امام باقر علیه السلام فرمودند:  به خدا سوگند که او (مهدی (علیه السلام)) مضطر (حقیقی) است که در کتاب خدا آمده می فرماید: «اَمَّن یجیب المضطر اذ ادعاه و یکشف السؤ...» بحارالانوار، ج ٥٢، ص ٣٤١ 

زیارتگاه بهایی‌ها

محسن رفیق‌دوست

 

مـن خدمت حضرت امام رفتـم و گفتم که بچه‌های سپاه اکثراً از خانواده‌های طبقه پایین هستند و ما باید برای اینها خانه بسازیم.

ادامه مطلب

محافظ امام

محمدرضا طالقانی

 

گفتند: منزل آقای عراقی دعای کمیل برگزار می‌شود، شهید عراقی یکی از مخالفان سرسخت رژیم شاه بود، من برای روضه و دعای کمیل هفتگی به منزل حاج مهدی عراقی می‌رفتم که این بار حاج‌آقا به محض دیدن من گفت: آفرین به تو که به مردم اضافه شدی. واقعاً دست مریزاد، حالا حاضری با من به پاریس بیایی؟

ادامه مطلب

اعدام یا عفوم کنید

آیت‌الله محمد محمدی ری‌شهری:
پس از بازداشت آقای قطب‌زاده، به من اطلاع دادند که ایشان برای بازجویی حاضر نیست و در ارتباط با اتهام خود، مطلقاً صحبت نمی‌کند. من به زندان رفتم و با وی صحبت کردم.
اکنون یاد ندارم که دقیقاً چه گفتم؟ آنچه یاد دارم این است که حدود چهل و پنج دقیقه او را نصیحت کردم و ضمناً گفتم: ما می‌دانیم شما چه می‌خواستید بکنید، سخن ما با شما برای آن است که نقشه‌ی خود را برای ملت بگویید.
پس از شنیدن سخنان من، گفت: یک قرآن بیاورید!
ادامه مطلب

من تکلیفم را انجام می‌دهم

آیت الل‍ه محمدرضا توسلی

ادامه مطلب

آرامش

حسن کمالیان
   
سال ۵۸ آیت‌الله بهشتی به مشهد سفر کرد. من هم عکاسی می‌کردم. او نسبت به بقیه روحانیون، خیلی مردمی بود و به راحتی با ایشان احساس صمیمیت می‌کردیم.
ادامه مطلب

احضار سفیر شوروی

دکتر سید محمد صدر
   
بعد از پیروزی انقلاب، حزب توده مثل سایر احزاب و روزنامه‌ها آزاد بود و فعالیت سیاسی جدی داشت و روزنامه منتشر می‌کرد. حزب توده در مواجهه با جمهوری اسلامی، به ظاهر نقش حمایتی داشت و این حمایت، گاه چنان شدید می‌شد که دوستان ما در وزارت امور خارجه شوخی می‌کردند و حزب توده را شاخه کمونیستی، جمهوری اسلامی ایران می‌خواندند، چون گاهی توده‌ای‌ها، حزب‌اللهی‌تر از گروه‌های دیگر خود را نشان می‌دادند و البته این تاکتیک آنان بود؛ چرا که می‌دانستند توان رودررویی با جمهوری اسلامی را ندارند که اگر چنین می‌کردند، خیلی زودتر از بین می‌رفتند.
ادامه مطلب

برخورد بد

حبیب‌الله عسگراولادی

ادامه مطلب

هدیه گران‌بها

مرضیه حدیدچی

 

در سال ۱۳۶۰ برای سخنرانی به یکی از شهرستان‌های اطراف صور در لبنان رفته بودیم. پیر زنی آمد و اصرار کرد که ما از مقابل خانه او عبور کنیم. او می‌گفت: اگر من بخواهم به خانه بروم و برگردم، قبل از برگشتن من، شما رفته‌اید.

ادامه مطلب

صفحه‌ها