با نوچههایش از کوچهای رد میشد، دید سیدی شال سبز به کمر بسته با کمی اثاثیه در کوچه نشسته.
از او پرسید: چرا اینجا نشستهای؟ سید گفت: صاحب خانهام جوابم کرده.
طیب به نوچههایش گفت وانت بیاورند اثاثها را داخل وانت ریختند و به خانهای نوساز بردند که طیب برای خودش ساخته بود؛ ولی هنوز در آن ننشسته بود.
طیب به سید گفت شناسنامهات را بیاور و خانه را به نامش کرد. وقتی کلید خانه را به سید میداد، گفت: از مادرت حضرت فاطمهی زهرا (سلام الله علیها) بخواه که خانهای در آن دنیا برایم فراهم کنه...