مجتبی قراباغی
نگاهی به گذشته
در تاریخ میخوانیم: "روزی عمر بر منبر رسول خدا (صلی الله علیه وآله وسلم) خطبه میخواند و در خطبه خویش گفت: من به مؤمنان از خودشان سزاوارترم! امام حسین (علیه السلام) که در گوشه مسجد نشسته بودند - خطاب به عمر - فریاد زدند: «از منبر پدرم رسول خدا (صلی الله علیه وآله وسلم) پایین بیا! این منبر پدر تو نیست» (که بر فراز آن قرار گرفتهای و این گونه ادّعاها میکنی!). عمر گفت: ای حسین! به جانم سوگند قبول دارم که این منبر پدر توست، نه پدر من؛ ولی بگو چه کسی اینها را به تو یاد داده است؟ پدرت علی بن ابیطالب؟! امام حسین (علیه السلام) فرمودند: «اگر من مطیع فرمان پدرم باشم، به جانم سوگند او هدایت کننده است و من هدایت شده او خواهم بود. او بیعتی بر گردن مردم از زمان رسول خدا (صلی الله علیه وآله وسلم) دارد که آن را جبرئیل از ناحیه خداوند نازل کرد و جز منکر کتاب خدا، این مطلب را انکار نمیکند. مردم آن را با قلب خویش شناختند (و دانستند حق با پدرم است) ولی با زبان، آن را انکار کردند؛ وای بر منکران حقوق ما اهلبیت!...». عمر گفت: ای حسین! هر کس حقّ پدرت را انکار کند، لعنت خدا بر او باد! (ولی من بیتقصیرم چرا که) مردم ما را امیر ساختند و ما نیز پذیرفتیم و اگر پدرت را امیر میکردند، ما اطاعت میکردیم! امام حسین (علیه السلام) پاسخ دادند: «ای پسر خطّاب! کدام مردم تو را بر خویش امیر ساختند، پیش از آن که تو ابوبکر را بر خود (و مردم) امیر قرار دهی. وی نیز بدون حجّت و دلیلی از پیامبر (صلی الله علیه وآله وسلم) و بدون رضایت آل محمّد (صلی الله علیه وآله وسلم) تو را بر مردم امیر ساخت. آیا رضایت شما دو نفر، همان رضایت (خدا و) پیامبر است؟!...» عمر که پاسخی نداشت، خشمگین از منبر فرود آمد و به همراه جمعی نزد امیرالمومنین علی (علیه السلام) رفت و از حسین (علیه السلام) شکایت کرد..." امام حسین (علیه السلام) در تمام دوران خلافت پدر بزرگوارش امیرمؤمنان (علیه السلام) و برادرش امام حسن (علیه السلام) برای تقویت حکومت اسلامی در کنار آن بزرگواران حضور داشتند و با دشمنان حکومت اسلامی مبارزه میکردند.
سخن امام حسین (علیه السلام) در برابر معاویه
هنگامی که معاویه برای گرفتن بیعت جهت یزید برآمد و به شهرها سفر کرد، در مدینه نیز اجتماعی برای معرّفی و بیعت برای یزید تشکیل داد و گفت: به خدا سوگند! اگر من در میان مسلمین کسی بهتر از یزید را سراغ داشتم، برای او بیعت میگرفتم! امام حسین (علیه السلام) برخاستند و فرمودند: به خدا سوگند! تو کسی را که از یزید از جهت پدر، مادر و شایستگیها و ارزشهای فردی و صفات انسانی بهتر است، کنار گذاشتی!». معاویه گفت: گویا خودت را میگویی؟ فرمودند: آری! معاویه خاموش شد. مطابق روایت دیگری امام حسین (علیه السلام) فرمودند: به خدا سوگند! من از او (یزید) به خلافت سزاوارترم؛ چرا که پدرم از پدرش و جدّم از جدّش و مادرم از مادرش بهتر است و خودم نیز از او بهترم!». از این کلمات صریح، به خوبی روشن میشود که امام حسین (علیه السلام) در آن زمان فقط خود را شایسته خلافت میدانستند و معتقد بودند شخصی همانند ایشان - با آن عظمت خانوادگی و معنوی - باید زمام امور مسلمین را به دست گیرد.
