شبی پسر کوچکی یک برگ کاغذ به مادرش داد. مادر که در حال آشپزی بود، دستهایش را با حوله تمیز کرد و نوشتهها را با صدای بلند خواند!
پسر کوچولو با خط بچهگانه نوشته بود:
صورتحساب!
تمیز کردن باغچه ده هزار تومان
مرتب کردن اتاق خواب ده هزار تومان
مراقبت کردن از برادر کوچکم ده هزار تومان
بیرون بردن سطل زباله ده هزار تومان
نمره خوب در درس ریاضی ده هزار تومان
جمع بدهی شما به من پنجاه هزار تومان!
مادر به چشمان منتظر پسرش نگاهی انداخت و چند لحظه خاطراتش را مرور کرد. سپس قلم را برداشت و پشت برگه صورت حساب پسرش این طور نوشت:
بابت سختی نُه ماه بارداری که در وجودم رشد کردی هیچ!
بابت تمام شبهایی که بر بالینت نشستم و برایت دعا کردم هیچ!
بابت تمام زحماتی که در این چند سال کشیدم تا بزرگ شوی هیچ!
بابت غذا و نظافت تو و اسباببازیهایت هیچ!
همه اینها پیش هزینه عشق واقعی من به تو، هیچ است.
وقتی پسر، نوشته مادرش را خواند، چشمانش پر از اشک شد.