امام باقر علیه السلام فرمودند:  به خدا سوگند که او (مهدی (علیه السلام)) مضطر (حقیقی) است که در کتاب خدا آمده می فرماید: «اَمَّن یجیب المضطر اذ ادعاه و یکشف السؤ...» بحارالانوار، ج ٥٢، ص ٣٤١ 

شناخت؛ اولین شرط بصیرت

اشاره: طبق روال نشریه پرتو، ذیلاً خلاصه یکی دیگر از سخنرانی‌های علامه مصباح (ره) تقدیم شده است.
--------------------------------
مؤلفه‌های بصیرت
همه این مقدمات را عرض کردم برای اینکه به اینجا برسیم که تکلیف کسی که موقعیتی در اجتماع دارد، سنگین‌تر از دیگران است و باید بصیرتش هم بیشتر از دیگران باشد تا بتواند دیگران را راهنمایی کند. اکنون این پرسش مطرح می‌شود که چه کنیم بصیرت ما افزایش بیابد؟ بهتر است تحلیل کنیم که بصیرت چیست و از چند عنصر تشکیل می‌شود و بعد ببینیم کدام یک از این عناصر در اختیار ماست تا بکوشیم آن را تقویت کنیم.
مطلب را به عنوان یک بحث پیشنهادی خدمت شما عزیزان و نخبگان مطرح می‌کنم تا روی آن فکر کنید و از دیگران هم بپرسید، شاید نکته‌های تکمیلی به آن اضافه شود. حیف است با این همه تأکید مقام معظم رهبری بر روی بصیرت، دنبال نکنیم که ببینیم این بصیرت چیست و چگونه باید آن را پیدا کرد.
بصیرت حداقل سه مؤلفه و سه عنصر دارد و می‌توان گفت مثلثی است که از سه ضلع تشکیل می‌شود. اولین عنصر، امری خدادادی است؛ هوش و فراست خاص است. هم تجربه نشان می‌دهد و هم در روایات هست که خداوند به بعضی افراد فراست مخصوصی داده است. امروزه در روان‌شناسی می‌گویند هوش، انواعی دارد؛ هوش هیجانی، هوش اجتماعی، هوش ارتباطی، هوش علمی و... ممکن است کسی از جهتی باهوش باشد؛ ولی از جهت دیگر بهره‌ای از هوش نداشته باشد. بصیرت، هوش اجتماعی می‌خواهد. مسائل اجتماعی درک خاصی را می‌طلبد. شاید شما هم افراد متعددی را دیده باشید که هوش درسی‌شان خوب است، یعنی درس را خوب می‌فهمند و شاید بیش از دیگران پیشرفت علمی می‌کنند؛ اما در درک بعضی از مسائل خیلی ضعیف‌اند و یک نوع سادگی مخصوص در برخی از مسائل دارند. این سادگی انواعی دارد. استادی را می‌شناختم که خودش به من می‌گفت وقتی برای خرید سیب‌زمینی می‌روم، کلاه سرم می‌رود! با اینکه در درس خیلی قوی بود؛ اما می‌گفت درک معاشرت با مردم را ندارم و زود گول می‌خورم. در بین اشخاص دیگر،  در لباس‌های مختلف کسانی را دیده‌اید که امتیازهای خوبی دارند؛ انسان‌های ملا و درس‌خوانده‌ای هستند؛ اما گاهی در درک مسائل اجتماعی خیلی ضعیف‌اند. یکی از نشانه‌های این ضعف، اعتماد فوق‌العاده آن‌ها به بعضی اشخاص، مخصوصاً خویشاوندان و برخی بستگانشان است. شاید شنیده یا دیده باشید که کسانی امتیازات بسیاری دارند؛ اما پسرشان می‌تواند آن‌ها را به راست و چپ بچرخاند. دشمنان هم اول در پسر نفوذ می‌کنند و او را به جان پدر می‌اندازند. این فرد هیچ غرض و سوء نیتی در این کار ندارد؛ اما تحت‌تأثیر فکر پسر یا داماد یا خویشاوندانش است.
این عنصر یک هوش خدادادی است؛ اتقوا فراسة المومن فانه ینظر بنورالله استعدادها مختلف است و خدا افراد را مختلف آفریده است. بعضی‌ها از این جهت ضعیف‌اند؛ مثل برخی افراد که قدرت جسمی‌شان ضعیف است. این هم گونه‌ای از نقص است مثل کسی که از اول بچگی چشمش کمسو است یا گوشش سنگین است.
