امام باقر علیه السلام فرمودند:  به خدا سوگند که او (مهدی (علیه السلام)) مضطر (حقیقی) است که در کتاب خدا آمده می فرماید: «اَمَّن یجیب المضطر اذ ادعاه و یکشف السؤ...» بحارالانوار، ج ٥٢، ص ٣٤١ 

جریان شناسی 1128

دینم را فروخته‌ام...

فضل بن ربیع گفت: روزی شریک بن عبدالله بن سنان نخعی بر مهدی خلیفه عباسی وارد شد. مهدی گفت: باید یکی از این سه کار را بپذیری یا منصب قضاوت را قبول کنی یا آنکه اولاد مرا تعلیم بدهی و حدیث بیاموزی یا یک‌مرتبه از غذای من بخوری. شریک ابتدا پذیرفتنِ هر یک از این سه کار را دشوار می‌دید؛ لکن چاره‌ای ندید. در فکر فرورفت. پس از لحظه‌ای گفت: خوردن غذا آسان‌تر است از آن دو کار دیگر است. مهدی به آشپز دستور داد چند نوع غذای لذیذ از مغز استخوان و شکر سفید تهیه کند. غذا حاضر شد. شریک به مقدار کافی میل کرد. متصدی آشپزخانه به مهدی گفت: بعد از این غذا، شریک دیگر خلاصی نخواهد داشت و رستگار نمی‌شود. فضل ابن ربیع گفت: به خدا سوگند شریک پس از آن طعام، مجالست و هم‌نشینی با بنی‌عباس را اختیار نمود، قضاوت و تعلیم‌وتربیت اولاد ایشان را نیز پذیرفت.
روزی حواله‌ای برای شریک بن عبدالله از بابت حقوقش به صرافی نوشتند. شریک به صراف مراجعه کرده، سخت گرفت که باید نقد بپردازی! آن مرد گفت: کتان و لباس قیمتی نفروخته‌ای که این‌قدر سخت می‌گیری! شریک در جواب او گفت: به خدا از کتان باارزش‌تر فروخته‌ام. دینم را فروخته‌ام!
 
روزی که امیرکبیر گریست
در سال ۱۲۶۴ هجری قمری، نخستین برنامه‌ی دولت ایران برای واکسیناسیون به فرمان امیرکبیر آغاز شد. در آن برنامه، کودکان و نوجوانانی ایرانی را آبله‌کوبی می‌کردند. اما چند روز پس از آغاز آبله‌کوبی، به امیرکبیر خبر دادند که مردم از روی ناآگاهی نمی‌خواهند واکسن بزنند! به‌ویژه که چند تن از فالگیرها و دعانویس‌ها در شهر شایعه کرده بودند که واکسن‌زدن باعث راه‌یافتن جن به خون انسان می‌شود! هنگامی که خبر رسید، پنج نفر به علت ابتلا به بیماری آبله، جان باخته‌اند، امیر بی‌درنگ فرمان داد هر کسی که حاضر نشود آبله بکوبد، باید پنج تومان به صندوق دولت جریمه بپردازد. او تصور می‌کرد که با این فرمان همه مردم آبله می‌كوبند.
اما نفوذ سخن دعانویس‌ها و نادانی مردم بیش از آن بود که فرمان امیر را بپذیرند. شماری که پول کافی داشتند، پنج تومان را پرداختند و از آبله‌کوبی سرباز زدند. شماری دیگر هنگام مراجعه مأموران در آب‌انبارها پنهان می‌شدند یا از شهر بیرون می‌رفتند. روز بیست و هشتم ماه ربیع‌الاول به امیر اطلاع دادند که در همه‌ی شهر تهران و روستاهای پیرامون آن، فقط سیصد و سی نفر آبله کوبیده‌اند!
در همان روز، پاره‌دوزی را که فرزندش از بیماری آبله مرده بود، به نزد او آوردند. امیر به جسد کودک نگریست و آنگاه گفت: ما که برای نجات بچه‌هایتان آبله‌کوب فرستادیم. پیرمرد با اندوه فراوان گفت: حضرت امیر، به من گفته بودند که اگر بچه را آبله بکوبیم، جن‌زده می‌شود. امیر فریاد کشید: وای از جهل و نادانی، حال، گذشته از اینکه فرزندت را از دست داده‌ای، باید پنج تومان هم جریمه بدهی. پیرمرد با التماس گفت: باور کنید که هیچ ندارم. امیرکبیر دست در جیب خود کرد و پنج تومان به او داد و سپس گفت: حکم برنمی‌گردد، این پنج تومان را به صندوق دولت بپرداز. چند دقیقه دیگر، بقالی را آوردند که فرزند او نیز از آبله مرده بود.
این بار امیرکبیر دیگر نتوانست تحمل کند. روی صندلی نشست و با حالی زار، شروع به گریستن کرد. در آن هنگام میرزا آقاخان وارد شد. او در کمتر زمانی امیرکبیر را در حال گریستن دیده بود. علت را پرسید و ملازمان امیر گفتند که دو کودک شیرخوار پاره‌دوز و بقالی از بیماری آبله مرده‌اند. میرزا آقاخان با شگفتی گفت: عجب، من تصور می‌کردم که میرزا احمدخان، پسر امیر، مرده است که او این چنین های‌های می‌گرید. سپس، به امیر نزدیک شد و گفت: گریستن، آن هم به این گونه، برای دو بچه‌ی شیرخوار بقال‌وچقال در شأن شما نیست. امیر سر برداشت و با خشم به او نگریست، آن‌چنان که میرزا آقاخان از ترس بر خود لرزید. امیر اشک‌هایش را پاک کرد و گفت: خاموش باش. تا زمانی که ما سرپرستی این ملت را بر عهده داریم، مسئول مرگشان ما هستیم.
میرزا آقاخان آهسته گفت: ولی اینان، خود در اثر جهل، آبله نکوبیده‌اند. امیر با صدای رسا گفت: و مسئول جهلشان نیز ما هستیم. اگر ما در هر روستا و کوچه و خیابانی مدرسه بسازیم و کتابخانه ایجاد کنیم، دعانویس‌ها بساطشان را جمع می‌کنند. تمام ایرانی‌ها اولاد حقیقی من هستند و من از این می‌گریم که چرا این مردم باید این قدر جاهل باشند که در اثر نکوبیدن آبله بمیرند.
 
