امام باقر علیه السلام فرمودند:  به خدا سوگند که او (مهدی (علیه السلام)) مضطر (حقیقی) است که در کتاب خدا آمده می فرماید: «اَمَّن یجیب المضطر اذ ادعاه و یکشف السؤ...» بحارالانوار، ج ٥٢، ص ٣٤١ 

چرا از مرگ می‌ترسیم؟.

حضرت امام صادق (ع) می‌فرماید:
امام حسن مجتبی (ع)  دوستی شوخ طبع داشت که مرتّب به ملاقات و دیدار آن حضرت می‌آمد و نیز در جلسات شرکت می‌کرد، تا آنکه مدّتی گذشت؛ و هیچ خبری از این شخص نشد.
حضرت از این جریان متعّجب شد و از اطرافیان جویای احوال او گردید، تا آن که پس از گذشت چند روزی، مجدداً آن شخص به ملاقات امام آمد.
حضرت جویای احوال او شد و به او فرمود: چند روزی است که به این جا نیامده‌ای، در چه حالت و وضعیّتی هستی؟ آیا مشکل و ناراحتی خاصّی برایت پیش آمده بود؟
ادامه مطلب

جلوه‌ای از سخاوت و عظمت امام رضا (علیه‌السلام)

مرحوم علاّمه مجلسی، شیخ صدوق و دیگر بزرگان رضوان اللّه علیهم حکایت کرده‌اند:
يكى از شيعيان و دوستان امام رضا (علیه‌السلام) به نام ابومحمّد غفّارى می‌گويد: در يك زمانى، بدهكارى من به افراد زياد شده بود و توان پرداخت آن‌ها را نداشتم. 
با خود گفتم: بهتر است نزد حضرت علیّ بن موسی الرّضا (علیه‌السلام) شرفیاب شوم، چون هیچ ملجأ و پناهی جز مولا و سرورم نمی‌شناسم و تنها آن حضرت است که مرا ناامید نمی‌کند و کمک می‌نماید تا قرض‌های خود را پرداخت کنم و زندگی‌ام را سر و سامانی دهم.
ادامه مطلب

مرغ ملانصرالدین فقط یک پا داشت!

چرا می‌گوییم «مرغش یک پا دارد»؟ پاسخ را باید در یکی از حکایت‌های شیرین ملانصرالدین جست‌وجو کرد.
ادامه مطلب

تیرانداز فقیر، کمان‌کش و گنج‌نامه

داستان تیرانداز فقیر و گنج، یکی از داستان‌های جالب مثنوی است. جوانی مفلس و بی‌پول از شدت نداری و فقر دست به دعا می‌برد و از خداوند تقاضای ثروت می‌کند. در خواب، هاتف غیبی خبر از نقشه گنجی می‌دهد و خداوند به او می‌گوید این گنج از آن توست؛ حتی اگر دیگران از این نقشه گنج با خبر شوند.
جوان بعد از دیدن این خواب آن چنان خوشحال شد که در پوست خود نمی‌گنجید. با شادی و شعف به دنبال نقشه رفت و آن را پیدا کرد. در آن نقشه گفته شده بود که در جایی خاص رو به قبله، تیری در کمان بگذار و هر جا تیر افتاد آنجا را حفر کن و گنج خویش را بردار!
ادامه مطلب

من تا ته جهنم نرفتم!

گویند روزی ناصرالدین شاه در بازدید از شهر اصفهان با کالسکه سلطنتی از میدان کهنه اصفهان عبور می‌کرد که چشمش به ذغال فروشی افتاد که قیافه‌اش غرق در سیاهی ذغال شده بود. مرد ذغال فروش فقط یک شلوارک به پا داشت و مشغول جدا کردن ذغال از خاکه ذغال‌ها بود و در نتیجه گرد ذغال با بدن عرق کرده و عریان او، منظره وحشتناکی را بوجود آورده بود.
ناصرالدین شاه سرش را از کالسکه بیرون آورده و ذغال فروش را صدا کرد. ذغال فروش جلو آمد و گفت: بله قربان.
ناصرالدین شاه با نگاهی به سر تا پای او گفت: جهنم بوده‌ای؟
ذغال فروش زرنگ گفت: بله قربان!
ادامه مطلب

