امام باقر علیه السلام فرمودند:  به خدا سوگند که او (مهدی (علیه السلام)) مضطر (حقیقی) است که در کتاب خدا آمده می فرماید: «اَمَّن یجیب المضطر اذ ادعاه و یکشف السؤ...» بحارالانوار، ج ٥٢، ص ٣٤١ 

جلوه‌هایی از توسل رزمندگان به حضرت زهرا (س)

یکی از دستاوردهای دوران دفاع مقدس، رشد معنوی رزمندگان در سایه توسل به حضرات معصومین(ع) به ویژه حضرت زهرا(س) بوده است که نمونه‌هایی از آن را مرور می‌کنیم:
بر سر سربند یا زهرا (سلام الله علیها) دعوا بود:
یکی از راویان دفاع مقدس می‌گوید: بهترین ذکر رزمندگان یا زهرا (سلام الله علیها) بود و در شب عملیات، بعضی التماس‌ها و دعواها بر سر سربند یا زهرا (سلام الله علیها) بود. این علاقه چنان بود که وقتی عملیاتی با نام مقدس حضرت زهرا (سلام الله علیها) انجام می‌شد، بیشتر آنان از ناحیه پهلو یا سینه آسیب می‌دیدند.
حجت الاسلام مهدیان ادامه می‌دهد: شهید سید ابراهیم تارا، بارها می‌گفت: می‌خواهم مثل مادرم فاطمه (سلام الله علیها) گمنام باشم. کسی برایم چلچراغ نگذارد. بعضی بچه‌ها پلاک خود را به دیگری می‌دادند و می‌گفتند: حضرت زهرا (سلام الله علیها) نشانی نداشته باشد، من داشته باشم؟!
توسل شهید برونسی به حضرت زهرا (سلام الله علیها)
هنوز عملیات درست و حسابی آغاز نشده بود که کار گره خورد. گردان ما زمین‌گیر شد و حال و هوای بچه‌ها حال و هوای دیگری. تا حالا این‌طور وضعی برام سابقه نداشت.
نمی‌دانم چه‌شان شده بود که حرف شنوی نداشتند. همان بچه‌هایی که می‌گفتی برو توی آتش، با جان و دل می‌رفتند! به چهره بعضی‌ها دقیق نگاه می‌کردم. جور خاصی شده بودند؛ نه می‌شد بگویی ضعف دارند، نه می‌شد بگویی ترسیدند. هیچ حدسی نمی‌شد بزنی.
هرچه برایشان صحبت کردم، فایده‌ای نداشت. اصلاً انگار چسبیده بودند به زمین و نمی‌خواستند جدا شوند. هر کار کردم راضی‌شان کنم راه بیفتند، نشد. اگر ما توی گود نمی‌رفتیم، احتمال شکست محورهای دیگر هم زیاد بود، آن هم با کلی شهید. درمانده شدم.
ناامیدی در تمام وجودم ریشه دوانده بود. با خودم گفتم چه کار کنم؟ سرم را بلند کردم رو به آسمان و توی دلم نالیدم که: خدایا خودت کمک کن. از بچه‌ها فاصله گرفتم؟ اسم حضرت صدیقه طاهره (سلام الله علیها) را از ته دل صدا زدم و متوسل شدم به وجود شریفش. زمزمه کردم: خانم خودتون کمک کنین. منو راهنمایی کنین تا بتونم این بچه‌ها رو حرکت بدم. وضع ما رو خودتون بهتر می‌دونین.
چند لحظه‌ای راز و نیاز کردم و آمدم پیش نیروها. یقین داشتم حضرت تنهام نمی‌گذارند. اصلاً منتظر عنایت بودم توی آن تاریکی شب و توی آن بیچارگی محض. یک‌دفعه فکری به ذهنم الهام شد. رو کردم به بچه‌ها. محکم و قاطع گفتم: دیگه به شما احتیاجی ندارم! هیچ کدومتون رو نمی‌خوام. فقط یک آرپی‌جی‌زن از بین شما بلند شه با من بیاد. دیگه هیچی نمی‌خوام. زل زدم به‌شان.
لحظه شماری می‌کردم یکی بلند شود. یکی بلند شد. یکی از بچه‌های آرپی‌جی‌زن. بلند گفت: من میام. پشت‌بندش یکی دیگر ایستاد. تا به خودم آمدم همه یگردان بلند شده بودند. سریع راه افتادم، بقیه هم پشت سرم. پیروزیمان توی آن عملیات، چشم همه را خیره کرد. اگر با همان وضع قبل می‌خواستیم برویم، کارمان این‌جور گل نمی‌کرد. عنایت ام ابی‌ها (سلام الله علیها) باز هم به دادمان رسید بود.»
