امام حسن عسکری (صلوات اللّه و سلامه علیه) حکایتی فرمودند:
روزی زنی نزد حضرت فاطمه زهرا (علیها السلام) وارد شد و گفت: مادری دارم ضعیف و ناتوان که برای انجام نماز، مسئلهای برایش پیش آمده و مرا فرستاده است تا پاسخ آن را از شما دریافت نمایم.
حضرت زهرا (علیها السلام) پس از گوش دادن به سخنان آن زن، جوابش را دادند و آن زن دو مرتبه سؤال خود را تکرار کرد و حضرت دوباره جواب او را دادند.
حضرت امام صادق (علیهالسلام)، به نقل از پدران بزرگوارش (علیهمالسلام) حکایت میفرمایند: «در زمان مولای متقّیان، امیرالمومنین علی (علیهالسلام)، مدّتی باران نازل نشد.
پس عدهای از اهل کوفه نزد امیرالمومنین (علیهالسلام) حضور یافته و ضمن اظهار ناراحتی از نیامدن باران، تقاضا کردند تا حضرت از درگاه خداوند، طلب نزول باران نمایند.
امیرالمومنین علی (علیهالسلام) خطاب به فرزندشان حضرت اباعبدالله الحسین (سلاماللهعلیه) فرمودند: ای حسین! حرکت کن و برای این اهالی از درگاه خداوند متعال درخواست بارش باران نما.
روزی حجّاج بن یوسف ثقفی مرا نزد خویش احضار کرد و درباره جریان به هم زدن و مخلوط کردن غذای داخل دیگ به وسیله دست که توسّط حضرت فاطمه زهرا (سلام اللّه علیها) انجام گرفته بود، سؤال کرد.
گفتم: روزی عایشه به حضور فاطمه زهرا (علیها السلام) وارد شد و دید که آن حضرت مشغول پختن حریره برای دو فرزندشان حسن و حسین علیهما السلام میباشند.
در زمان رضاخان، زمانی قصد کردند نماز جماعت مساجد را تعطیل کنند. در مسجد جامع که ائمه جماعت متعددی داشت، هر یک از آنها به دلیلی نیامدند. یکی به مسافرت رفت، دیگری به اصطلاح مریض شد!
اما آیت الله شاهآبادی برای نماز عازم مسجد شدند. آن روز، عوض مردم نمازگزار، عدهای قزاق در مسجد مستقر شده بودند. در راه مسجد، یکی از مریدهای آقا به ایشان میگوید: در مسجد قزاقها ریختهاند. آقا میفرمایند: خوب، قزاق ریخته باشد! و وارد مسجد میشوند.
یکی از افراد دولت با لباس شخصی جلو میآید و به آقا میگوید: آقا مگر نمیدانید نماز تعطیل است؟
در روزگاران قدیم دو همسایه بودند که مرتب با هم دعوا و درگیری داشتند. یک روز با هم قرار گذاشتند که هر کدام دارویی درست کند و به دیگری بدهد تا یکی بمیرد و دیگری که میماند، حداقل در آسایش زندگی کند!
برای همین سکهای به هوا انداختند و شیر و خط کردند که کدام یکی، اول سم را بخورد. قرعه به نام همسایه دوم افتاد؛ بنابراین همسایه اول به بازار رفت و از عطاری قویترین سمی که داشت را خرید و به همسایهاش داد تا بخورد. همسایه دوم سم را سرکشید و به خانهاش رفت. قبلاً به خدمتکارانش گفته بود حوض را برایش از آب گرم پر کنند و یک ظرف دوغ پر نمک هم آماده بگذارند کنار حوض.
آيتالله العظمی بروجردی، نسبت به آبروی روحانیت و عزت مسلمانان بسیار حساس بود و از مسائلی که موجب خلل بر وحدت روحانیت یا وهن نسبت به حوزه و اهانت به علماء و طلاب میگردید، سخت نگران و ناراحت میشد.
ایشان معتقد بود: «باید روحانی عزیز باشد، هرگز تن به ذلت ندهد و در برابر ارباب زر و زور، سر تعظیم فرود نیاورد».
اگر کسی نزد ایشان میرفت و سهم امام هنگفتی هم میآورد؛ ولی شائبه تحقیر در آن بود، آن پول را نمیپذیرفت. حتی نسبت به رجال و شخصیتهای مملکتی هم معتقد بود وقتی به حضور مرجع اسلام میآیند، باید کمال ادب را داشته باشند.
مرحوم آیه الله محمد حسن نجفی مشهور به صاحب جواهر در روزهای آخر زندگیش دستور داد مجلسی تشکیل شود و همه علمای طراز اول نجف اشرف در آن شرکت کنند. مجلس مزبور در محضر صاحب جواهر تشکیل گردید.
ولی شیخ انصاری در آن حضور نداشت.
صاحب جواهر فرمود: شیخ مرتضی انصاری را نیز حاضر کنید.
پس از جستجوی زیاد دیدند شیخ در گوشهای از حرم امیرالمؤمنین (علیهالسلام) رو به قبله ایستاده و برای شفای صاحب جواهر دعا میکند و از پروردگار میخواهد تا او از این مرض عافیت یابد.