محسن رفیقدوست
مـن خدمت حضرت امام رفتـم و گفتم که بچههای سپاه اکثراً از خانوادههای طبقه پایین هستند و ما باید برای اینها خانه بسازیم.
امام فرمودند: مگر من جایی دارم؟
گفتم: باغی هست که مربوط به بهاییها بوده و مصادره شده و الان دست بنیاد است. شما این باغ را مرحمت کنید تا ما برای سپاهیها تبدیل به خانه کنیم.
امام فرمودند: بروید بپرسید این باغ مال بهاییهاست یا مال بهاییت اسـت.
مـا تحقیق کردیم. متوجه شـدیـم اسـم آنجـا، میـان بهاییها مشرق الاذکار بوده است. بهاییها جایی به نام حظیره القدس داشتند در خیابان سمیه که الان دسـت سـازمان تبلیغات است. مهمتر از حظیره القدس برای بهاییها، مشرق الاذکار بود. ماجرای آن مکان هم این است که بعد از اینکه محمدعلی باب به دستور ناصرالدینشاه اعدام میشود، یک روز ناصرالدینشاه میخواسته از آنجا رد بشود، دو نفر از بهاییها میخواهند او را ترور بکنند؛ ولی موفق نمیشوند. همراهان ناصرالدینشاه آن دو نفر را میکشند. بهاییها آن دو نفر را همان جا دفن میکنند، بعد زمینهای آنجا را میخرند و به زیارتگاه تبدیل میکنند. آنجا سـه میلیون و دویست هزار متر، یعنی سیصد و بیست هکتار است...
به ایشان عرض کردم: آقا برای بهاییت است.
گفتند: حالا به من بگو دورش دیوار هست یا نه؟
از ایشان سؤال کردم: اگر دورش دیوار نباشد؟
گفتند: اگر دیوار نباشـد، آنجاهایش که دار و درخت ندارد موات است و مال دولت اسـت.
گفتم: نه آقا، دورش دیوار دارد؛ حتی بالای کوه.
گفتند: بروید ببینید چه کسی آنجا را مصادره کرده است.
رفتـم دادگاه انقلاب، دیدم حکم مصادره آن باغ را یک روحانی به نام آقای عندلیب داده است. رفتم خدمت حضرت امام و گفتم که حکم مصادره را آقایی به نام عندلیب داده است.
امام فرمودند که حالا این حکم را ببرید تا آقای محمدی گیلانی هم زیرش را امضا کنـد.
پیش آقای گیلانی رفتیم. ایشـان گفتند: اتفاقاً این حکم خود من و آقای عندلیب از همکاران من است که امضا کرده است. بعد که ایشـان امضا کردند... و موافقت آقای هاشمی و بعد هم شروع کار و بحمدلله آنجا الان بزرگترین مجموعهی مسکونی است.