امام باقر علیه السلام فرمودند:  به خدا سوگند که او (مهدی (علیه السلام)) مضطر (حقیقی) است که در کتاب خدا آمده می فرماید: «اَمَّن یجیب المضطر اذ ادعاه و یکشف السؤ...» بحارالانوار، ج ٥٢، ص ٣٤١ 

سیمای قرآنی شهید سلیمانی (بخش پنجم)

علی شیرازی

کی از فرماندهان ارشد سوریه می‌گفت: سردار سلیمانی به فرماندهان جوان دل‌بسته بود و هوایشان را داشت. وقتی خبر شهادت یکی از آن‌ها را می‌شنید، به هم می‌ریخت و تا چند روز توی حال خودش نبود؛ مگر اینکه می‌رفت و از نزدیک با خانواده آن شهید دیدار می‌کرد و کمی آرام می‌شد.

حاج‌قاسم همه این فرمان الهی را در زندگی‌اش پیاده می‌کرد. خدمت به پدر و مادر در زندگی او پررنگ بود. کسی که یک‌دهم عمرش، کنار خانواده‌اش نبود، حتی زمانی که در سوریه و عراق با داعش می‌جنگید، و با همه مشغله کاری، ماهی یک‌بار به کرمان می‌رفت و با پیمودن مسیری ۲ ساعته، خودش را به قنات ملک می‌رساند تا والدین خود را زیارت کند و دست‌وپای پدر و مادر را ببوسد. این اواخر، پدر و مادرش ویلچری شده بودند. در سفر مشهد، خود در خدمت آنان بود و با ویلچر آن‌ها را به زیارت می‌برد.
   خادم مردم
   نسبت به مردم هم، خادم و با آنان مهربان بود. به مردم عشق می‌ورزید. خداوند در آخرین آیه سوره فتح، در وصف چنین انسان‌هایی می‌فرماید: مُحَمَّدٌ رَسُولُ اللهِ وَ الَّذينَ مَعَهُ أَشِدَّاءُ عَلَى الْکُفَّارِ رُحَماءُ بَیْنَهُمْ - محمّد فرستاده‌ی خداست و کسانی که با او هستند، در برابر کفّار سرسخت و شدید، و در میان خود، مهربان‌اند. 
   این مهربانی را در رفتارش با مردم می‌دیدیم. ‌به همان اندازه که خانواده برایش مهم بودند، مردم هم در نگاهش اهمیت داشتند. همیشه سفارش می‌کرد: مراقب رفتار خود با مردم باشید.
   همواره پای درد دل مردم می‌نشست و سخن آن‌ها را گوش می‌داد. هر وقت به کرمان می‌رفت، تا نیمه‌شب مراجعه کننده داشت. به دفترش گفته بود: تمام نامه‌های مردم را باید جواب بدهد. مشکلشان را پیگیری و حل کند.
   در جلسات شورای نیروی قدس می‌گفت: هر کاری می‌توانید برای حل مشکلات اقتصادی مردم انجام دهید. مردم خوبی داریم. مشکلات آن‌ها را، مشکلات خود بدانیم. در وصیت‌نامه‌اش آورد: برادران و خواهران عزیز ایرانی من، مردم پرافتخار و سربلند که جان من و امثال من، هزاران بار فدای شما باد.
   پای این حرف ایستاده بود. بارها در ایران، سوریه، عراق، لبنان و افغانستان، جانش را به خاطر مردم به خطر انداخت. برای او، ایرانی و غیرایرانی مطرح نبود. مسلمان و شیعه مطرح نبود. بارها برای دفاع از اهل‌سنت و علوی و مسیحی و زیدی، به استقبال مرگ رفت.
   سردار اصغر صبوری می‌گفت: وقتی ۲۰ هزار نفر از مردم فوعه و کفریا در محاصره داعش قرار گرفتند، بارها برایشان گریه کرد.  