جوشیدن آب از زمین
شهید «غلام رزلان‌فری» پایش از ناحیه مچ در شب اول عملیات «عاشورا» به دلیل رفتن روی مین، قطع شده بود. در ۵ روز اول محاصره، پای او را از مچ بسته بودیم و برای جلوگیری از فاسد شدن گوشت پایش و جاری شدن خون، بند را باز می‌کردیم و خون از پایش فواره می‌زد.
پس از طرح‌ریزی عملیات، قرار شد که تعدادی از نیروهای گردان «خیبر» تیپ نبی اکرم (صلی الله علیه وآله وسلم) قبل از اجرای عملیات پشت نیروهای عراق مستقر شوند که بنده هم جزو این گردان بودم. پس از باز کردن معبر، پشت نیروهای عراقی مستقر شدیم تا اینکه با وارد عمل شدن رزمندگان اسلام، نیروهای عراق را محاصره کنیم. شب عملیات بعد از اینکه نیروهای عمل کننده به ما ملحق شدند، به منظور تصرف یکی از یگان‌های عراق به سمت جلو حرکت کردیم. در تپه‌ای نزدیکی‌های عراق، دشمن با ریختن آتش، اجازه بالا رفتن نیروها را نداد و تپه سقوط نکرد.
این شهید به ما گفت «یکی از شما پایین نیزارها بروید و با توسل به حضرت زهرا (سلام الله علیها) زمین را بکنید» زمین خشک بود و ما گفتیم «این کار بی‌فایده است» شهید اصرار داشت که این کار انجام شود. یکی از بچه‌ها به پایین نیزارها رفت با توسل به حضرت زهرا (سلام الله علیها) مشغول کندن زمین شد. بعد از لحظاتی دیدیم در شرایطی که لبخند زدن معنایی نداشت، تبسمی روی لب‌هایش نشست. با حسرت از لای نیزارها او را نگاه می‌کردیم. برای ما جالب بود که بدانیم چه خبر است. او با دستش به حالت لیوان اشاره کرد؛ یعنی آب از زمین جوشیده است. او بعد از یک ساعت با قمقمه‌ای پر از آب به ما ملحق شد.
تا مدتی که در آن نیزارها بودیم، آب در آن نقطه، فقط در حد رفع عطش، نه کمتر و نه بیشتر جمع می‌شد و بچه‌ها هر دو ساعت یک بار، به آنجا می‌رفتند و آب می‌آوردند و به این ترتیب با عنایت مادرمان حضرت زهرا (سلام الله علیها) از عطش رهایی یافتیم.
به حضرت زهرا (سلام الله علیها) متوسل شدم
چند شب پیش از عملیات، شهید احمد جولاییان همراه با یکی از دوستانش برای انجام آخرین شناسایی به محور دشمن رفته بود. درست در همان محوری که قرار بود در آن عملیات اجرا شود، در حالی که نهر ابوعقاب پر از موانع بود، احمد و دوستانش خیلی آرام و با احتیاط وارد نهر شدند و به هر زحمتی که بود از موانع گذر کردند و خود را به عمق دشمن رساندند.
سنگرهای کمین عراقی‌ها را شناسایی کردند و پس از شناسایی کامل در حال برگشت، هر دو در سیم‌های خاردار و لابه‌لای موانع گیر کردند. اسلحه کلاشی که پشت سرشان بود و برای احتیاط برده بودند، طوری در سیم‌های خاردار گیر کرده بود که حتی نمی‌توانستند تکان بخورند. در آن ساعت، آب جزر شده بود، با دشمن نیز بیش از چند متر فاصله نداشتند.
هر قدر تلاش کردند که خود را رها کنند، نتوانستند. دریافتند که لحظه موعود فرا رسید، راه بازگشتی نیست. در حالی که اشک در چشمانشان حلقه زده بود، یکدیگر را در آغوش گرفتند و حلالیت طلبیدند.
آن روزها ایام فاطمیه بود، به حضرت زهرا (سلام الله علیها) متوسل شدند. دوست احمد به هر زحمتی از شر سیم‌های خاردار نجات پیدا کرد؛ اما وضعیت احمد، بسیار دشوارتر بود و امکان رهایی او وجود نداشت. از احمد خداحافظی کرد و به سوی نیروهای خودی برگشت. احمد تصمیم گرفت هر طور شده از این گرفتاری نجات پیدا کند؛ چون اگر اسیر می‌شد، ممکن بود زیر شکنجه و شلاق، حرف بزند و عملیات لو برود. دوست احمد در حالی که به عقب برمی‌گشت، احساس کرد چیزی به سرعت به طرفش می‌آید. با خود گفت: «بدبخت شدم! عراقی‌ها هستند! حتماً احمد را گرفته‌اند و حالا به طرف من می‌آیند».
