امام صادق (علیهالسلام) متوجه شدند مردی در میان مردم به تقوا و نیکوکاری بسیار شهرت یافته است. ایشان برای بررسی موضوع، بهصورت ناشناس و بهدور از چشم مردم او را زیر نظر گرفتند. مرد وارد مغازهای شد و در فرصتی مناسب، دو عدد نان دزدید. سپس وارد مغازه دیگری شد و دو عدد انار هم دزدید. امام به دنبال او رفتند تا ببینند با این مال حرام چه میکند. مرد به راه خود ادامه داد تا به فقیری رسید و هر دو نان و دو انار را به او بخشید.
من خیلی زندگی لاکچری داشتم. غیر از برند چیزی نمیپوشیدم. بهترین ماشینی که در مشهد میآمد من باید میخریدم. آن زمان بی ام دبلیو 520 شرابی یک عدد در مشهد وجود داشت و آن مال من بود. آپارتمان سیصد متر کمتر زندگی نمیکردم. غیر از کت شلوار بالای 20 - 30 میلیونی نمیپوشیدم.
من ته آرزوی شما هستم. زندگیام خوشگل بود. اما من دو بار در آن زندگی زیبا، خودکشی کردم. چون مالم خوب بود؛ اما حالم خوب نبود. من در تله مصرف افتاده بودم. چون توخالی بودم و به همین دلیل میخواستم از بیرون برند باشم و ساعت و لباس آنچنانی میپوشیدم.
ثروت شما نمیتواند رضایت همسرتان را جلب کند؛ اما اخلاقتان میتواند این کار را بکند. من وقتی ازدواج کردم، در زندگی هیچ نداشتم و فقط با یک ماشین اصلاح آمدم! جایی که پدرِ همسر من در آنجا زندگی میکرد، بهترین نقطۀ شیراز بود. وسعت خانۀ ایشان چهارده هزار متر بود و به باغچۀ آسیدنورالدین معروف بود. آنها در این باغچه زندگی میکردند. اما ایشان بعد از ازدواج با من، در طبقۀ سوم یک ساختمان ساکن شد.
خدا رحمت کند پدر ما را، اول ماه محرم که میرسید، میآمد بالای بسترمان و قبل از اینکه چیزی خورده باشیم، میگفت: دهانت را باز کن و یک ذره تربت میریخت توی دهانمان.
یادم هست کلاس اول یا دوم ابتدایی بودم، معلم گفت: بروید سرهایتان را اصلاح کنید. من آمدم و به پدرم گفتم: معلم گفته سرتان را اصلاح کنید. پدرم گفت: الآن دههی عاشوراست. بگذار بعد از دهه اصلاح کن.
ابوالحسن محمّد بن عبداللّه هروی میگوید: مردی از اهالی بلخ با غلامش به زیارت حضرت امام رضا علیهالسلام آمد. خود و غلامش آن حضرت را زیارت کردند. ارباب بالای سر حضرت آمد و مشغول نماز شد و غلام پایین پای حضرت به نماز ایستاد. چون هر دو از نماز فارغ شدند، به سجده رفتند و سجده را طولانی نمودند. ارباب پیش از غلام سر از سجده برداشت و غلام را صدا کرد. غلام سر از سجده برداشت و گفت: لبیک ای مولای من!
پدر ما خیلی دلبستگی به بچه داشت؛ اما پسرانش برایش نمیماندند. از این جهت خیلی ناراحت بود. آن زمان همسایهای داشتیم که قاضی عسکر (روحانی پادگانهای نظامی) بود و میدانید که صاحبان این شغل در بین مردم جایگاهی نداشتند. او هم آدم خوشنامی نبود. یکبار در مراسم تسلیت مرگ فرزند، همین شخص به پدرم گفته بود: «آقا! زیاد دل به بچه نبند!» پدرم هم از او حرف شنید و از آن پس بود که پسرانش برایش ماندند!
چرا «داستان» بیشتر از «نصیحت» تأثیر میگذارد؟ برای اینکه غریزه طفل، تشنهی داستان است. خدا انسان را نوعی آفریده که قصه گذشتگان، برای او سیاحت و گردش است.
قصهها «ساختمان روحانی طفل» را پایهگذاری میکنند. قصهها «ملاک خوب و بد» به بچه میدهند. بچه از لابهلای این قصهها، نورِ تشخیص و قوه تمییز پیدا میکند.
در سالهای آخر حیات مبارک علامه مصباح، ایشان کسالت شدیدی داشتند. یکبار که در بیمارستان شهید بهشتی قم بستری بودند حالشان وخیم بود؛ بهگونهای که حتی ملاقات ایشان نیز به لحاظ عاطفی برای دوستان آسان نبود.
پس از چند روزی گفتند وضعیت ایشان بهتر است. با یکی از ارادتمندان ایشان (آقای شکرالله ملااحمدی)، برای ملاقات به بیمارستان رفتیم. یکی از کادر درمان که دو سه روز پیش ایشان را دیده بود، شرایط خطیر عارضه ایشان را به گونهای گزارش میکرد که گویا امید چندانی به بهبود نیست. ما را تا دم اتاق ایشان در طبقه چندم بیمارستان برد و خداحافظی کرد.
«بزنطی» که از محدثان بزرگ زمان خود بود، نقل میکند که روزی امام رضا (علیهالسلام) مرکب خصوصی خود را برای من فرستادند تا به دیدار ایشان بروم. من سوار شدم و به محضر امام رسیدم. آن شب تا دیروقت در خدمت ایشان بودم و از علم و دانش امام بهرهمند شدم و سؤالاتم را پرسیدم.
شب به نیمه رسید و من در دل خود فکر کردم که وقت رفتن است؛ اما امام (علیهالسلام) به من فرمودند: «ظاهراً دیر وقت است و رفتن به شهر برایت سخت است؛ امشب را همینجا بمان.» من با خوشحالی پذیرفتم. سپس امام شخصاً برخاستند و بستری برای من پهن کردند و فرمودند: «روی همین بستر استراحت کن.»