مرحوم شیخ مفید، به نقل از امام جعفر صادق (صلوات اللّه علیه) حکایت نماید:
روزی به رسول گرامی اسلام (صلّی اللّه علیه و آله)، خبر دادند که فلان جوان مسلمان، مدّتی است در سکرات مرگ و جان دادن به سر میبرد و نمیمیرد.
چون حضرت رسول بر بالین آن جوان حضور یافتند، فرمودند: بگو ((لا إ لهَ إ لاّ اللّه)). ولی مثل این که زبان جوان قفل شده باشد و نمیتوانست حرکت دهد. حضرت چند بار تکرار نمودند؛ ولی جوان بر گفتن کلمه طیّبه ((لا إ لهَ إ لاّ اللّه)) قادر نبود.
زنی در کنار بستر جوان مشغول پرستاری از او بود. حضرت از آن زن سؤال نمودند: آیا این جوان مادر دارد؟
مرحوم علاّمه مجلسی و برخی دیگر از بزرگان آوردهاند:
یکی از اصحاب حضرت علیّ بن موسی الرّضا (علیهالسلام) به نام علیّ بن ابی حمزه بطائنی حکایت کند:
روزی در محضر مبارک آن حضرت بودم که تعداد سی نفر غلام حبشی در آن مجلس وارد شدند.
پس از ورود، یکی از ایشان به زبان و لهجه حبشی با امام رضا (علیهالسلام) سخن گفت و حضرت نیز به زبان حبشی و لهجه محلّی خودشان پاسخ او را بیان نمودند و لحظاتی با یکدیگر به همین زبان سخن گفتند. آنگاه حضرت مقداری پول – درهم – به آن غلام عطا نمودند و مطلبی را نیز به او فرمودند و سپس همگی آنها حرکت کردند و از مجلس خارج شدند.
روزی در مراسم حجّ و طواف کعبه الهی، زنی چون دیگر مسلمانها مشغول طواف کردن بود در حالتی که دستش از آستین عبایش بیرون و نمایان بود، که ناگاه مرد بوالهوسی - که او نیز مشغول طواف کعبه الهی بود - چشمش به آن زن افتاد و دید که دستش نمایان است، نزدیک او آمد و دست خود را بر روی مُچ دست زن کشید.
در این لحظه به قدرت خداوند متعال، دست مرد - هوسباز - به دست آن زن - بیمبالات - چسبیده شد و هر چه تلاش کردند نتوانستند دست خود را از یکدیگر جدا سازند.
روزی دو بازرگان به حساب معاملههایشان میرسیدند. در پایان، یکی از آن دو به دیگری گفت: طبق حسابی که کردیم، من یک دینار به تو بدهکار هستم.
بازرگان دیگر گفت: اشتباه میکنی! تو یک و نیم دینار به من بدهکار هستی؟
آن دو بر سر نیم دینار با هم اختلاف پیدا کردند و تا ظهر برای حل آن با هم حرف زدند؛ اما باز هم اختلاف، سر جایش ماند. هر دو بازرگان از دست هم خشمگین شدند و با سر و صدا تا غروب آفتاب با هم درگیر بودند.
سرانجام بازرگان اولی خسته شد و گفت: بسیار خوب! تو درست میگویی! یک روز وقت ما به خاطر نیم دینار به هدر رفت.
فرزند آیت اللّه علامه امینی، آقای دکتر محمد هادی امینی مینویسد: پس از گذشت چهارسال از فوت مرحوم آیت اللّه العظمی علامه امینی نجفی، پدر بزرگوارم مؤلف کتاب الغدیر یعنی سال 1394 هجری قمری، شب جمعهای قبل از اذان فجر، وی را در خواب دیدم. او را شاد و خرسند یافتم. جلو رفته و پس از سلام و دستبوسی عرض کردم: پدر جان! در آنجا چه عملی باعث سعادت و نجات شما گردید؟ گفتند: چه میگویی؟ مجدّداً عرض کردم: آقا جان! در آنجا که اقامت دارید کدام عمل موجب نجات شما شد؛ کتاب الغدیر یا سایر تألیفات یا تأسیس و بنیاد کتابخانه امیرالمؤمنین (علیهالسلام)؟
در مورخ 05/05/1367 در عملیات آزادسازی جاده خرمشهر اهواز که همزمان با عملیات مرصاد در منطقه شلمچه انجام گرفت، دشمن که با شکست مذبوحانهای مواجه شده بود، برای جبران شکست خود، اقدام به بمباران شیمیایی منطقه نمود. بنده نیز به شدت از ناحیه اعصاب، داخلی، ریه، چشم و پوست شیمیایی شدم و با آمبولانس برای درمان به بیمارستانهای صحرایی پانزده خرداد دارخوین و امام حسین (علیهالسلام) خرمشهر اعزام و از آنجا به اتفاق مجروحین دیگر برای معالجه بیشتر به شهر اهواز منتقل شدیم.
در مدینه زنی بدکاره بود که به اعمال زشت معروف بود. او همسایهای داشت که همیشه بر تعزیهداری حضرت امام حسین (علیهالسلام) مواظبت مینمود. روزی به عادت همیشه مشغول تعزیه، و دیگی بر بالای آتش گذارده بود که طعامی برای عزاداران مهیا کند، آن زن فاسق احتیاج به آتش پیدا نمود، به خانه همسایه آمد تا آتش بردارد.
نزدیک آن دیگ آمد، متوجه شد آتش آن خاموش شده؛ لذا آتش آن را با فوت روشن نمود به سبب تأثیرات آتش و دود چند قطره آب از دیدگانش بیرون آمد. آتش را برداشت و به خانه خود رفت.
روزی عـربـی نـزد امام حسین (علیه السلام) آمده عرض کرد: ای پسر رسول خدا! من ضامن شدهام دیهای را بپردازم؛ ولی توان پرداخت آن را ندارم. با خود فکر کردم از کریمترین مردم کمک میگیرم و از آلمحمد (ص) کریمتر نیافتم.
فـرمـودند: سه مسئله از تو میپرسم، اگر یکی را پاسخدهی یکسوم دیه را به تو میدهم و اگر دو مسئله را جوابدهی دو سوم آن را میپردازم و اگر همه را پاسخدهی تمام آن را میدهم.
عـرض کـرد: ای پـسـر رسول خدا (ص) آیا چون تویی که اهل علم و شرفی از کسی مثل من سؤال میکند؟ فرمودند: آری از جدم رسول خدا (ص) شنیدم که فرمودند: بخشش باید به اندازه معرفت باشد.
عبداللّه بن اُبَى که ریاست منافقان مدینه را به عهده داشت، خود و یارانش از هیچگونه آزاری نسبت به پیامبر (صلی الله علیه وآله) و مسلمانان فروگذاری نکردند و پیوسته بر ضد اسلام و مسلمانان به نفع دشمنان جاسوسی و خبرچینی میکردند و بر نفاق خود آن چنان اصرار و پافشاری میورزیدند که بارها آیاتی در قرآن مجید درباره وضع ناهنجار آنان و محرومیتشان از رحمت حق و کیفیت عذابشان در قیامت نازل شد؛ ولی آن بیخبران غافل و بیدردان جاهل، دست از نفاق برنداشتند و تن به توبه و انابه ندادند.