آنچه شاه می‌خواهد!
عبدالمجید مجیدی در خاطرات خود به غفلت از اجرای درست قانون اساسی اشاره می‌کند و می‌گوید: «زمانی که مسئول جناح پیشرو در حزب رستاخیز بودم، با دوستانم طرحی با عنوان دیدگاه‌های شش‌گانه جناح پیشرو تهیه و آن را در تیرماه ۱۳۵۶ اعلام کردیم. مطابق با این طرح متذکر شدیم، لازمه جامعه ایران آن روز، عملکرد صحیح قوای سه‌گانه بود. شاه از این مسئله ناراحت شدند و گفتند: منظورتان از این عملکرد قوای سه‌گانه چیست؟ گفتم روشن است که سه قوه مجریه، مقننه و قضا باید درست عمل کنند تا در نتیجه جامعه به طور صحیح اداره شود. شاه گفت: نخیر، مگر حزب رستاخیز وجود ندارد، مگر نمایندگان حزب رستاخیز و مسئولین حزب رستاخیز نمی‌توانند ناظر اجرائیات دولت باشند. آنها که خیلی زودتر می‌توانند نظرشان را به دولت بگویند، تا اینکه مجلس یا نمایندگان مجلس... قانون اساسی آن چیزی است که ملت می‌خواهد و من می‌خواهم؛ یعنی که آن ورقه که در آن قانون اساسی نوشته شده، آن‌قدر مهم نیست. واقعاً که قصد و اراده ملت و شاه مهم است. خوب این گفتنش قشنگ است و فکرشان هم خیلی خوب است، ولی در عمل باید دید که ملت به چه طریق می‌تواند اظهارنظر بکند. وقتی که مجلسش ساختگی است، وقتی که حزبش در واقع حزب تحمیلی است، در واقع یعنی ملت فقط هیچ‌چیز، و می‌ماند آنچه که شاه می‌خواهد»!
 
ظلم و تبعیض مضاعف به زنان در عهد اعلیحضرت همایونی!
اکثر مردم ایران در دوره پهلوی از سواد محروم بودند. محمدرضا پهلوی از اوایل دهه ۱۳۴۰ با تبلیغات زیاد و با تأسیس «سپاه دانش» تلاش داشت تا نشان دهد که به سوی محو بی‌سوادی حرکت می‌کند؛ ولی این تلاش‌ها هرچند که اندکی از بی‌سوادی را تخفیف داد، ولی در سال ۱۳۵۷ باز اکثر مردم بی‌سواد بودند و فراتر از این، محرومیت مضاعفی نیز به زنان ایرانی تحمیل شده بود، به این معنا که نسبت بی‌سوادی در بین زنان بیشتر از مردان در آن دوره و حتی در روزهای پایانی عمر پهلوی بود؛ برای نمونه جهان‌شاهی، وزیر وقت فرهنگ، در روز ۷ تیر ۱۳۴۳ طی سخنانی در جمع فرهنگیان گفته بود: در اثر کوشش‌هایی که در چند سال اخیر شده است، مدارس زیادی به وجود آمده؛ ولی مطلبی را که باید به آن اشاره کرد این است که پیشرفت دختران به قدر پسران نبوده است و تعداد دخترانی که برای آنان امکان رفتن به مدرسه فراهم بوده است، به اندازه پسران نبود.
گفتنی است این تبعیض در سال ۱۳۵۷ و در آستانه پیروزی انقلاب اسلامی نیز برقرار بود. در سال ۱۳۵۵ در جمعیت مردان ۱۵ سال و بیشتر ایران حدود ۵/ ۹ میلیون نفر ثبت شده است که از این تعداد ۵/ ۴ میلیون یعنی حدود ۹/ ۴۷ درصد باسواد بوده‌اند. این شاخص بیانگر آن است که در سال ۱۳۵۵ بیش از نیمی از مردان ۱۵ سال به بالا محروم از سواد بوده‌اند. در همین سال، جمعیت زنان برابر ۲/ ۹ میلیون نفر و تعداد باسوادان ۲/ ۲ میلیون نفر بوده است که نشان‌دهنده ۲۴ درصد میزان باسوادی در این قشر می‌باشد. این آمار، نشان‌دهنده ظلم و تبعیض مضاعفی است که به زنان نسبت به مردان در دوره پهلوی تحمیل می‌شد.