امام باقر علیه السلام فرمودند:  به خدا سوگند که او (مهدی (علیه السلام)) مضطر (حقیقی) است که در کتاب خدا آمده می فرماید: «اَمَّن یجیب المضطر اذ ادعاه و یکشف السؤ...» بحارالانوار، ج ٥٢، ص ٣٤١ 

خاطراتی از دوران جنگ هشت ساله.

 مظفر نجفعلی

 

با گذشت زمان، هر لحظه بر شمار مجروح‌ها اضافه می‌شد؛ مجروحینی که مدام ذکر یا حسین (ع) و یا مهدی (ع) می‌گفتند. 
یکی از آن‌ها، رزمنده‌ای بود به اسم موحّدی. یک تیر نزدیک قلبش و یک تیر هم به پهلوی او اصابت کرده بود. 
موحّدی وقتی به زمین افتاد، مرا صدا زد و از من حلالیت طلبید. بعد هم طوری اشهدش را می‌گفت که گویی با کسی صحبت می‌کند و با لبخند ذکر می‌گفت و درد دل می‌کرد. 
با حسرت به او خیره خیره نگاه می‌کردم. واقعاً دیدن آن مرد خدا، به‌کلی ترس از مرگ را از وجودم دور کرد؛ طوری که دیگر نه‌تنها نمی‌ترسیدم؛ بلکه لذت می‌بردم و از خدا چنین مرگی را آرزو می‌کردم.
صحنه‌ای دیگر که در آن آشفته‌بازار، قلبم را آتش زد، موقعی بود که وقتی بلند شدم تا آرپی‌جی بزنم، هم‌زمان یکی دیگر از برادرها هم بلند شد؛ که تیری به قلبش اصابت کرد و افتاد جلوی پای من. 
رفتم بالای سرش تا پیراهنش را دربیاورم و ببینم چه شده. آخرین نفس‌هایش را جمع کرد. از داخل جیب پیراهنش، کاغذی درآورد و به من گفت: این، نشانی من است. بعد از عملیات برو تهران، و سلام من را به همسر و فرزندانم برسان.
به او دلداری دادم و گفتم: چیزی نیست، برادر! الان آمبولانس می‌آید و شما را به عقب منتقل می‌کند.
گفت: خودم می‌دانم کارم تمام است. شما به سفارش من عمل کن.
بعد همان‌جا شهید شد.