حجت الاسلام محمّدجواد حاج علی اکبری
گناه کبیره غرب
یکی از مشکلات دنیای غرب که بهتدریج پایههای تمدّن غرب را مثل موریانه میخورد و علیرغم پیشرفتهای صنعتی و علمیاش مشرف به سقوط و هلاکت است ـ البتّه در بلندمدت ـ همین قضیه بیتوجهی به خانواده است. نتوانستند خانواده را حفظ کنند. در غرب، «خانواده»، غریب، مورد بیاعتنایی و تحقیر شده است. یکی از گناهان کبیره تمدّن غرب نسبت به بشریت، این است که ازدواج را در چشم مردم سبک کرد. تشکیل خانواده را کوچک کرد، مثل لباس که عوض میکنند... قضیه زنوشوهری را اینطور کردند. آن کشورهایی که در آن، خانواده دارد ضایع میشود، در واقع پایههای مدنیّت آنها دارد میلرزد و نهایتاً فرو خواهد ریخت.
نه اُنسی، نه همسری...
در دنیای غرب با اینکه بسیاری از آنها از علم و ثروت و سیاستهای قوی در صدر حکومتها برخوردار هستند؛ لیکن زندگی آحاد مردم در مقیاس خانواده، زندگی بسیار رقّتباری است. این اجتماعات فامیلی، اینکه بزرگترهای فامیل و کوچکترهای فامیل دور هم جمع شوند، به هم محبّت ورزند، با هم تبادل عاطفی داشته باشند، به هم کمک کنند، به هم برسند، همدیگر را از خود بدانند، برادر با برادر، خانوادهها با هم یگانه و یکی باشند، این طور چیزهایی که الآن بین ماها رایج و معمولی است، در غرب از این چیزها خبری نیست. چقدر زنها تنها زندگی میکنند! زنی که تنهاست، از خانواده بریده و توی یک آپارتمان زندگی میکند. شب برمیگردد توی خانه تنهاست، صبح برمیخیزد تنهاست. نه اُنسی، نه همسری، نه فرزندی، نه نوهها، نه خویشاوندی که با او گرم بگیرد. انسانها در آن محیط اجتماعی، تک زندگی میکنند. غالباً تنها هستند. چرا؟ چون "محیط خانوادگی" در آن جوامع فراموش شده است.
امروز متأسفانه در غرب، انسان مشاهده میکند که کمکم کانونهای خانواده یکی پس از دیگری دارد از هم میپاشد و از بین میرود. آثارش هم همین بیهویتیِ فرهنگی و فسادی است که امروز دچارش شدهاند. روزبهروز هم دارد بیشتر میشود و بقایای آنچه را که داشتهاند دارد از بین میرود.
آزادی جنسی، فروپاشی خانواده
در دنیای غرب و بخصوص در آمریکا و بعضی از کشورهای اروپای شمالی، معروف است که بنیان خانواده خیلی متزلزل است. چرا؟ علّت این است که در آن جاها "آزادی جنسی و بیبندوباری جنسی" زیادتر است. وقتی بیعفتی رایج شد، یعنی مرد و زن این نیاز غریزی را در جایی دیگر غیر از خانواده، غیر از کانون خانواده، تأمین کردند، این کانون خانواده در واقع یک چیز بیمعناست! یک چیز تحمیلی و تشریفاتی است؛ لذا از نظر عاطفی از هم جدا میشوند. حالا ظاهراً جدایی بینشان نیست؛ اما به هم علاقه و دلبستگی ندارند.
اگر انسانها رها بودند که غریزه جنسی را هر طور میخواهند اشباع کنند، یا خانواده تشکیل نمیشد و یا یک چیز سست و پوچ و تهدیدپذیر و ویرانپذیری میشد و هر نسیمی، آن را به هم میزد؛ لذا در هر جای دنیا که میبینید آزادیهای جنسی هست، به همان نسبت، خانواده ضعیف است؛ چون مرد و زن برای اشباع این غریزه، احتیاجی به این کانون ندارند. امّا در آن جاهایی که «دین» حاکم است و آزادی جنسی نیست، همه چیز برای مرد و زن هست؛ لذا این کانون خانواده، حفظ و نگه داشته میشود.
عشق مصنوعی
در بعضی از کشورهای دنیا که پیشرفت علم و تمدّن هم خیلی سریع است، زندگی بر آنها اینطور تحمیل کرده که اعضای خانواده، به هم چندان کاری ندارند؛ پدر یک جا مشغول، مادر یک جا مشغول، نه همدیگر را میبینند، نه برای هم غذا میپزند، نه برای هم محبّتی و عاطفهای نثار میکنند، نه از هم دلجویی میکنند، نه با هم کار واقعی دارند. آن وقت برای اینکه به سفارش روانشناسان امور کودکان عمل کرده باشند، با هم قرار میگذارند یک ساعت معیّنی را، پدر و مادر بیایند خانه و یک محفل خانوادگی داشته باشند. برای اینکه بتوانند این اجتماع خانوادگی را که در یک خانواده سالم به طور طبیعی وجود دارد، اینها به صورت تصنّعی برای خود به وجود بیاورند. آن وقت این خانم یا آقا، مرتب ساعتش را نگاه میکند که ببیند این ساعت کی تمام میشود، چون مثلاً ساعت ۶ یک جای دیگر قرار دارد. اینطوری محفل خانوادگی درست نمیشود و بچهها هم احساس انس نمیکنند.
