رعایت حقوق دیگران در سیره آیت ا... العظمی بروجردی

حضرت آیتاللهالعظمی بروجردی (قدسسره) گاهی هنگام تدریس و بحث با شاگردان، عصبانی میشدند (البته نه آن عصبانیتی که او را خلاف رضای خدا وارد کند) ولی پس از درس، سخت از آن عصبانیت پشیمان میشدند، و به دنبال طرف میفرستادند و از او عذرخواهی میکردند، و گاهی برای جلب محبّت او، کمکهای مالی نیز مینمودند، از این رو در میان دوستان، این مزاح معروف شده بود که عصبانیت آیة اللّه بروجردی، مایه برکت است .
گاه به این هم قناعت نمیکردند، روز بعد، هنگامی که بر منبر تدریس مینشستند، در حضور جمع شاگردان، از آن فرد عذرخواهی میکردند، به این ترتیب میبینیم آن بزرگمرد تا این اندازه به حقوق دیگران احترام میگذاشتند، و به حفظ آبروی آنها توجه عمیق داشتند، او از امام صادق (علیه السلام) آموخته بودند که :
المؤمن اعظم حرمة من الکعبة .
احترام مؤمن، از احترام کعبه، بالاتر است .
در این باره به داستان زیر توجه کنيد:
آیتالله بروجردی در مسجد عشقعلی درس اصول میفرمودند. روزی یکی از فضلا بنام شیخ علی چاپلقی اشکال کردند، آقا جواب او را دادند، آقای شیخ علی چاپلقی جواب آقا را رد کرد، آقا عصبانی شدند به گونهای که آقا شیخ علی متأثر و منقلب شد که میخواست گریه کند! آن درس تمام شد.
یکی از اصحاب آیتالله بروجردی میگوید: نماز مغرب را خوانده بودم. ناگاه خادم آقای بروجردی نزد من آمد و گفت: آقا ببین در کتابخانه و اندرون ایستاده و متأثر هستند و فرمودند: بروید به خوانساری بگویید بیاید. اینجانب با عجله نماز عشاء را خواندم و به محضر آقا رسیدم. تا مرا دیدند به من فرمودند: این چه حالتی بود که از من صادر شد؟ یک نفر عالم ربانی را رنجاندم، الان باید بروم و دست ایشان را ببوسم و حلالییت بطلبم تا از من بگذرد و بعد بیایم و نماز مغرب و عشا را بخوانم .
عرض کردم: ایشان در مسجد شاه زید امامجماعت است و بعد از نماز مسائله میگوید: لذا تا دو سه ساعت از شب گذشته به منزل خود نمیآید. من به ایشان اطلاع میدهم که آقا فردا صبح به منزل شما خواهند آمد.
صبح شد من رفتم و برگشتم، دیدم آقا سوار بر درشکه در کنار منزل ما منتظر من هستند. در خدمتشان رفتیم منزل آقا شیخ علی چاپلقی. وقتی که آقای بروجردی، آقا شیخ علی را دید، میخواست دست او را ببوسد که او نگذاشت، آقا میفرمودند: از من بگذرید، از حالت طبیعی خارج شدم و به شما پرخاش کردم و...
آقا شیخ علی عرض کرد: شما سرور مسلمین هستید، برخورد شما باعث افتخار من بود و...
آقا تکرار کردند: از من بگذرید، مرا عفو کنید
همین موضوع باعث شد که آقا شیخ علی، تا آخر عمر، مورد مراحم و عطوفت خاص آیتالله بروجردی بودند.
