امام باقر علیه السلام فرمودند:  به خدا سوگند که او (مهدی (علیه السلام)) مضطر (حقیقی) است که در کتاب خدا آمده می فرماید: «اَمَّن یجیب المضطر اذ ادعاه و یکشف السؤ...» بحارالانوار، ج ٥٢، ص ٣٤١ 

بستن زانوی شتر

قافله چندین ساعت راه رفته بود. آثار خستگی در سواران و در مرکب‌ها پدید گشته بود. همینکه به منزلی رسیدند که آنجا آبی بود، قافله فرود آمد. رسول اکرم (صلی الله علیه وآله وسلم) نیز که همراه قافله بودند، شتر خویش را خوابانیدند و پیاده شدند. قبل از همه چیز، همه در فکر بودند که خود را به آب برسانند و مقدمات نماز را فراهم کنند. رسول اکرم (صلی الله علیه وآله وسلم) بعد از آنکه پیاده شدند، به آن سو که آب بود روان شدند؛ ولی بعد از آنکه مقداری رفتند، بدون آنکه با احدی سخنی بگویند، به طرف مرکب خویش بازگشتند. اصحاب و یاران با تعجب با خود می‌گفتند: آیا اینجا را برای فرود آمدن نپسندیدند و می‌خواهند فرمان حرکت دهند؟! چشم‌ها مراقب و گوش‌ها منتظر شنیدن فرمان بود. تعجب جمعیت هنگامی زیاد شد که دیدند همینکه به شتر خویش رسیدند، زانوبند را برداشتند و زانوهای شتر را بستند، و دو مرتبه به سوی مقصد اولی خویش روان شدند.
فریادها از اطراف بلند شد: «ای رسول خدا! چرا ما را فرمان ندادی که این کار را برایت بکنیم، و به خودت زحمت دادی و برگشتی؟ ما که با کمال افتخار برای انجام این خدمت آماده بودیم».
در جواب آن‌ها فرمودند: هرگز از دیگران در کارهای خود کمک نخواهید، و به دیگران اتکا نکنید؛ ولو برای یک قطعه چوب مسواک باشد.
داستان راستان