خانوادهها، آنجا گرم نیستند. خانواده اصلاً آن جا واقعیّت ندارد. یک مرد و زن با هم توی یک فضایی زندگی میکنند؛ امّا از هم جدایند. آن نشست و برخاستهای خانوادگی، آن محبتهای خانوادگی، آن انسهای فراوان به هم، اینکه مرد، خودش را محتاج به زنش ببیند و زن، خودش را محتاج به شوهرش ببیند، اینها دیگر نیست. دو نفرند به صورت قراردادی که فقط در یک خانه ای زندگی میکنند. اسمش هم هست که با عشق شروع میشود!
پیامدهای ازدواج به سبک غربی
در جوامع غربی جوانها، دوره نشاط جوانی و تندی احساسات و غرایز را آزادانه میگذرانند و وقتی به خانواده و به ازدواج میرسند، که در واقع بخش زیادی از میل طبیعی آنها و غرایز آنها فرونشسته است. آن شوق و محبّت و عشقی که باید در اعماق روح زن و شوهر جایگزین شود، در اینها نیست یا کم است.
اینکه بعضی سن ازدواج را برای سالهای میانی عمر که در غرب و تمدّن غرب معمول است، میگذارند، مثل اغلب چیزهایشان، غلط و برخلاف فطرت و مصلحت بشر و ناشی از این است که به شهوترانی و بیبندوباری اقبال دارند. میخواهند جوانیِ خود را به اصطلاح خودشان، با خوشی سپری کنند، هوسرانیهایشان را بکنند، بعد که از کار افتاده شدند و آتشهایشان فرو نشست، حالا سراغ خانواده بروند. ملاحظه میکنید که در غرب، زندگی خانوادگی اینطوری است. طلاقهای زیاد، ازدواجهای ناموفّق، مرد و زنهای بیوفا، تخطیهای جنسی فراوان، غیرتِ کم، زندگی خانوادگی به این معناست.
غرب، در سراشیبی سقوط
اگر شما امروز به بعضی از جوامع غربی نگاه کنید، بخصوص آنهایی که بیشتر آمیخته به مسائل صنعت و ارتباطات صنعتی و ماشینی هستند، خواهید دید که روزبهروز آلودگیها در آنجا زیاد خواهد شد. آلودگیِ اخلاقی و فساد هم که در جامعهای رایج شود، آن جامعه را از هم خواهد پاشاند. حالا اینها مثل زلزله و سیل، بلایای دفعی نیست؛ بلکه اینها بلایای تدریجی است، منتها بیعلاج! بلایایی است که وقتی بر جامعهای نازل شد، بهزودی نمیفهمند، بهتدریج میفهمند.
آن وقتی که بیماری ضربه خودش را تا اعماق فرود آورد، آن وقت میفهمند. آن وقت هم دیگر هیچ علاجی نخواهد داشت. الآن، جوامع غربی دارند به این سمت حرکت میکنند، آن هم به سرعت. یعنی، حقیقتاً به نقطههای بسیار خطرناکِ سراشیبی رسیدهاند... این همهاش به این خاطر است که دخترها و پسرها در سنین مناسب، ازدواجهای کامیاب و ماندگار انجام نمیدهند. بعد هم محیطهای خانوادگی که آن جا تشکیل میشود، محیطهای محبّت نیست.
در دنیای غرب، بنیان خانواده متزلزل شده است، خانوادهها دیر تشکیل میشوند، زود هم منهدم میشوند. فساد و فحشا روزبهروز بیشتر میشود، اگر این اتفاق به طور کامل بیفتد، آن جامعه به بلیّات عظیمی دچار خواهد شد؛ البتّه این طور بیماریها و گرفتاریها، چیزهایی نیست که ظرف ۵ سال یا ۱۰ سال خودش را نشان بدهد، لکن بعد از گذشت سالهای متمادی وقتی که اثر گذاشت، یک جامعه را بهکلی منهدم و نابود میکند، ثروتهای علمی و فکری و مادّی و همه چیز را از بین میبرد. این آینده، در انتظار بسیاری از کشورهای غربی است.
دربهدر به دنبال آرامش
الآن دنیای اروپا و آمریکا را نگاه کنید، ببینید اینها چقدر دچار اضطراباند. چقدر ناآرامی دارند. چقدر دنبال آرامش میگردند. چقدر مصرف قرصهای مسکن و خوابآور زیاد است، چقدر جوانها به کارهای بیقاعده دست میزنند، موها را بلند میکنند، لباسهای تنگ میپوشند. برای این است که از وضع جامعه ناراحتاند. عصبانی و خشمگیناند. میخواهند خودشان را به آرامش برسانند؛ آخرش هم با ناکامی میمیرند. پیرمردها و پیرزنها در خانه سالمندان میمیرند. بچههایشان همراهشان نیستند.
زنهایشان از آنها خبر ندارند. زن و شوهر از هم دورند.
در غرب فرزندانی که نمیدانند پدر و مادرهایشان چه کسانی هستند، زیادند. زنان و مردانی که با هم اسماً زن و شوهرند؛ ولی سالهای متمادی از همدیگر هیچ اطلاعی ندارند، فراواناند. زنانی که خاطرشان جمع باشد تا آخر عمرشان، تا دوران پیری آنها، سایه این مرد بر سرشان هست و با هم زندگی خواهند کرد، کماند. مردانی که خاطرشان جمع باشد که این همسرشان که مورد علاقهشان هم هست، فردا نمیگذارد برود سراغ یک زندگی مستقل، کم هستند.