شناخت؛ اولین شرط بصیرت
دو عنصر دیگر کسبی است. اگر انسان آن درون‌مایه خدادادی را داشت، باید دو کار انجام دهد تا بصیرت پیدا کند. یکی اینکه بر اطلاعات دینی‌اش بیفزاید و بکوشد دین‌شناس‌تر باشد؛ چون یکی از لوازم بصیرت این است که انسان فریب نخورد و یکی از راه‌های فریب این است که حکم دینی را برای انسان مشتبه کنند. بگویند وظیفه شرعی این است؛ آیه قرآن این را می‌گوید، حدیث این را می‌گوید. از این سخنان نشنیده‌اید؟! آن کسانی که به روی علی شمشیر کشیدند به قرآن استناد می‌کردند و می‌گفتند: «إنِ الحُکْمُ الا لِلّه؛10 تو کافر شدی؛ چون برخلاف قرآن عمل کردی.» یکی از شیوه‌ها این است که انسان را از راه قرآن و حدیث و امثال آن فریب دهند، و کسی که معرفتش نسبت به قرآن و حدیث کم است و نسبت به احکام اسلام اطلاع کافی ندارد، فریب می‌خورد.
معاویه در اواخر عمر به حجاز آمد و مدتی در مکه و مدینه ماند. می‌خواست برای ولایت‌عهدی یزید زمینه‌سازی کند. کار سیاست‌مداران همین است که از چند سال قبل به زمینه‌سازی برای انتخابات بعدی می‌پردازند. او با شخصیت‌های معروف مدینه ملاقات‌هایی داشت و البته هر کسی را از راهی فریب می‌داد. برای یکی هدایا می‌برد؛ نزد یکی اظهار تقوا می‌کرد و یکی را مدح و ستایش می‌نمود. روی هر کدام به گونه‌ای کار می‌کرد تا ذهنش را برای پذیرفتن ولایت‌عهدی یزید آماده کند. با امام حسین (صلوات‌الله‌علیه) نیز ملاقاتی داشت و بالاخره بعد از مقدماتی که به عقلش می‌رسید تا ذهن ایشان را برای پذیرش آماده کند، گفت: من قصدم این است که بعد از من یزید مسئولیت من را بپذیرد و به اسلام خدمت کند. حضرت نگاهی کردند و گفتند: این پسر سگ‌باز فاسق شارب‌الخمر را می‌گویی؟! او این‌همه زمینه‌چینی کرده بود که بگوید یزید برای خلافت شایستگی دارد، حضرت کاسه و کوزه‌اش را به هم زدند و گفتند: این شارب‌الخمر سگ‌باز را می‌خواهی خلیفه مسلمین کنی؟ معاویه که دید قافیه را باخته است گفت: آقا! یزید درباره شما این‌طور حرف نمی‌زند. می‌دانید یعنی‌چه؟ معاویه به امام حسین می‌گوید: غیبت نکن! غیبت مسلمان حرام است. او از شما بهتر است. تو داری غیبت می‌کنی؛ اما او این‌طور نمی‌گوید؛ غیبت شما را نمی‌کند.
می‌گفتند معاویه داهیه عرب بود. ببینید برای امام حسین چه قدر پیچیده حرف می‌زد.
غیبت واجب!
این فریب دادن از راه دین است. حالا اگر یک انسان عادی بود امکان داشت در مقابل این منطق معاویه کم بیاورد و بگوید استغفر الله؛ اشتباه کردم، غیبت کردم. اما امام این غیبت را واجب می‌داند. بی‌درنگ پاسخ معاویه را می‌دهد تا دهانش را ببندد و دیگر از این کثافت‌ها نخورد. این بصیرت است؛ اینکه انسان بفهمد هرجا چه باید بگوید؛ چه باید بکند و چگونه باید برخورد کند. اینجا این غیبت، غیبت واجب است، اگر نگویی گناه کرده‌ای. مگر گفتن هر سخنی پشت سر هر کسی غیبت حرام است؟ ما حتی در رساله‌های عملیه‌مان غیبت واجب داریم. کسی با شما مشورت می‌کند که فلانی به خواستگاری دخترم آمده و شما می‌دانید که او مرد فاسق معتاد مشروب‌خوار بی‌دینی است. باید به او بگویی یا نه؟ این غیبت واجب است. کسی می‌خواهد اختیار یک ملت را به دست بگیرد، شما احتیاط کنید و بگویید من چه عرض کنم؛ از دیگری بپرسید. از دیگری بپرسید یعنی‌چه؟ مقام مشورت است، باید بگویی؛ اگر نگویی گناه کرده‌ای. مقدس‌بازی در می‌آورد و می‌گوید «آقا غیبت نکنید! من در عمرم از هیچ‌کس بدگویی نکرده‌ام.» بسیار بی‌جا کرده‌اید. مگر ممکن است مؤمن از کسی بدگویی نکند؟ منافق است که می‌خواهد همه را داشته باشد. مؤمن باید قاطع باشد. باید موضع اسلامی داشته باشد؛ حامی دین باشد. باید کسی را که بر ضد دین اقدام می‌کند رسوا کرد. نمی‌شود من مقدس‌بازی در بیاورم و بگویم خوشم نمی‌آید درباره کسی حرف بزنم! ببین پیغمبر اکرم، ائمه اطهار، امیرالمؤمنین، امام حسن، امام حسین و سایر ائمه‌ (صلوات‌الله‌علیهم‌اجمعین) درباره دیگران چگونه رفتار می‌کردند. اگر اینجا یک آدم مقدس‌مآبی جای امام حسین بود چه می‌گفت؟ می‌گفت: حالا من یک تأملی روی ایشان دارم، یا فکرش را بکنم ببینم چه‌طور می‌شود. اینجا جایی است که باید طرف را رسوا کرد.