   وقتی هم مردم فوعه و کفریا آزاد شدند، خودش به میدان آمد، ایستاد و حتی کمک کرد که بچه‌ها سوار اتوبوس شوند و از میدان خطر فاصله بگیرند.
   سردار محمدرضا فلاح زاده می‌گفت: در حلب، برای تخلیه مردم از شهر کمک می‌کرد. خودش مردم را با ماشین جابه‌جا می‌نمود و دائم سفارش می‌کرد: فصل زمستان است، به پوشاک و پتو و لوازم خوابشان توجه کنید. برای تامین آب و غذا و بهداشت و درمانشان، کم نگذارید.
   خادم خانواده شهید
   برای خدمت به فرزندان شهدا که از خود بی‌خود می‌شد. عشقش؛ خدمت به خانواده شهید بود. بارها با هم به منزل شهدا رفتیم. در کنار آنان سرلشکر و ژنرال نبود. برای بچه‌های شهید، پدر بود. 
   یک روز چند دختر شهید را به منزلش بردم. خیلی عادی و خودمانی و با پای پیاده با آنان به امامزاده پنج‌تن رفت. با آنان حرف می‌زد. پای درد دلشان می‌نشست و با آنان هم‌سفره می‌شد.
   در برابر پدر و مادر شهدا، نوکر بود. اگر آن‌ها روی صندلی و مبل نشسته بودند، در کنارشان روی زمین می‌نشست. دستشان را می‌بوسید. مانند فرزند با آنان برخورد می‌کرد. اگر کاری داشتند برایشان انجام می‌داد. همه این عشق به خانواده شهید را در تابلوی نگاه او به یاران شهیدش می‌دیدی. 
   در نامه‌ای به فرماندهان شهید لشکر ثارالله نوشت: قاسم اگر قاسم شد، با شما بود.
   همین نگاه را به فرماندهان و رزمندگان در سوریه و عراق داشت. سردار شهید سید محمد حجازی می‌گفت: با همه رزمندگان، فاطمیون، زینبیون، و حیدریون مهربان بود. همه را مثل فرزندان خود می‌دانست. دست رزمندگان را می‌بوسید.
   همه دغدغه‌اش نیروهای رزمنده بودند. در اوج جنگ، به فکر غذا و جان و مهماتشان بود. در عملیات آزادسازی مهران دستور داد به خط عملیات، غذای گرم و بهترین میوه و نوشابه برسانند. در عملیات کربلای ۵ به مهندسی لشکر گفت: اگر در سنگر سازی، محکم‌سازی نکرده باشی، قیامت یقه‌ات را می‌گیرم!
   سردار سید اکبر طباطبایی می‌گفت: شهید سلیمانی تاکید داشت در انجام عملیات ادلب، در سوریه تعجیل شود. او می‌گفت: اگر این عملیات انجام شود، دل خانواده شهدا شاد می‌گردد؛ چون پیکر بسیاری از شهدا در خان طومان و حلب مانده است و با عملیات ادلب، آن‌ها آزاد می‌شوند.
یکی از فرماندهان ارشد سوریه می‌گفت: سردار سلیمانی به فرماندهان جوان دل‌بسته بود و هوایشان را داشت. وقتی خبر شهادت یکی از آن‌ها را می‌شنید، به هم می‌ریخت و تا چند روز توی حال خودش نبود؛ مگر اینکه می‌رفت و از نزدیک با خانواده آن شهید دیدار می‌کرد و کمی آرام می‌شد.
   اهل رکوع و سجود
   آرامش واقعی‌اش را در ذکر و دعا می‌دیدی. در رکوع و سجود می‌دیدی. نزدیک‌ترین حالتش به خدای کریم، در حال سجده بود.
