امام باقر علیه السلام فرمودند:  به خدا سوگند که او (مهدی (علیه السلام)) مضطر (حقیقی) است که در کتاب خدا آمده می فرماید: «اَمَّن یجیب المضطر اذ ادعاه و یکشف السؤ...» بحارالانوار، ج ٥٢، ص ٣٤١ 

فتح خون

محمدمهدی خان‌محمدی
 
ﺁﺗﺶ، ﮔﻠﻮﻟﻪ، ﺳﻨﮓ ﺑﺮﺍﯾﻢ ﺑﯿﺎﻭﺭﯾﺪ
ﺟﺎﯼ ﻗﻠﻢ، ﺗﻔﻨﮓ ﺑﺮﺍﯾﻢ ﺑﯿﺎﻭﺭﯾﺪ
ﺑﺎﯾﺪ ﮐﻪ ﺗﻮﭖﺧﺎﻧﻪ ﺑﺴﺎﺯﻡ ﺑﻪ ﺟﺎﯼ ﺷﻌﺮ
ﺑﺎﯾﺪ ﮐﻪ ﻣﺜﻞ ﺑﻤﺐ ﺑﭙﯿﭽﺪ ﺻﺪﺍﯼ ﺷﻌﺮ
ﺑﺎﯾﺪ ﻗﻠﻢ ﺑﻪ ﺭﻗﺺ ﺑﯿﺎﯾﺪ ﺟﻨﻮﻥ ﮐﻨﺪ
ﺑﺎﯾﺪ ﮐﻪ ﻣﺮﺗﻀﯽ ﺑﺸﻮﺩ  «ﻓﺘﺢ ﺧﻮﻥ» ﮐﻨﺪ
ﺑﺎﯾﺪ ﻟﺒﺎﺱﺑﭙﻮﺷﺪ ﺻﺪﺍﯼ ﻣﻦ
ﺑﺎﯾﺪ ﺳﭙﺎﻩ ﻗﺪﺱ ﺷﻮﺩ واژه‌های ﻣﻦ
ﭘﯿﻐﻤﺒﺮﺍﻥ ﺷﻌﺮ ﺍﮔﺮ ﻧﻌﺮﻩﺍﯼ ﺑﻠﻨﺪ
ﺩﺭ ﮔﻮﺵ ﺟﺎﻫﻠﯿﺖ ﺍﯾﻦ ﻋﺼﺮ می‌شدند
ﻫﺮ ﺭﻭﺯ ﺣﺮﻑ ﻟﯿﻠﯽ ﻭ ﻣﺠﻨﻮﻥ نمی‌زدند
ﺁﺗﺶ ﺑﻪ ﭘﺎﯼ ﺷﺎخۀ ﺯﯾﺘﻮﻥ نمی‌زدند
ادامه مطلب

همه مهمان خداوند کریم

حسان
 
 
رمزها در رمضان است، خدا می‌داند
برتر از فهم و گمان است، خدا می‌داند
لیلة القدر، کدامین شب این ماه خداست؟ 
چه شبی برتر از آن است، خدا می‌داند
هر شبی توبه کنیم از گنه و پاک شویم
لیلة القدر، همان است، خدا می‌داند
موسم بندگی چشم و زبان و گوش است
نه همین صوم دهان است، خدا می‌داند
گر نباشد همه اعضای تو تسلیم خدا
روزه‌ات صرفه‌ی نان است، خدا می‌داند
بار عام و همه مهمان خداوند کریم
ادامه مطلب

صبحِ آزادی

احمد شهریار
 
نوشتم خون، نوشتم درد، دردِ صبحِ آزادی
نوشتم غم، نوشتم آه، آهِ خنده و شادی
نوشتم یک عروسی، یک عروسِ مانده در آتش
نوشتم کفش‌های سوخته با پای دامادی
نوشتم یک عروسک در کنارِ کودکِ بیجان
نوشتم بادبادک زیرِ سقفِ ملکِ اجدادی
نوشتم "غزه"، کاغذ قایقِ دریای خونین شد
نوشتم "انتفاضه"، جان گرفت آهنگِ آزادی
نوشتم تا بگریم، تا بگریانم جهانی را
جهان بی‌خبر از دردِ ویرانی و بربادی
ادامه مطلب

سفرۀ باب‌الحوائج

سیدحمیدرضا برقعی

 

فلق در سینه‌اش آتش‌فشان صبحگاهی داشت

ادامه مطلب

مِنَ المُجرِمینَ مُنتَقِمُون

محمد رسولی
 
بایست، کوه صلابت میان دوران‌ها! 
نترس، سرو رشید از خروش طوفان‌ها!
اگرچه دفتری از داغ بر جبین‌ها هست
نترس در دل تاریخ بیش از این‌ها هست
دلا بسوز، بسوز و همیشه روشن باش
به سوگواری فرزندهای میهن باش
دوباره سوز خزان در میان باغ افتاد
میان سینه ما داغ روی داغ افتاد
به مرثیه صد و هفتاد مثنوی داریم
نترس باید از امروز دلْ قوی داریم
اگرچه غرق عزاییم، گرم پیکاریم
ادامه مطلب

مسافر فلسطین

محمدحسین انصاری‌نژاد

 

بر جاده مسافر فلسطین است

ادامه مطلب

زخم فلسطین

سیده فاطمه صغری زیدی از هندوستان
 
قلم هنوز ز زخم تو می‌شود خونبار
به رنگ خون شده الفاظ شعر من انگار
کجا نشسته‌ای ای عهده‌دار عقل و شعور
که دم از آمدن صلح می‌زنی هر بار
به خاک و خون تن رنجور کودکان غریب
به غم نشسته ببین مادری به روی مزار
بیان قصه نمرود و آتش کوه است
خلیل در دل این آتش جفا پیکار
خرابه، خون، تن بی سر،  اسیر دست جفا
به چشم من همه کرب و بلا شود تکرار
کنار قبر پدر آرمیده یک دختر
ادامه مطلب

مِنَ المُجرِمینَ مُنتَقِمُون

محمد رسولی

 

بایست، کوه صلابت میان دوران‌ها! 

ادامه مطلب

حکایت یعقوب و یوسف علیهما السلام

عطار نیشابوری
 
چو یعقوب و چو یوسف آن دو دلدار
بهم دیگر رسیدند آخر کار
پدر گفتش که ای چشم و چراغم
چو از گریه بپالودی دماغم
مرا در کلبه احزان نشاندی
جهانی آتشم در جان فشاندی
بچندین گاه خوش دم درکشیدی
تو گوئی هرگزم روزی ندیدی
چرا کردی چنین بیدادی آخر
بمن یک نامه نفرستادی آخر
پدر در درد چندین گاه از تو
دلت می‌داد، بی آگاه از تو
بخادم گفت یوسف ای تناور
برو آن نام‌ها نزد من آور
ادامه مطلب

درخت مغرور

آذر بیگدلی
 
درختی کهن بود در بیشه ای
ندیده به تن زخمی از تیشه‌ای
بلند و قوی‌پنجه، سخت و سطبر
به دامانش آویخته دست ابر
فراتر ز نُه آسمان پایه‌اش
فرو خفته خورشید در سایه‌اش
ز هر مرغ کاندر جهان نام داشت
به هر برگی از شاخش آرام داشت
کشان از دو سو سرگشاده کمین
به‌گاو سپهر و به‌گاو زمین
هم آن را در افتاده بر شاخ شاخ
هم این را ز ریشه کمر شاخ شاخ
به‌پا چون ز ایام بندی ندید
ادامه مطلب

صفحه‌ها