یکی از جاهایی که انسان از راه دین فریب می‌خورد، مقدس‌بازی، حقه‌بازی، کلک‌های شرعی و سوء استفاده از قرآن و حدیث است. انسان باید دین را درست بشناسد و بداند حلال و حرام چیست. بداند کدام غیبت جایز است و کدام غیبت حرام است. مسائل دیگر را هم بشناسد. وقتی معرفت انسان نسبت به دین ضعیف باشد، فریب می‌خورد. برای داشتن بصیرت باید دین را خوب بشناسیم و به همان اصول دین و فروع دینی که در مکتب‌خانه یا مدرسه یا خانه خوانده‌ایم، اکتفا نکنیم. باید شناختمان نسبت به دین افزایش پیدا کند؛ مطالعات دینی‌مان بیشتر باشد و عمیق‌تر فکر کنیم. اگر در مسألهای ابهام داریم، این قدر آن را دنبال کنیم و بپرسیم تا خوب برایمان حل بشود.
این حلال و حرام به مسائل فقهی برمی‌گردد. یعنی انسان فقه را بهتر یاد بگیرد؛ ولی فقط دانستن احکام کلی برای تشخیص مصادیق کافی نیست. باید بصیرتمان را نسبت به شناخت مصادیق هم تقویت کنیم. برای این کار یکی از بهترین راه‌ها بررسی مسائل تاریخی، به‌خصوص تاریخ صدر اسلام است؛ همین‌که مقام معظم رهبری در تفسیر بصیرت روی آن تأکید کردند و فرمودند: عبرت گرفتن از جریانات تاریخی و اجتماعی. ما باید ببینیم رخدادهای صدر اسلام چه بود و چرا این‌چنین شد. بسیاری از این حوادث بعد از گذشت 1400 سال هنوز معماست. مگر می‌شود آدمیزاد این‌گونه بشود؟! چگونه می‌شود مسلمان‌هایی که در رکاب پیغمبر در جنگ‌ها حاضر می‌شدند، نوه پیامبر را، آن هم حسین را، گلی که هر دشمنی می‌دید عاشقش می‌شد، این‌گونه به شهادت برسانند؟! نگذارند در کنار نهر یک جرعه آب بنوشد! اگر این‌ها را درست تحلیل کرده بودیم، می‌فهمیدیم که کسی که چندین سال در کشور مسئولیت داشته، از دست خود امام برای مسئولیت‌هایی حکم گرفته، مدت‌ها از لباس و موقعیتش استفاده کرده، چه‌طور ممکن است برای اینکه نظام اسلامی را از بین ببرد، با اسرائیل همکاری کند! اگر تاریخ را درست بررسی می‌کردیم می‌فهمیدیم آدمیزاد چه موجود عجیب و قابل تغییری است، آن وقت تعجب نمی‌کردیم و به آسانی نمی‌گفتیم که این هم بالاخره چنین است و چنان است. موقعیتش این است به او رأی بدهیم!
این شناخت و عبرت گرفتن از قضایای تاریخی است. ما سالی چند بار روضه سیدالشهدا را می‌شنویم؟ آیا هیچ فکر کرده‌ایم چرا کوفیان این‌چنین شدند؟ این شمری که به کربلا آمد و فرماندهی سپاه را می‌خواست، کسی بود که در جنگ صفین در رکاب علی (علیه‌السلام) می‌جنگید. از یاران علی بود. یکی از سرکرده‌های لشکر علی در جنگ صفین بود. او چه‌طور توانست سر سیدالشهدا را ببرد؟ بالاخره به این نتیجه می‌رسیم که اگر آدمیزاد در مسیر غلطی افتاد، آرام‌آرام چنان پیش می‌رود که دیگر هیچ حدی ندارد. اگر زاویه باز کرد و از راه حق منحرف شد؛ مسامحه کرد و گفت حالا این چیزی نیست، این زاویه به جایی می‌رسد که آن خط اصلی را که از آن جدا شده فراموش می‌کند. یادش می‌رود اسلام و انقلاب چه بود. می‌گوید من به ریاست برسم، هرچه می‌خواهد بشود.