روزی عـربـی نـزد امام حسین (علیه السلام) آمده عرض کرد: ای پسر رسول خدا! من ضامن شدهام دیهای را بپردازم؛ ولی توان پرداخت آن را ندارم. با خود فکر کردم از کریمترین مردم کمک میگیرم و از آلمحمد (ص) کریمتر نیافتم.
فـرمـودند: سه مسئله از تو میپرسم، اگر یکی را پاسخدهی یکسوم دیه را به تو میدهم و اگر دو مسئله را جوابدهی دو سوم آن را میپردازم و اگر همه را پاسخدهی تمام آن را میدهم.
عـرض کـرد: ای پـسـر رسول خدا (ص) آیا چون تویی که اهل علم و شرفی از کسی مثل من سؤال میکند؟ فرمودند: آری از جدم رسول خدا (ص) شنیدم که فرمودند: بخشش باید به اندازه معرفت باشد.
عبداللّه بن اُبَى که ریاست منافقان مدینه را به عهده داشت، خود و یارانش از هیچگونه آزاری نسبت به پیامبر (صلی الله علیه وآله) و مسلمانان فروگذاری نکردند و پیوسته بر ضد اسلام و مسلمانان به نفع دشمنان جاسوسی و خبرچینی میکردند و بر نفاق خود آن چنان اصرار و پافشاری میورزیدند که بارها آیاتی در قرآن مجید درباره وضع ناهنجار آنان و محرومیتشان از رحمت حق و کیفیت عذابشان در قیامت نازل شد؛ ولی آن بیخبران غافل و بیدردان جاهل، دست از نفاق برنداشتند و تن به توبه و انابه ندادند.
آقای امیر محمدی از ارادتمندان حضرت امام حسین (علیهالسلام) میگوید:
یکی از شبهای جمعه مقارن ساعت یک بعد از نیمه شب به تخت فولاد، مزار مؤمنین و علماء بزرگ اصفهان رفته تا در دعای کمیل تکیه کازرونی، در جوار بقعه و مزار علامه فقیه سید محمدباقر درچهای شرکت کنم.
چون زیاد از شب نگذشته بود و هنوز تا برپایی دعای کمیل وقت زیادی بود، مردم همه در خواب بودند و آرامش و سکوت شبانگاهی همهجا، از جمله تکیه کازرونی را فرا گرفته بود.
شنیدم امام صادق (علیهالسلام) فرمودند: هنگامی که حسین بن علی (علیهماالسلام) متولّد شدند، حقتعالی به جبرئیل امر فرمودند که در ضمن هزار فرشته دیگر به زمین فرود آید و از طرف خدا و خودش به رسول خدا (صلّی اللَّه علیه و آله و سلّم) تهنیت بگوید.
از حضرت آیتالله آقا موسی شبیری زنجانی نقل شده است که: در سفری که امام خمینی (ره) و پدرم برای زیارت به مشهد مقدس رفته بودند، امام در صحن حرم امام رضا (علیه السلام) با سالک الی الله حاج حسنعلی نخودکی مواجه میشوند. امام امت (ره) که در آن زمان شاید در حدود سی الی چهل سال بیشتر نداشت، وقت را غنیمت میشمارد و به ایشان میگوید با شما سخنی دارم. حاج حسنعلی نخودکی میگوید: من در حال انجام اعمال هستم، شما در بقعه حر عاملی (ره) بمانید من خودم پیش شما میآیم. بعد از مدتی حاج حسنعلی میآید و میگوید چه کار دارید؟
شیخ سلیمان ندوی، از روحانیون نامدار پاکستان، نقل شده است که گفت: روزی به دیدار اقبال لاهوری رفتم و به او گفتم: بسیار شگفتآور است که من و امثال من که عمری را در تحصیل علوم مذهبی صرف کردهایم و متخصّص شدهایم، هیچکدام نتوانستهایم به اندازه شما در نشر معارف اسلامی و تأثیر آن در میان مردم موفق باشیم؛ اما چطور شما تا به این اندازه موفق بودهاید؟ اگر ممکن است علت موفقیت خود را بیان کنید.
اقبال در پاسخ شیخ سلیمان ندوی گفت: اگر به زعم شما توانسته باشم در این باره موفقیتی به دست آورده باشم، عمل به توصیهای است که پدرم به من کرده است:
روزی پادشاهی از شهر بازدید میکرد که با یک مرد خردمند رو به رو شد؛ چون از احوالات و خرد و دانش آن مرد مطلع بود از او خواست که به قصر پادشاهیاش بیاید.
وقتی پیر حکیم به دربار پادشاه آمد؛ پادشاه از او پرسید: «درباره حکمت و خرد تو چیزهای زیادی شنیدهام. میخواهم از تو سؤالی بپرسم، اما اگر نتوانی به سؤال پاسخ دهی، مجازات خواهی شد».
پیر خردمند لبخندی زد و پذیرفت؛ البته چارهای جز پذیرفتن نداشت.
پادشاه از او پرسید: بهترین عضو بدن انسان کدام است؟ آیا میتوانی آن را با خود بیاوری؟