
«بزنطی» که از محدثان بزرگ زمان خود بود، نقل میکند که روزی امام رضا (علیهالسلام) مرکب خصوصی خود را برای من فرستادند تا به دیدار ایشان بروم. من سوار شدم و به محضر امام رسیدم. آن شب تا دیروقت در خدمت ایشان بودم و از علم و دانش امام بهرهمند شدم و سؤالاتم را پرسیدم.
شب به نیمه رسید و من در دل خود فکر کردم که وقت رفتن است؛ اما امام (علیهالسلام) به من فرمودند: «ظاهراً دیر وقت است و رفتن به شهر برایت سخت است؛ امشب را همینجا بمان.» من با خوشحالی پذیرفتم. سپس امام شخصاً برخاستند و بستری برای من پهن کردند و فرمودند: «روی همین بستر استراحت کن.»
وقتی امام از اتاق خارج شدند، موجی از غرور و افتخار وجود من را فرا گرفت. در دل گفتم: «من چقدر نزد خدا و رسولش مقام دارم که امام زمانم، مرکب اختصاصیاش را برایم میفرستد، ساعتها با من همنشینی میکند و بستر شخصی خودش را برایم پهن میکند! هیچکس به اندازه من محبوب و مقرب نیست.»
در همین افکار غوطهور بودم که ناگهان امام رضا (علیهالسلام) دوباره به اتاق بازگشتند. ایشان بدون مقدمه، دست مرا گرفتند و فشردند و فرمودند: «ای احمد! امیرالمؤمنین علی (علیهالسلام) پس از عیادت از یکی از یارانش به نام صَعْصَعه، به او فرمودند: ای صعصعه، اینکه من به عیادت تو آمدم و به تو احترام گذاشتم، مایه افتخار و مایه امتیاز تو بر دیگران نشود و با آن بر برادرانت فخرفروشی نکنی؛ این تکلیفی الهی و اخلاقی بود که من انجام دادم.»
بزنطی میگوید: با این کلام امام، تمام آن خیالات و غروری که در دلم ایجاد شده بود فروریخت و فهمیدم که رفتار امام از روی تواضع و اخلاق الهی بوده است، نه اجبار.