به زیر آب رفت، تا او را نبینند. وقتی آهسته از زیر آب بیرون آمد، کسی به طرف او می‌آمد. خطاب به او فریاد می‌زند: «قف! لاتحرکوا! (ایست! بی‌حرکت!)» احمد خود را در آغوش او انداخت و هر دو چند دقیقه با صدای بلند گریستند. پرسید: «احمد! چطوری نجات پیدا کردی؟»
ـ «نمی‌دانم چه شد! هر قدر تلاش کردم که خودم را از شر سیم‌های خاردار خلاص کنم، نتوانستم. وضعیتم لحظه به لحظه بدتر می‌شد. نمی‌دانستم چه بکنم. موانع در حال تکان خوردن و بسیار خطرناک بود؛ چون توجه دشمن را به سمت من جلب می‌کرد. از همه کس و همه جا ناامید، به ائمه (علیهم‌السلام) متوسل شدم. یکی‌یکی سراغ آن‌ها رفتم. یک لحظه یادم آمد که ایام فاطمیه است.
دست دعا و نیازم را به طرف حضرت فاطمه (سلام الله علیها) دراز کردم و با تمام وجودم از ایشان خواستم که نجاتم بدهند. گریه کردم. دعا کردم. در همین حال احساس کردم یکی پشت لباسم را گرفت، مرا بلند کرد و در آب اروند پرتم کرد. آن حالت را در هشیاری کامل احساس کردم». احمد این ماجرا را برای دوستش تعریف کرد. او را قسم داده بود که تا زنده است، آن را برای کسی بازگو نکند.
مجلس عروسی که حضرت زهرا (سلام الله علیها) در آن حضور یافتند
سردار شهید مصطفی ردانی پور، فرمانده قرارگاه فتح که در عملیات والفجر ۲ جاویدالاثر شد، می‌خواست برای عروسی‌اش کارت دعوت بنویسد. اول رفته بود سراغ اهل بیت (علیهم السلام). یک کارت نوشته بود برای امام رضا (علیه السلام) مشهد. یک کارت برای امام زمان (ارواحنا فراه) مسجد جمکران. یک کارت هم به نیّت حضرت زهرا (سلام الله علیها) انداخته بود توی ضریح حضرت معصومه (سلام الله علیها). قبل از عروسی بی‌بی اومده بودند به خوابش! فرموده بودند: «چرا دعوت شما را رد کنیم؟ چرا به عروسی شما نیایم؟ کی بهتر از شما؟ ببین همه آمدیم، شما عزیز ما هستی».
شهادت‌نامه‌ای که حضرت زهرا (سلام الله علیها) آن را امضا کردند
شهید حاج احمد کریمی که هم اکنون در گلزار شهدای علی بن جعفر قم مدفون است، در عملیات کربلای ۵ در شلمچه به شهادت رسید. برای شهید شدن به هر دری زده بود؛ امّا شهادت قسمتش نمی‌شد. بعد از عملیّات کربلای ۴ حسابی رفته بود تو هم. شب عملیّات کربلای ۵ مصادف شده بود با شهادت حضرت فاطمه (سلام الله علیها). حاجی نشسته بود توی سنگر فرماندهی.
توی اون اوضاع و احوال که همه تو تب و تاب عملیّات بودند، سراغ مدّاح رو گرفت. راضی‌اش کرده بود تا براش روضه بخونه؛ روضه حضرت زهرا (سلام الله علیها). مدّاح میخوند و حاجی گریه می‌کرد:
وقتی که باغ می‌سوخت صیّاد بی‌مروت/مرغ شکسته پر را در آشیانه می‌زد/گردیده بود قنفذ همدست با مغیره/ او با غلاف شمشیر، این تازیانه می‌زد…
همون شب بی‌بی شهادتش رو امضا کردند. صبح عملیّات که اومده بود برای سرکشی خط، خمپاره خورد کنارش. فقط دو تا ساق پاش سالم ماند.
حضرت زهرا (سلام الله علیها) و زیارت شهدا
زیارت قبور شهیدان، از مستحباتی است که بدان بسیار سفارش شده است؛ زیرا این کار باعث زنده نگه داشتن یاد آن عزیزان می‌شود. حضرت فاطمه زهرا (علیهاالسلام) به این مسئله اهتمام فراوان داشت. امام صادق (علیه‌السلام) فرمودند: «حضرت فاطمه علیهاالسلام پس از رسول خدا صلی الله علیه و آله، هرگز خوشحال و خندان دیده نشدند. ایشان در هر هفته دو بار، در روزهای دوشنبه و پنجشنبه به زیارت قبور شهدا می‌رفتند و می‌گفتند: رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم این طرف بودند و مشرکان آن طرف بودند».
امام صادق (علیه‌السلام) در روایتی دیگر می‌فرمایند: «حضرت فاطمه علیهاالسلام در کنار قبور شهیدان دعا می‌کردند و نماز می‌خواندند تا اینکه از دنیا رفتند». آن حضرت همچنین نزد قبر عموی پیامبر، حمزه سید الشهداء می‌رفتند و برای او رحمت و آمرزش می‌طلبیدند.
(وبگاه ستاد مرکزی راهیان نور)