امام باقر علیه السلام فرمودند:  به خدا سوگند که او (مهدی (علیه السلام)) مضطر (حقیقی) است که در کتاب خدا آمده می فرماید: «اَمَّن یجیب المضطر اذ ادعاه و یکشف السؤ...» بحارالانوار، ج ٥٢، ص ٣٤١ 

طلبه شهید علی‎عباس حسین‌پور:

خدایا، من برای یافتن تو به جبهه آمدم

خدا! من، برای یافتن تو به جبهه آمدم. برای آمادگی صعود، برای حس کردن الطاف الهیه. برای دیدن به چشم دل. تمام آرزویم اخلاص در عمل است. اگر خدای نخواسته نیتم پاک نباشد، ای وای، ای وای که در قعر دوزخم. امروز در این غروب تصمیم خودم را گرفته‌ام. من می‌روم. بر مشامم می‎رسد هر لحظه بوی کربلا.
خدایا در رهگذر تکراری و یکنواخت زندگی، گاه جرقه‌ای می‌درخشد. این جرقه، وجود را به آتش می‌کشد، پرواز آغاز می‎شود و عاشق در معراج دل، با خویشتن الهیش دیدار می‎کند و تولدی دیگر می‌یابد. دیگر چیزی نمی‎بیند. مطلبی نمی‎شنود. سخنی نمی‎گوید و قدمی برنمیدارد، جز آنکه رضای معبودش و معشوقش باشد. این‌قدر در آتش عشق می‎سوزد و انتظار وصل می‌کشد تا آنکه قادر متعال، از سر لطف و مرحمت نظر نماید و این سوخته درگاه عشق را وصلی دهد و قربی عطا نماید. خدایا تو را به احدیت خودت، به عزت و جلالت قسم، ما را در آتش عشق خودت بسوزان، تا شاید راه وصل و قربت بر روی ما بینوایان و مظلومان و بیچارگان بازگردد.
چشم بر لذائذ دنیا بستم. دل از قساوت و گناهان قلبی شستم. بار گناهان را با اب توبه و گریه از بین بردم و آنگه بانگ برآوردم که «لبیک یا خمینی». از قفس تنگ و محصور دنیا رهیدم. چه وحشتناک بود چه راه پُر فراز و نشیبی بود، حالا آزاد به پیش می‎تازم. در هر کجا که باشم باکم نیست. چون مقتدای من علی است و امام من مهدی است و نایب او خمینی است. خدایا من گنهکارم، من معصیتکارم. ولی حالا این لباس را به تن کرده‌ام، حالا به من می‎گویند بسیجی. سرباز امام زمان.