خود نمیگنجیدند. جز عباس ریزه که چون ابر بهاری اشک میریخت و مثل کنه چسبیده بود به فرمانده که تو را جان فک و فامیلت من را هم ببر، بابا درسته که قدم کوتاهه، اما برای خودم کسی هستم. اما فرمانده فقط میگفت: «نه! یکی باید بماند و از چادرها مراقبت کند. بمان بعدا میبرمت»!
خرمشهر بودیم آشپز و کمکآشپز، تازهوارد بودند و با شوخی بچهها ناآشنا. آشپز، سفره رو انداخت وسط سنگر و بعد بشقابها رو چید جلوی بچهها. رفت نون بیاره که علیرضا بلند شد و گفت :
شب توی سنگر نشسته بودیم و چرت میزدیم
شب مهتابی زیبایی بود
فرمانده اومد توی سنگر و گفت:
اینقدر چرت نزنین، تنبل میشن
به جای این کار برید اول خط، یک سری به بچههای بسیجی بزنین
بلند شدیم و رفتیم به طرف خاکریزهای بلندی که توی خط مقدم بود
بچههای بسیجی ابتکار خوبی به خرج داده بودن
مقدار زیادی سنگ و کلوخ به اندازهی کلهی آدمیزاد، روی خاکریز گذاشته بودند
که وقتی کسی سرش را از خاکریز بالا میآورد
بعثیها آن را با سنگ و کلوخ اشتباه بگیرند و اون رو نزنن
اما بر عکس، ما خیال میکردیم که این سنگها، همه کلهی رزمندههاست