تلاش امام حسین (علیه السلام) برای تشکیل حکومت اسلامی در زمان یزید
پس از مرگ معاویه و به خلافت رسیدن یزید، شرایط برای مبارزه با ستمگران و تشکیل حکومت اسلامی - بیش از زمان گذشته - فراهم شده بود و آن حضرت در این مسیر، اقداماتی را در پیش گرفتند:
الف. ترک بیعت با یزید (و اعلام عدم شایستگی او برای خلافت)
با توجّه به این که امام حسین (علیه السلام) یزید را هرگز شایسته این جایگاه رفیع نمیدانستند و خود را به حق، شایستهترین فرد برای امر خلافت میدیدند، با یزید بیعت نکردند و حکومت او را به رسمیّت نشناختند. از این رو، هنگامی که خبر مرگ معاویه به مدینه رسید و آن حضرت توسّط والی مدینه احضار شد، امام حسین (علیه السلام) در پاسخ به عبدالله بن زبیر که پرسید چه خواهی کرد؟ فرمودند: «هیچگاه با یزید بیعت نخواهم کرد؛ چرا که امر خلافت پس از برادرم حسن (علیه السلام)، تنها شایسته من است». همچنین به والی مدینه نیز فرمودند: «ما از خاندان نبوّت و معدن رسالت و جایگاه رفیع رفت و آمد فرشتگانیم... در حالی که یزید، مردی است، فاسق، میگسار، قاتل بیگناهان. او کسی است که آشکارا مرتکب فسق و فجور میشود؛ بنابراین، هرگز شخصی همانند من، با مردی همانند وی بیعت نخواهد کرد». همچنین امام حسین (علیه السلام) در پس اصرار «مروان بن حکم» برای بیعت با یزید، با قاطعیّت فرمودند: «هنگامی که امّت اسلامی به زمامداری مثل یزید گرفتار آید، باید فاتحه اسلام را خواند! من از جدّم رسول خدا (صلی الله علیه وآله وسلم) شنیدم که میفرمودند: خلافت بر خاندان ابوسفیان، حرام است!». در واقع امام با این جمله، عمق فاجعه زمامداری یزید را بیان میکنند و با استشهاد به کلام رسول خدا (صلی الله علیه وآله وسلم) تصدّی خلافت توسّط فرزندان ابوسفیان را حرام میشمارند. در سخن دیگری، آن حضرت خطاب به برادرشان محمّد حنفیّه میفرمایند: «ای برادر! به خدا سوگند! اگر در هیچ نقطهای از دنیا، هیچ پناهگاه و جای امنی نداشته باشم، هرگز با یزید بن معاویه بیعت نخواهم کرد».
تصریح به شایستگی خود برای خلافت
امام حسین (علیه السلام) علاوه بر آن که یزید را شایسته این جایگاه والا نمیدانستند، به شایستگی خود نسبت به امر ولایت و حاکمیّت اسلامی تصریح میکنند. در واقع امام (علیه السلام) با این جملات در مسیر تشکیل حکومت اسلامی و به عهده گرفتن خلافت مسلمین حرکت میکنند.
امام حسین (علیه السلام) در خطبهای که پس از نماز عصر در جمع لشکریان «حرّ» خوانند، فرمودند: «ای مردم! من فرزند دختر رسول خدایم، ما به ولایت این امور بر شما (و امامت مسلمین) از این مدّعیان دروغین سزاوارتریم».
پاسخ به دعوت کوفیان
از نمودهای تلاش امام حسین (علیه السلام) برای تشکیل حکومت اسلامی، پاسخ به دعوت کوفیان جهت پذیرش رهبری قیام بر ضدّ حکومت نامشروع یزید است. همچنین فرستادن سفیر و نماینده توسط امام علیه السلام یعنی جناب مسلم بن عقیل به کوفه برای ارزیابی دعوت آنان و بسیج نیروها و گرفتن بیعت از مردم، حکایت از عزم امام جهت تشکیل حکومت اسلامی و الهی دارد. با توجّه به این که کوفه مرکز علاقمندان و شیعیان علی بن ابیطالب (علیه السلام) بود، تصمیم امام حسین (علیه السلام) بر آن بود که این شهر را پایگاه اصلی قیام و نهضت اسلامی خود قرار داده و از آن مکان، انقلاب را رهبری کرده و به دیگر شهرها گسترش دهند.
نامه سران کوفه به محضر امام حسین (علیه السلام)
پس از مرگ معاویه و به دنبال یک گردهمایی در منزل «سلیمان بن صرد خزاعی» جمعی از بزرگان کوفه، نامهای به محضر امام نوشته و برای پذیرش رهبری آن حضرت جهت برپایی نهضتی همگانی، اعلام آمادگی کردند. مضمون نامه را که نام چهار تن از بزرگان شیعه، یعنی سلیمان بن صرد، مسیّب بن نجبه، رفاعه بن شدّاد و حبیب بن مظاهر و گروهی دیگر از شیعیان در آن آمده، چنین است: «خدای را سپاس میگوییم که (معاویه) آن دشمن ستمکار و کینه توز را نابود ساخت، همو که بدون رضایت امّت بر گُرده آنان سوار شد و اموال آنها را غصب کرد و خوبان آنان را کشته و به نابکاران میدان داد... اینک ما، امام و پیشوایی نداریم. به سوی ما بیا! بدان امید که خداوند به برکت وجود تو، همه ما را بر محور حقّ گرد آورد. نعمان بن بشیر (والی کوفه) در دار الأماره است و ما با او در نماز جمعه و اجتماعات عمومی حاضر نمیشویم (و به او اعتنایی نداریم) و اگر با خبر شویم که به سوی ما میآیی، او را از کوفه بیرون کرده و به شام ملحق میسازیم».
