خدا! من، برای یافتن تو به جبهه آمدم. برای آمادگی صعود، برای حس کردن الطاف الهیه. برای دیدن به چشم دل. تمام آرزویم اخلاص در عمل است. اگر خدای نخواسته نیتم پاک نباشد، ای وای، ای وای که در قعر دوزخم. امروز در این غروب تصمیم خودم را گرفتهام. من میروم. بر مشامم میرسد هر لحظه بوی کربلا.
خدایا در رهگذر تکراری و یکنواخت زندگی، گاه جرقهای میدرخشد. این جرقه، وجود را به آتش میکشد، پرواز آغاز میشود و عاشق در معراج دل، با خویشتن الهیش دیدار میکند و تولدی دیگر مییابد. دیگر چیزی نمیبیند. مطلبی نمیشنود. سخنی نمیگوید و قدمی برنمیدارد، جز آنکه رضای معبودش و معشوقش باشد. اینقدر در آتش عشق میسوزد و انتظار وصل میکشد تا آنکه قادر متعال، از سر لطف و مرحمت نظر نماید و این سوخته درگاه عشق را وصلی دهد و قربی عطا نماید. خدایا تو را به احدیت خودت، به عزت و جلالت قسم، ما را در آتش عشق خودت بسوزان، تا شاید راه وصل و قربت بر روی ما بینوایان و مظلومان و بیچارگان بازگردد.
چشم بر لذائذ دنیا بستم. دل از قساوت و گناهان قلبی شستم. بار گناهان را با اب توبه و گریه از بین بردم و آنگه بانگ برآوردم که «لبیک یا خمینی». از قفس تنگ و محصور دنیا رهیدم. چه وحشتناک بود چه راه پُر فراز و نشیبی بود، حالا آزاد به پیش میتازم. در هر کجا که باشم باکم نیست. چون مقتدای من علی است و امام من مهدی است و نایب او خمینی است. خدایا من گنهکارم، من معصیتکارم. ولی حالا این لباس را به تن کردهام، حالا به من میگویند بسیجی. سرباز امام زمان.