از حضرت آیتالله آقا موسی شبیری زنجانی نقل شده است که: در سفری که امام خمینی (ره) و پدرم برای زیارت به مشهد مقدس رفته بودند، امام در صحن حرم امام رضا (علیه السلام) با سالک الی الله حاج حسنعلی نخودکی مواجه میشوند. امام امت (ره) که در آن زمان شاید در حدود سی الی چهل سال بیشتر نداشت، وقت را غنیمت میشمارد و به ایشان میگوید با شما سخنی دارم. حاج حسنعلی نخودکی میگوید: من در حال انجام اعمال هستم، شما در بقعه حر عاملی (ره) بمانید من خودم پیش شما میآیم. بعد از مدتی حاج حسنعلی میآید و میگوید چه کار دارید؟
شیخ سلیمان ندوی، از روحانیون نامدار پاکستان، نقل شده است که گفت: روزی به دیدار اقبال لاهوری رفتم و به او گفتم: بسیار شگفتآور است که من و امثال من که عمری را در تحصیل علوم مذهبی صرف کردهایم و متخصّص شدهایم، هیچکدام نتوانستهایم به اندازه شما در نشر معارف اسلامی و تأثیر آن در میان مردم موفق باشیم؛ اما چطور شما تا به این اندازه موفق بودهاید؟ اگر ممکن است علت موفقیت خود را بیان کنید.
اقبال در پاسخ شیخ سلیمان ندوی گفت: اگر به زعم شما توانسته باشم در این باره موفقیتی به دست آورده باشم، عمل به توصیهای است که پدرم به من کرده است:
روزی پادشاهی از شهر بازدید میکرد که با یک مرد خردمند رو به رو شد؛ چون از احوالات و خرد و دانش آن مرد مطلع بود از او خواست که به قصر پادشاهیاش بیاید.
وقتی پیر حکیم به دربار پادشاه آمد؛ پادشاه از او پرسید: «درباره حکمت و خرد تو چیزهای زیادی شنیدهام. میخواهم از تو سؤالی بپرسم، اما اگر نتوانی به سؤال پاسخ دهی، مجازات خواهی شد».
پیر خردمند لبخندی زد و پذیرفت؛ البته چارهای جز پذیرفتن نداشت.
پادشاه از او پرسید: بهترین عضو بدن انسان کدام است؟ آیا میتوانی آن را با خود بیاوری؟
امام حسن عسکری (صلوات اللّه و سلامه علیه) حکایتی فرمودند:
روزی زنی نزد حضرت فاطمه زهرا (علیها السلام) وارد شد و گفت: مادری دارم ضعیف و ناتوان که برای انجام نماز، مسئلهای برایش پیش آمده و مرا فرستاده است تا پاسخ آن را از شما دریافت نمایم.
حضرت زهرا (علیها السلام) پس از گوش دادن به سخنان آن زن، جوابش را دادند و آن زن دو مرتبه سؤال خود را تکرار کرد و حضرت دوباره جواب او را دادند.
حضرت امام صادق (علیهالسلام)، به نقل از پدران بزرگوارش (علیهمالسلام) حکایت میفرمایند: «در زمان مولای متقّیان، امیرالمومنین علی (علیهالسلام)، مدّتی باران نازل نشد.
پس عدهای از اهل کوفه نزد امیرالمومنین (علیهالسلام) حضور یافته و ضمن اظهار ناراحتی از نیامدن باران، تقاضا کردند تا حضرت از درگاه خداوند، طلب نزول باران نمایند.
امیرالمومنین علی (علیهالسلام) خطاب به فرزندشان حضرت اباعبدالله الحسین (سلاماللهعلیه) فرمودند: ای حسین! حرکت کن و برای این اهالی از درگاه خداوند متعال درخواست بارش باران نما.
روزی حجّاج بن یوسف ثقفی مرا نزد خویش احضار کرد و درباره جریان به هم زدن و مخلوط کردن غذای داخل دیگ به وسیله دست که توسّط حضرت فاطمه زهرا (سلام اللّه علیها) انجام گرفته بود، سؤال کرد.
گفتم: روزی عایشه به حضور فاطمه زهرا (علیها السلام) وارد شد و دید که آن حضرت مشغول پختن حریره برای دو فرزندشان حسن و حسین علیهما السلام میباشند.
در زمان رضاخان، زمانی قصد کردند نماز جماعت مساجد را تعطیل کنند. در مسجد جامع که ائمه جماعت متعددی داشت، هر یک از آنها به دلیلی نیامدند. یکی به مسافرت رفت، دیگری به اصطلاح مریض شد!
اما آیت الله شاهآبادی برای نماز عازم مسجد شدند. آن روز، عوض مردم نمازگزار، عدهای قزاق در مسجد مستقر شده بودند. در راه مسجد، یکی از مریدهای آقا به ایشان میگوید: در مسجد قزاقها ریختهاند. آقا میفرمایند: خوب، قزاق ریخته باشد! و وارد مسجد میشوند.
یکی از افراد دولت با لباس شخصی جلو میآید و به آقا میگوید: آقا مگر نمیدانید نماز تعطیل است؟