نتیجه رضایت مادر

مرحوم شیخ مفید، به نقل از امام جعفر صادق (صلوات اللّه علیه) حکایت نماید:
روزی به رسول گرامی اسلام (صلّی اللّه علیه و آله)، خبر دادند که فلان جوان مسلمان، مدّتی است در سکرات مرگ و جان دادن به سر می‌برد و نمی‌میرد.
چون حضرت رسول بر بالین آن جوان حضور یافتند، فرمودند: بگو ((لا إ لهَ إ لاّ اللّه)). ولی مثل این که زبان جوان قفل شده باشد و نمی‌توانست حرکت دهد. حضرت چند بار تکرار نمودند؛ ولی جوان بر گفتن کلمه طیّبه ((لا إ لهَ إ لاّ اللّه)) قادر نبود.
زنی در کنار بستر جوان مشغول پرستاری از او بود. حضرت از آن زن سؤال نمودند: آیا این جوان مادر دارد؟
ادامه مطلب

امام همچون دریا و علومش قطرات آن

مرحوم علاّمه مجلسی و برخی دیگر از بزرگان آورده‌اند:
یکی از اصحاب حضرت علیّ بن موسی الرّضا (علیه‌السلام) به نام علیّ بن ابی حمزه بطائنی حکایت کند:
روزی در محضر مبارک آن حضرت بودم که تعداد سی نفر غلام حبشی در آن مجلس وارد شدند.
پس از ورود، یکی از ایشان به زبان و لهجه حبشی با امام رضا (علیه‌السلام) سخن گفت و حضرت نیز به زبان حبشی و لهجه محلّی خودشان پاسخ او را بیان نمودند و لحظاتی با یکدیگر به همین زبان سخن گفتند. آنگاه حضرت مقداری پول – درهم – به آن غلام عطا نمودند و مطلبی را نیز به او فرمودند و سپس همگی آن‌ها حرکت کردند و از مجلس خارج شدند.
ادامه مطلب

جدا شدن دست مرد از زن در کنار کعبه الهی

امام جعفر صادق (علیه‌السلام) حکایت فرمایند:
روزی در مراسم حجّ و طواف کعبه الهی، زنی چون دیگر مسلمان‌ها مشغول طواف کردن بود در حالتی که دستش از آستین عبایش بیرون و نمایان بود، که ناگاه مرد بوالهوسی - که او نیز مشغول طواف کعبه الهی بود - چشمش به آن زن افتاد و دید که دستش نمایان است، نزدیک او آمد و دست خود را بر روی مُچ دست زن کشید.
در این لحظه به قدرت خداوند متعال، دست مرد - هوس‌باز - به دست آن زن - بی‌مبالات - چسبیده شد و هر چه تلاش کردند نتوانستند دست خود را از یکدیگر جدا سازند.
ادامه مطلب

از عدم بخشش نیم دینار تا بخشش ده دینار!

روزی دو بازرگان به حساب معامله‌هایشان می‌رسیدند. در پایان، یکی از آن دو به دیگری گفت: طبق حسابی که کردیم، من یک دینار به تو بدهکار هستم.
بازرگان دیگر گفت: اشتباه می‌کنی! تو یک و نیم دینار به من بدهکار هستی؟
آن دو بر سر نیم دینار با هم اختلاف پیدا کردند و تا ظهر برای حل آن با هم حرف زدند؛ اما باز هم اختلاف، سر جایش ماند. هر دو بازرگان از دست هم خشمگین شدند و با سر و صدا تا غروب آفتاب با هم درگیر بودند.
سرانجام بازرگان اولی خسته شد و گفت: بسیار خوب! تو درست می‌گویی! یک روز وقت ما به خاطر نیم دینار به هدر رفت.
ادامه مطلب

سفارش علامه امینی به زیارت عاشورا

فرزند آیت اللّه علامه امینی، آقای دکتر محمد هادی امینی می‌نویسد: پس از گذشت چهارسال از فوت مرحوم آیت اللّه العظمی علامه امینی نجفی، پدر بزرگوارم مؤلف کتاب الغدیر یعنی سال 1394 هجری قمری، شب جمعه‌ای قبل از اذان فجر، وی را در خواب دیدم. او را شاد و خرسند یافتم. جلو رفته و پس از سلام و دست‌بوسی عرض کردم: پدر جان! در آنجا چه عملی باعث سعادت و نجات شما گردید؟ گفتند: چه می‌گویی؟ مجدّداً عرض کردم: آقا جان! در آنجا که اقامت دارید کدام عمل موجب نجات شما شد؛ کتاب الغدیر یا سایر تألیفات یا تأسیس و بنیاد کتابخانه امیرالمؤمنین (علیه‌السلام)؟
ادامه مطلب

صفحه‌ها