روزی مردی خسته و گرسنه وارد مسجد پیامبر شد و اظهار گرسنگی کرد. پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله) کسی را به منزل خود فرستاد تا ببیند آیا امکان پذیرایی یک شب از او وجود دارد یا نه؟ فرد به خانه پیامبر رفت و خبر آورد که در خانه ایشان جز آب هیچچیز برای پذیرایی وجود ندارد. پیامبر رو به اصحاب خود کردند و فرمودند: کیست که امشب این پیرمرد را نزد خود مهمان کند؟ صدایی آشنا بلند شد که: ای رسول خدا! من امشب او را مهمان خود، میکنم. او امیرالمؤمنین بودند که مثل همیشه در کار نیک، پیشگام شده بودند.
شاید کسی گمان نمیبرد که آن دوستی بریده شود و آن دو رفیق که همیشه ملازم یکدیگر بودند، روزی از هم جدا شوند. مردم یکی از آنها را بیش از آن اندازه که به نام اصلی خودش بشناسند، به نام دوست و رفیقش میشناختند. معمولاً وقتی که میخواستند از او یاد کنند، توجه به نام اصلیاش نداشتند و میگفتند: «رفیق...»
آری او به نام «رفیق امام صادق علیه السلام» معروف شده بود؛ ولی در آن روز که مثل همیشه با یکدیگر بودند و با هم داخل بازار کفشدوزها شدند، آیا کسی گمان میکرد که پیش از آنکه آنها از بازار بیرون بیایند رشته دوستیشان برای همیشه بریده شود؟!
روزی مردی خسته و گرسنه وارد مسجد پیامبر شد و اظهار گرسنگی کرد. پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله) کسی را به منزل خود فرستادند تا ببیند آیا امکان پذیرایی یک شب از او وجود دارد یا نه؟ فرد به خانه پیامبر رفت و خبر آورد که در خانه ایشان جز آب هیچ چیز برای پذیرایی وجود ندارد. پیامبر رو به اصحاب خود کردند و فرمودند: کیست که امشب این پیرمرد را نزد خود مهمان کند؟ صدایی آشنا بلند شد که: ای رسول خدا! من امشب او را مهمان خود، میکنم. او امیرالمؤمنین بودند که مثل همیشه در کار نیک پیشگام شده بودند.
مرحوم کلینی و برخی دیگر از بزرگان به نقل از یسع بن حمزه – که یکی از اصحاب حضرت علیّ بن موسی الرّضا است – حکایت میکند:
روزی از روزها، در مجلس آن حضرت در جمع بسیاری از اقشار مختلف مردم حضور داشتم که پیرامون مسائل حلال و حرام از آن حضرت پرسش میکردند و حضرت جواب یکایک آنها را
به طور کامل و فصیح بیان میفرمودند. در این میان، شخصی بلند قامت وارد شد و پس از اداء سلام، حضرت را مخاطب قرار داد و اظهار داشت:
مردی بود که هر روز برای ماهیگیری به دریا میرفت. یک روز کلاهش را باد برد و بر روی آبهای دریا انداخت. مرد به آن سمت دریا رفت و کلاهش را برداشت. همانجا مشغول ماهیگیری شد. یک ماهی صید کرد و به خانه برد، زنش ماهی را پخت. هنگامی که مشغول خوردن بودند، مرواریدی در شکم ماهی دیدند.
روزها گذشت و مرد دوباره بر حسب اتفاق به آن قسمت دریا رفت. آن روز هم یک ماهی صید و دوباره هنگام شام یک مروارید در شکم ماهی پیدا کرد، از فردا آن روز همیشه به آن قسمت دریا میرفت و هر روز یک ماهی یک مروارید.
در سال آخر عمر «حاج ملا هادی سبزواری» روزی شخصی به مجلس درس وی آمد و خبر داد که در قبرستان، شخصی پیدا شده که نصف بدنش در قبر و نصف دیگر بیرون و دائماً نگاهش به آسمان است و هر چه بچهها مزاحمش میشوند، به آنها اعتنا نمیکند.
حاجی گفت: خودم باید او را ملاقات کنم؛ بنابراین به نزد آن مرد رفت و از دیدن او بسیار تعجب کرد، اما آن مرد به حاجی اعتنایی نکرد.
پس از مدتی، حاجی به او گفت: تو کیستی و چه کارهای؟ من تو را دیوانه نمیبینم؛ اما رفتارت هم عاقلانه نیست.