امام باقر علیه السلام فرمودند:  به خدا سوگند که او (مهدی (علیه السلام)) مضطر (حقیقی) است که در کتاب خدا آمده می فرماید: «اَمَّن یجیب المضطر اذ ادعاه و یکشف السؤ...» بحارالانوار، ج ٥٢، ص ٣٤١ 

یک «تفاهم» که بیشتر شبیه «سوءتفاهم» است

 
گاهی بعضی توافق‌ها، از همان اسمشان معلوم است قرار نیست آخر و عاقبت خیلی مطمئنی داشته باشند؛ مثلاً وقتی چیزی را می‌گذارند «یادداشت تفاهم»، آدم حس می‌کند قرار است دو طرف بنشینند، کمی لبخند بزنند، چند تا جمله قشنگ رد و بدل کنند، بعد یکی‌شان همان موقع زیر میز بزند و بگوید: «ببخشید، من اصلاً منظورم این نبود.»
این تفاهم‌نامه، از آن توافق‌هایی است که قبل از خشک شدن جوهرش، بدعهدی از در و دیوارش بالا رفته. نه جنگ درست متوقف شده، نه تهدیدها جمع شده، نه اموال بلوکه‌شده آزاد شده؛ اما در عوض، بعضی اهرم‌های فشار خودی، زودتر از موعد کنار گذاشته شده است. یعنی همان مدل آشنای «اول امتیاز را بده، بعد تازه برو دنبال تعهد طرف مقابل.»
اگر بخواهیم خیلی ساده بگوییم، ماجرا شبیه این است که هنوز غذا را برایت نیاورده‌اند؛ اما تو هم انعام را کامل حساب کرده‌ای، هم از گارسون بابت کیفیت غذا تشکر کرده‌ای، هم از رستوران بیرون آمده‌ای؛ بعد تازه یادت افتاده اصلاً شام را نخورده‌ای!
رهبری فرموده بودند: «علی‌الاصول، نظر دیگری داشتم.» و حالا با دیدن این روند، تازه می‌شود فهمید چرا آن نظر دیگر وجود داشته است. ترجمه خودمانی‌اش این می‌شود که بزرگ‌تر جمع، از اول هم ته دلش می‌دانسته این رفاقت به جایی نمی‌رسد؛ اما گذاشته بقیه هم کمی در میدان واقعیت قدم بزنند تا بعداً کسی نگوید: «شاید این بار فرق می‌کرد.»
در این تصویر، طرف آمریکایی و صهیونیستی هم از آن جنس آدم‌هایی معرفی می‌شوند که اول با ژست فراوان می‌گویند: «کار این یکی ظرف دو روز تمام است»؛ اما وقتی به در بسته می‌خورند، ناگهان لحنشان عوض می‌شود و شروع می‌کنند به گفتن اینکه «اصلاً ما از اول هم چنین قصدی نداشتیم.» این همان قهرمان فیلمی است که اول با مشت به دیوار می‌کوبد، آخرش با دست یخ‌زده دنبال پماد می‌گردد و می‌گوید: «من فقط خواستم امتحان کنم دیوار محکمه یا نه.»
ترامپ نقش همان آدمی را دارد که با صدای بلند تهدید می‌کند؛ اما هم‌زمان خودش بهتر از همه می‌داند اگر ماجرا کمی بیشتر کش پیدا می‌کرد، احتمالاً باید فاتحه بازار و نفت و دردسرهای تازه را هم می‌خواند. خلاصه، بلندگو دستش هست؛ اما هر چه جلوتر می‌رویم، معلوم می‌شود باتری‌اش کم‌جان‌تر از آنی است که وانمود می‌کرد.
اینکه با دشمنی طرف بوده‌ایم که سابقه‌اش در بدقولی، چیزی شبیه رکوردشکنی است؛ اما باز هم طوری رفتار شده که انگار این بار قرار است ناگهان تبدیل به الگوی وفای به عهد شود. یعنی همان خوش‌بینی عجیبی که آدم را یاد کسی می‌اندازد که یک‌بار از یک چاله افتاده، بار دوم هم از همان‌جا رد می‌شود، و بار سوم با خودش می‌گوید: «نه، این دفعه حتماً پل ساخته‌اند.»
توافق تا وقتی ارزش دارد که فقط روی کاغذ قشنگ نباشد و طرف مقابل را واقعاً وادار به اجرای تعهداتش کند. وگرنه امضا، بدون اجرا، بیشتر شبیه همان قول‌وقرارهای بعد از تعطیلات است؛ پر از نیت خوب، خالی از نتیجه.
خلاصه اینکه در مواجهه با دشمنی که هر بار بعد از دست دادن، انگشت‌های دستت را هم می‌شمارد، نباید آن‌قدر ساده برخورد کرد که هم امتیاز بدهی، هم آخر کار بپرسی: «پس قرارمان چه شد؟»