همسر شهید میثم رضوانپور: آقا میثم، دکترای جامعهشناسی داشت و استاد دانشگاه هم بود. جو کلاسهایش طوری بود که دانشجو متوجه گذشت زمان نمیشد. با دانشجویان خیلی خوب برخورد و طوری تدریس میکرد که دانشجو از کلاس خسته نشود. در ضمن باید بگویم آقا میثم سخنران خوبی هم بود. خیلی واضح و خوب صحبت میکرد. از طرفی هم عضو هیئت امنای مسجد امام حسین (علیه السلام) در خمینی شهر بود که منشأ کارهای خیر متعدد شده است. آقا میثم در کنار خادمی حضرت رضا (علیه السلام)، خیلی هم امام حسینی بود. هیئت ایشان در خمینی شهر بود و ما تهران بودیم. مخصوصاً محرمها هر شب خودش را به هیئت در خمینی شهر میرساند و این مسافت زیاد را میرفت و بر میگشت تا بتواند کارهای هیئت را با نظم انجام دهد. من یکبار به همسرم گفتم شما با این همه خستگی و کار زیاد، خیلی خطرناک است این مسیر را به خمینی شهر میروید و برمیگردید. آقا میثم در جوابم گفت: «الان که میتوانم برای امام حسین (علیه السلام) نوکری کنم، باید انجام بدهم. خود امام حسین (علیه السلام) مواظب من هستند. شما نگران من نباشید.»
آقا میثم هیئت خادمی شهدا را از اردیبهشت سال ۱۳۹۰ تأسیس کرد. خیلی جالب بود که گفته بود تمامی خادمان و افراد این هیئت، پشت لباسهایشان حک کنند «ما عاشق مبارزه با صهیونیسم هستیم.» در صورتی که هیئتهای دیگر فقط در فکر عزاداری بودند؛ ولی آقا میثم دیدگاه بصیرتی داشت و میخواست بگوید عاشورای امروز یعنی مبارزه با صهیونیسم؛ لذا این را به عنوان یک شعار در هیئت رواج داده بود. خودش هم در این مسیر به شهادت رسید و اولین شهید این هیئت در خمینی شهر شد. باید بگویم هیئت انقلابی آنها شامل شاخههای مختلف از جمله شاخه اجتماعی، اردویی و... خیریه است. همچنین او یک خانه تخصصی به نام «خانه نورا» که مربوط به فعالیت دختران است تأسیس کرد که همه کادر فعال آن، خانم هستند. همسرم بیشتر کارهای فرهنگی انجام میداد که مرتبط با کارش به عنوان معاونت اجتماعی سازمان بود. یکی از فعالیتهایش در زمینه حجاب بود که آقا میثم میگفت من سر مسئله حجاب، قیامتی کار میکنم. بهشت و جهنم اینجا مشخص میشود. همچنین در مسائل آسیبهای اجتماعی مانند مبارزه با اعتیاد و مسئله امر به معرف و نهی از منکر خیلی جدی بود و در مسئله ازدواج آسان، فعالیت شدید داشت. در کارهای ترویج و تبلیغ فرزندآوری بسیار کوشا بود. همسرم همیشه رفقای قدیمیاش را یاد میکرد به خصوص آنهایی که از دنیا رفته بودند و میگفت: «آنها به گردن ما حق دارند، نباید فراموششان کنیم؛ به خصوص شهدا». قاب تصویر شهید مدافع حرم محسن حیدری داخل اتاق کارش بود. میگفت هر روز صبح به یاد رفقای شهید و آسمانیام فاتحه میفرستم. شما هم بعداً مرا یاد کنید. هرچند شهید حیدری را در عالم خواب و رؤیا ملاقات کرده بود؛ ولی ۱۲ سال زمان برای تجدید دیدار مجددشان لازم بود. حرف از شهادت که میشد، میگفت: «حیف است شهادتمان در یک سانحه رانندگی یا به دست منافقین پست باشد. باید با دشمن اصلی بجنگیم و در نبرد با خبیثترین دشمنان به شهادت برسیم.» دوست داشت مانند رفیق شهیدش محمد مهدی لطفی نیاسر، لقب شهید راه نابودی اسرائیل را دریافت کند و سرانجام به آرزویش رسید.
شهید در یکی از سخنرانیهایش به خادمان و نوکران سیدالشهدا (علیه السلام) در هیئت خادمالشهدا گفته بود: «هرچه سنتان بالاتر میرود، باید غلامتر بشوید؛ چون شناختتان بالاتر میرود. هرچه تحصیلاتتان بالاتر میرود، باید نوکرتر شوید؛ چون معرفتتان بالاتر میرود. هرچه وضعتان بهتر میشود، باید پیر غلامتر بشوید. باید بیشتر خرج کنید؛ چون دستتان بازتر میشود. کسی اگر سوادش بالا رفت، سنش بالا رفت، وضعش خوب شد؛ اما عقبتر رفت، این الانم که هست غلام خوبی نیست! اصلاً نوکر هم نیست، اینجاها به عنوان خادم آمده است.»