قصه پرغصه چپاولگری در عصر محمدرضا شاه
ارتشبد سابق، حسین فردوست در خاطرات خود، داستان زیر را که سوگنامه محمّدرضا در غصب املاک مردم است، با اینکه دم از اصلاحات ارضی میزد، نقل میکند که مربوط به حدود پانزده سال قبل از پیروزی انقلاب (یعنی سالهای ۴۲ به بعد) است:
محمّدرضا فردی به نام ((منصور مزین)) (سرلشکر بازنشسته ارتش) را طبق فرمانی رئیس املاک بنیاد پهلوی در گرگان کرده بود... مزین طبق دستور محمّدرضا، به فروش این املاک و تبدیل آن به پول نقد پرداخت. او در سال، مبلغی به محمّدرضا میداد که به معاون مالی دربار پرداخت میشد، و او به حساب محمّدرضا میریخت، و مبالغ هنگفتی خودش میدزدید، در نتیجه همه مقامات لشکری و کشوری و متنفذین و تجار و کلیه افرادی که پول اضافی داشتند، به گرگان روی آوردند.
مزین به تدریج در گرگان سازمان مفصلی تشکیل داد و هر چه زمین مرغوب دارای مالک و یا بلاصاحب میدید، از زمین شهری و زراعی، دره و کوه و تپه و جنگل، همه را تصرف میکرد و میگفت: متعلق به شاه است و فروخته خواهد شد، و...صدها شکایت به دفتر ویژه اطلاعات و بازرسی به دست من میرسید که اهالی گرگان به شدت از مزین شکایت دارند و شاید دهها بار از طرف دفتر، افسرانی به گرگان برای تحقیق فرستادم و گزارش آنها را به محمّدرضا دادم، محمّدرضا هر بار دستور میداد ((بدهید به مزین)) (یعنی همان کسی که از وی شکایت شده بود!)... چند سال قبل از انقلاب یک افسر را از دفتر به گرگان فرستادم تا تحقیق محلی کند و با مزین تماس بگیرد که مگر اراضی شاه چقدر بوده که شما ده سال است میفروشید و هنوز تمام نشده؟!
مزین پاسخ داده بود: ((اراضی شاه تا مرز شوروی است))... مشتریان مزین اکثرا یا پولدار محلی بودند و یا از تهران میرفتند و او به هر یک به دلخواه خود مقداری زمین میفروخت، قوارهها از ۵۰ هکتار تا صد هکتار بود... خلاصه پس از حدود ده سال فروش زمینهای گرگان، به همین منوال نوبت به اراضی گنبد و سپس زمینهای بجنورد رسید، محمّدرضا از مزین رضایت کامل داشت، نیمی از اراضی بجنورد به فروش رفته بود که انقلاب شروع شد...
شهری بساز که باقی بماند
امام باقر (علیه السلام) فرمودند: «یکی از شاهان بنیاسرائیل اعلام کرد: شهری میسازم که هیچگونه عیبی نداشته باشد و هیچکس نتواند در آن عیبی بیابد (فرمان داد معمارها و بنّاها و کارگرها مشغول شدند و آن شهر با آخرین سیستم و با تمام امکانات ساخته شد) پس از آنکه ساختن شهر به پایان رسید، مردم از آن شهر دیدن کردند و همه آنها به اتفاق نظر گفتند: شهری بینظیر و بیعیب است .
در این میان، مردی نزد شاه آمد و گفت: اگر به من امان بدهی، و تأمین جانی داشته باشم، عیب این شهر را به تو میگویم .
شاه گفت: به تو امان دادم .
آن مرد گفت :
این شهر دو عیب دارد: ۱. صاحبش میمیرد ۲. این شهر، سرانجام بعد از تو خراب میشود.
شاه فکری کرد و گفت: چه عیبی بالاتر از این دو عیب، سپس به آن مرد گفت: به نظر تو چه کنم؟
آن مرد گفت: شهری بساز که باقی بماند و ویران نشود، و تو نیز در آن همیشه جوان باشی، و پیری به سراغت نیاید (و آن شهر بهشت است).
شاه جریان را به همسرش گفت، همسرش فکری کرد و گفت: در میان همه افراد کشور، تنها همین مرد، راست گفته است»
تاریخ در تصویر

تصویری کمتر دیده شده و قدیمی از نماز جماعت در کربلا