پاسخ امام (علیه السلام) و اعزام مسلم به کوفه
به دنبال نامههای متعدّد مردم کوفه و اعلام آمادگی برای پذیرش رهبری امام، آن حضرت نامهای در پاسخ به آنان نوشتند، سپس پسر عمویشان مسلم بن عقیل را به آن شهر فرستادند، نامه امام چنین است: «به نام خداوند بخشنده مهربان. از حسین بن علی (علیه السلام) به بزرگان از مؤمنان و مسلمانان! هانی و سعید همراه نامههایتان به سوی من آمدند - و این دو تن آخرین کسانی بودند که نامههایتان را آوردند - محتوای همه نامههایتان (به طور فشرده) این بود که: "امام و پیشوایی نداریم، به سوی ما بیا! امید است که خداوند به وسیله تو، ما را بر محور حقّ و هدایت گرد آورد! ". اکنون من، برادر، پسرعمو و شخص مورد اعتماد از خاندانم - مسلم بن عقیل - را به سوی شما میفرستم. به او فرمان دادم که تصمیم و برنامهها و افکارتان را برای من بنویسد. هر گاه به من اطّلاع دهد که بزرگان و خردمندان شما با آن چه که در نامههایتان ذکر شده، همراه و هماهنگاند، به زودی به سوی شما خواهم آمد. انشاءالله!. (در پایانِ نامه اضافه فرمودند:) به جانم سوگند! امام و پیشوا تنها کسی است که به کتاب خدا عمل کند و عدل و داد را برپا دارد، دین حق را پذیرفته و خود را وقف راه خدا کند». این نامه به خوبی گویای این حقیقت است که امام حسین (علیه السلام) در مسیر قیام برای سرنگونی حکومت پلید اموی و تشکیل حکومت اسلامی گام برمیداشتند. از این رو، برای ارزیابی اوضاع، نخست نمایندهای آگاه و مورد اعتماد را به آن شهر اعزام میکنند، تا از حقیقت امر آگاه شوند و با بسیج نیروها و آمادگی شیعیان در این راه قدم بردارند. جمله پایانی سخن امام (علیه السلام) نیز تأکیدی است بر شایستگی خود، جهت امامت و رهبری و عدم لیاقت حاکم شام - که نه به کتاب خدا عمل میکند و نه عدل و داد را بر پای میدارد و نه خود را وقف راه خدا میکند - که این خود قرینهای است بر عزم امام جهت پذیرش امامت و خلافت مسلمین و برپایی عدل و داد. امام همچنین در نامهای که همراه با اعزام مسلم (علیه السلام) خطاب به او مرقوم میدارند، بار دیگر بر بسیج نیروها و آمادهسازی مردم تأکید میورزند. در این نامه میخوانیم: «(چون به کوفه رسیدی) مردم را به پیروی از من دعوت کن و آنان را از حمایت آل ابیسفیان، بازدار. اگر مردم متّفقاً بیعت کردند، مرا با خبر ساز تا برابر آن عمل کنم». پراکنده ساختن مردم از حمایت خاندان ابوسفیان و فراخوانی مردم به اطاعت امام و یکپارچگی آنان برای بیعت و همراهی، همه و همه نشان از تهیّه سازوکارهای مناسب جهت تشکیل حکومت دارد. پس از ورود مسلم (علیه السلام) به کوفه و بیعت گروه زیادی از مردم با وی و اعلام آمادگی آنان برای جانبازی و همراهی با امام (علیه السلام) و انعکاس آن به محضر امام (علیه السلام) توسّط فرستادگان جناب مسلم، امام حسین (علیه السلام) از مکه عازم کوفه میشوند. امام (علیه السلام) در گفتگویی با ابن عبّاس میفرمایند: «اینها نامهها و فرستادگان کوفیان است. بر من لازم است دعوت آنان را پاسخ دهم، چرا که حجّت الهی بر من تمام شده است» همچنین به عبدالله بن زبیر فرمودند: «بیعت چهل هزار تن از مردم کوفه که در وفاداری به طلاق و عتاق سوگند خوردهاند، به دستم رسیده است». امام در ملاقات با عبدالله بن مطیع - هنگامی که از علّت خروج حضرت از مکّه سؤال میکند - به صراحت میفرمایند: «مردم کوفه نامه نوشتند و از من خواستند که به سوی آنان بروم، بدان امید که (با تشکیل حکومت اسلامی) نشانههای حق، زنده و بدعتها نابود شود». به هر حال، با توجّه به شواهد تاریخی که ذکر کردیم، یکی از اهداف قیام امام حسین (علیه السلام) تشکیل حکومت اسلامی و در واقع بازگرداندن خلافت اسلامی به جایگاه اصلی خویش بود، تا در پناه آن، عدل و داد گسترش یابد، حق احیا شود و باطل و پلیدی و بدعتها نابود گردد. پشتیبانی و اعلام آمادگی مردم کوفه و تأکید و اصرار آنان بر این امر، حجّت را بر امام تمام کرد که باید بر ضدّ حاکم غاصب و فرمانروای ستمگری مانند یزید قیام کند و از این رو به سمت کوفه آمدند.
منبع: ماهنامه مبلغان، شهریور و مهر 1401، 280 , قراباغی، مجتبی