امام باقر علیه السلام فرمودند:  به خدا سوگند که او (مهدی (علیه السلام)) مضطر (حقیقی) است که در کتاب خدا آمده می فرماید: «اَمَّن یجیب المضطر اذ ادعاه و یکشف السؤ...» بحارالانوار، ج ٥٢، ص ٣٤١ 

لااضحک

ساعت‌های ۱ و ۲ نیمه شب بود که در میان همهمه و شلیک توپ و تانک و مسلسل و آرپی‌جی و غرش هواپیماهای دشمن در عملیات بزرگ کربلای ۵، فرمانده تخریب بعد از چندین بار صدا زدن اسم من، بالاخره پیدایم کرد و گفت: «حمید هرچه سریع‌تر این اسرا را به عقب ببر و تحویل کمپ اسرا بده.» سریع آماده شدم. ۳۲ نفر اسیر عراقی که بیشترشان مجروح بودند، سوار بر پشت دو دستگاه خودروی تویوتا شدند و من با یک قبضه کلاش تاشو با نشستن بر پنجره خودرو دستور حرکت خودروها را به سمت کمپ اسرا صادر کردم.
ادامه مطلب

شجاعت بی‌نظیر بابا نظر

سردار شهید محمدحسن نظرنژاد - معروف به بابانظر - یکی از فرماندهان شاخص دوران دفاع مقدس بود. او سال‌ها در جبهه‌ها جنگید و در عملیات‌های مختلف حضور داشت. بابانظر که مطابق نظر کمیسیون پزشکی، دارای بیش از ۹۲ درصد مجروحیت بود، سرانجام به تاریخ ۷/۵/۷۵ بر اثر جراحت‌های ناشی از جنگ تحمیلی، بال در بال ملائک گشود. یکی از رشادت‌های شهید بابانظر مربوط به عملیات کربلای پنج است که رزمندگان ایرانی برای تصرف شهرک مهم دوعیجی عراق می‌خواستند اقدام کنند.
ادامه مطلب

وصیت نامه بسیار عجیب یک شهید

سردار حاج حسین کاجی می گوید: بعد از جنگ، در حال تفحص در منطقه‌ی کردستان عراق بودیم که به‌ طرز غیرعادی، جنازه‌ی شهیدی را پیدا کردیم.
از جیب شهید، یک کیف پلاستیکی در آوردم، داخل کیف، وصیت‌نامه قرار داشت که کاملا سالم بود و این چیز عجیبی بود.
در وصیت‌نامه نوشته بود:
من سیدحسن، بچه‌ی تهران و از لشکر حضرت رسول (صل الله علیه وآله وسلم) هستم ...
پدر و مادر عزیزم! شهدا با اهل بیت علیهم‌السلام ارتباط دارند. اهل بیت، شهدا را دعوت می‌کنند ...
ادامه مطلب

دست رد به سینه مردم نزنید

پیرمردی هفت هشت جعبه سیب پشت وانت گذاشته و از دماوند تا خرمشهر آمده بود. یک وانت کهنه و وارفته که آدم باور نمی‌کرد توانسته باشـد با آن، این همه راه بیاید.
پیرمرد می‌گفت: می‌خواهم دانه دانه این سیب‌ها را، با دست خودم به رزمنده‌ها بدهم.
همین کار را هم کرد. ما با مردم راه می‌آمدیم. یادم هست، در مورد کلاه آهنی به مشکل برخوردیم. ما به اندازه کافی کلاه آهنی خریده بودیم، خودمان هم می‌ساختیم؛ بنابراین دیگر به کلاه آهنی احتیاجی نداشتیم. ولی مردم باز می‌آمدند و می‌گفتند ما این پول را می‌دهیم تا برای رزمنده‌ها کلاه آهنی بخرید.
ادامه مطلب

این خط، آبروی جمهوری اسلامی است

رسول کشانی

 

حین چرخ زدن در منطقه، مسئول تدارکات را دیدیم که قرار بود نزد حاج حسین خرازی بروند و به ما نیز گفت همراهش برویم. پس از سلام و احوالپرسی به حاجی گفتم شما اینجا چه کاری دارید؟ نیروها که هستند. حاجی گفت این خط، آبروی جمهوری اسلامی است و اهمیت دارد، برای همین خودم هم باید پای کار باشم.

ادامه مطلب

ای ماه! بابایم را ندیدی؟

سیده زهرا حسینی
 
آن‌قدر آسمان شهرم پر ستاره بود که گاه خوف به دلم می‌افتاد آسمان زیر این بار سنگینی کند و ستاره‌ها پایین بریزند. همیشه هم این شعر می می که توی حیاط خانه‌شان در بصره برایمان می‌خواند، به ذهنم می‌آمد:
 ای ماه زیبا بابایم را ندیدی در راه؟
 در حالی که تفنگی بر دوش داشت و به شکار می‌رفت.
ادامه مطلب

فقط به عشق امام

دو ماه پس از شروع جنگ، ابراهیم به مرخصی آمد. با دوستان به دیدن او رفتیم. در آن دیدار ابراهیم از خاطرات و اتفاقات جنگ صحبت می‌کرد. اما از خودش چیزی نمی‌گفت. تا اینکه صحبت از نماز و عبادت رزمندگان شد. یک دفعه ابراهیم خندید و گفت: در منطقه المهدی در همان روزهای اول، پنج جوان به گروه ما ملحق شدند. آنها از یک روستا با هم به جبهه آمده بودند.
ادامه مطلب

ابوالفضل علمدار، خمینی را نگهدار

مجتبی قنبری

 

از حرم امام حسین علیه‌السلام به حرم حضرت ابوالفضل علیه‌السلام رفتیم. فاصله بین این دو حرم را که کم بود، پیاده طی کردیم. دژبان‌ها در طول خیابانی که به حرم می‌رسید، ایستاده بودند و مردم از پشت سر آنها سَرَک می‌کشیدند. فرماندهِ اردوگاه، قبل از حرکت با لحن تند و تهدیدکننده‌ای گفته بود که به هیچ وجه نباید در این خیابان صلوات بفرستیم. او تهدیدش را با تأکید زیادی آمیخته بود؛ ولی هنوز چیزی از راه را نرفته بودیم که صدایی در بین ما و آن خیابان طنین انداخت. برای سلامتی امام صلوات! 

ادامه مطلب

صفحه‌ها