دو ماه پس از شروع جنگ، ابراهیم به مرخصی آمد. با دوستان به دیدن او رفتیم. در آن دیدار ابراهیم از خاطرات و اتفاقات جنگ صحبت میکرد. اما از خودش چیزی نمیگفت. تا اینکه صحبت از نماز و عبادت رزمندگان شد. یک دفعه ابراهیم خندید و گفت: در منطقه المهدی در همان روزهای اول، پنج جوان به گروه ما ملحق شدند. آنها از یک روستا با هم به جبهه آمده بودند.
از حرم امام حسین علیهالسلام به حرم حضرت ابوالفضل علیهالسلام رفتیم. فاصله بین این دو حرم را که کم بود، پیاده طی کردیم. دژبانها در طول خیابانی که به حرم میرسید، ایستاده بودند و مردم از پشت سر آنها سَرَک میکشیدند. فرماندهِ اردوگاه، قبل از حرکت با لحن تند و تهدیدکنندهای گفته بود که به هیچ وجه نباید در این خیابان صلوات بفرستیم. او تهدیدش را با تأکید زیادی آمیخته بود؛ ولی هنوز چیزی از راه را نرفته بودیم که صدایی در بین ما و آن خیابان طنین انداخت. برای سلامتی امام صلوات!
در تاریخ 06/02/1387در دیداری که همراه جمعی از دوستان در تهران با آقای سیّد حسن نصرالله، رهبر حزبالله لبنان داشتیم، ایشان فرمود: دو سه سال پیش از رحلت حضرت امام خمینی رحمهالله، شخصی به نام «الحارس» که از نیروهای استشهادی حزبالله بود، گفت: با اتومبیل شخصی از بیروت خارج میشدم. شخصی را با لباس و هیئت عربی دیدم که حدود شصت سال سن داشت. از او خوشم آمد و او را سوار کردم. در راه با روشن شدن ضبط صوت اتومبیل، صدای شعار مردی شنیده شد که میگفت: «حتی ظهور المهدی احفظ لنا الخمینی» و در ادامه آن میگفتند: «اِحفظ لنا المنتظری خلیفه الخمینی».
در آن روز همه فرماندهان جمع شدند و نزد حضرت امام رفتند. من هم در این دیدار شرکت کردم. حسن باقری و مجید بقایی نیامده بودند؛ مثل اینکه عملیاتی در پیش بود و حسن باقری میخواست از طرح حمله مطمئن شود. حسن و مجید به شناسایی میروند و کنار هم شهید میشوند. ما در محضر حضرت امام بودیم که خبر شهادت ایشان را به ما دادند…
دوستان شهید مهدی باکری – فرمانده شجاع لشکر ۳۱ عاشورا - میگویند: آن زمان که مهدی مجرد بود خیلی به او یادآوری میشد که ازدواج کند و ایشان با صداقت وصفناپذیری میگفتند: «آن آدمی که من در انتظار اویم باید بتواند اسلحه به دست بگیرد» او مهریه همسرش را اسلحه کلت خود قرار داد و درست یک روز پس از عقد خود، عازم جبهه شد و تا سه ماه برنگشت. همسرش میگوید «مرخصی برای مهدی مفهومی نداشت. فقط یک بار از طرف لشکر او را به سوریه فرستادند. جز این هرگز مرخصی نگرفت و تماموقت خود را در جبهه گذرانید.L
من در عملیات والفجر مقدماتی مسئولیت داشتم و قرار بود سه تا یگان، یعنی تیپ سیدالشهداء (علیه السلام)، لشکر 27 و لشکر نصر از یک جناح به دشمن حمله کنند و به علت تنگی مکان، منطقه خیلی شلوغ شده بود. قرار بود ما هم از جناح راست عملیات با تعداد زیادی دستگاه، مهندسی خاکریزی رو بعد از رفتن گردانها شروع کنیم.
وقت رفتن رزمندهها، دیدم شهید آقا ابراهیم هادی هم همراهشون هست، با دیدن ایشان خوشحال شدم؛ گفتم: آقا ابراهیم بیا امشب با ما همراهشو و به ما کمک کن.