   خداوند در ادامه آیه ۲۹ سوره فتح می‌فرماید: تَراهُمْ رُكَّعاً سُجَّداً یَبْتَغُونَ فَضْلاً مِنَ اللهِ وَ رِضْواناً سیماهُمْ فی وُجُوهِهِمْ مِنْ أَثَرِ السُّجُودِ - پیوسته آن‌ها را در حال رکوع و سجود می‌بینی، درحالی‌که همواره فضل خدا و رضای او را می‌طلبند. نشانه‌ی آن‌ها در صورتشان از اثر سجده نمایان است. 
   رکوع و سجود، کنایه از نماز است. برخی نیز معتقدند، رکوع بیان کننده رازی است که به خدا می‌گوییم: خدایا برایت سر آورده‌ام. سر می‌دهم، اما از دین نمی‌گذرم. جانم را فدای دینت می‌کنم. این ذکر دائم شهید سلیمانی بود.
   راز سجده، بیانگر خلقت از خاک است. همه انسان‌ها از خاک‌اند. منم از خاکم. دوباره به خاک بر می‌گردم و قیامت از درون خاک برانگیخته می‌شوم.
   همه این توجه را در وجود حاج‌قاسم می‌دیدی. همواره هم فضل و رضای الهی را طلب می‌کرد. نور نماز و اثر سجده، در سیمایش نمایان بود.
   در ادامه آیه ۲۹ سوره فتح می‌آورد: ذلِکَ مَثَلُهُمْ فِی التَّوْراةِ وَ مَثَلُهُمْ فِی الْإِنْجيلِ کَزَرْعٍ أَخْرَجَ شَطْأَهُ فَآزَرَهُ فَاسْتَغْلَظَ فَاسْتَوى عَلی سُوقِهِ یُعْجِبُ الزُّرَّاعَ لِیَغيظَ بِهِمُ الْکُفَّارَ - این توصیف آنان در تورات و توصیف آنان در انجیل است؛ همانند زراعتی که جوانه‌های خود را خارج ساخته، سپس به تقویت آن پرداخته تا محکم شده و بر پای خود ایستاده است و به‌قدری نموّ و رشد کرده که زارعان را به شگفتی وا می‌دارد. 
   معشوق مردم
   وقتی حاج‌قاسم در فرودگاه بغداد، ترور شد، خیلی‌ها باور نمی‌کردند، این فرد شهیدی است که عراق و ایران سراسیمه برایش عزادار می‌شوند.
   بارها در سفر و حضر، در ایران و عراق و سوریه، در فرودگاه و هواپیما، عشق مردم و رزمندگان را به او دیدم. 
   آن روز که رهبر حکیممان به دانشگاه امام حسین (علیه السلام) آمده بودند، پس از رفتن ایشان، مردم روی سر حاج‌قاسم ریختند تا به او ابراز عشق کنند.
   در همایش خانواده شهدا در هتل استقلال تهران هم حادثه‌ای مشابه پیش آمد. بچه‌های شهدا محاصره‌اش کردند و از سر و کولش بالا می‌رفتند. خودش می‌گفت: داشتند مرا می‌کشتند!
   دو بار در هواپیما هم همین اتفاق تکرار شد. مردم برای دیدن حاج‌قاسم به جلوی هواپیما آمدند!
   باورم بود که کاظمین و کربلا و نجف، به احترام حاج‌قاسم، به تشییع می‌آیند. اما باورکردنی نبود که در کرمان، به علت ازدحام جمعیت، تعدادی شهید بشوند و خانواده‌هایشان بگویند: فدای حاج‌قاسم!
   در خوزستان و خراسان رضوی و تهران و قم هم تشییع شد. در کرمان، بعضی به من گفتند: در تشییع همه شهرها بوده‌اند و حالا نیز در کرمان‌اند!
   بچه‌های شهدا، شب تا صبح ۱۶ دی‌ماه، در آن هوای سرد، در محیطی باز ماندند تا عموقاسم را دفن کنند.
   فرزند شهیدی به من گفت: من در سوگ پدرم این‌طور اشک نریختم.
   اماممان هنوز، پس از سه سال در ماتم نبود شهید سلیمانی می‌سوزد.