دو جهانبینی وجود دارد:
۱. جهانبینی مادی
۲. جهانبینی الهی
معیار شناخت در جهانبینی مادی، حس میباشد و چیزی را که محسوس نباشد، از قلمرو علم بیرون میدانند و جهان غیب را هم افسانه میشمرند.
معیار شناخت در جهانبینی الهی، اعم از حس و عقل میباشد و چیزی که معقول باشد، ولو محسوس نباشد، در قلمرو علم به حساب میآید.
مادیگرایان و غربگرایان، با توجه به جهانبینی خود، به قدرت الهی توجه نمیکنند و در محاسبات خویش، خدا را لحاظ نمینمایند.
در آیه ۵۵ سوره بقره فرمود: «لَنْ نُؤْمنَ لَکَ حَتَّى نَرَى أللهَ جَهْرَةً؛ گفتید: ای موسی! ما هرگز به تو ایمان نخواهیم آورد؛ مگر اینکه خدا را آشکارا [با چشم خود] ببینیم».
در جهانبینی مادی هر چه را نتوان دید، از قلمرو علم خارج میدانند. غربگرایان، خدایی را قبول ندارند که بخواهند اسلام و مسلمین را قبول کنند.
خدایی را قبول ندارند که بخواهند نبوت و امامت و ولایت را قبول کنند.
خدا و اسلام را قبول ندارند که بخواهند باور نمایند که دین، ایران و ایرانی و جبهه مقاومت را در مقابل استکبار جهانی، چون کوه استوار کرده است.
غربگرایان نمیفهمند که بعثت مردم در بیش از ۱۳۰ شب یعنی چه؟
غربگرایان نمیفهمند که تشییع ۴۳ میلیونی و حضور امت داغداری که در غم فقدان امامش اشک میریزد، یعنی چه؟
غربگرایان مادی هرگز نمیفهمند روحیه شهادتطلبی چیست؟ چون از اساس برزخ و قیامت و حیات مجدد و پل صراط و بهشت و جهنم را باور ندارند.
غربگرایان در محدوده حس و دنیای ظاهری و قدرت و زر و زور و تزویر حکم میکنند و از تحلیل دادهها در عرصه عقل عاجزند و اصلاً بویی از فهم دینی نبردهاند و درکی از وحی و نبوت و قیامت ندارند.
موافقان با جهانبینی الهی که برای شناخت واقعیتهای اطراف خود از حس و عقل بهره میبرند، فقط از خدا میترسند و هر گز زیر بار زور زورگویان و ستمگران نمیروند.
در آیه ۳۹ سوره احزاب فرمود: «الَّذينَ یُبَلِّغُونَ رِسالاتِ اللهِ وَ یَخْشَوْنَهُ وَ لا یَخْشَوْنَ أَحَداً إِلاَّ اللهَ؛ [پیامبران پیشین] کسانی بودند که رسالتهای الهی را تبلیغ میکردند و از خدا میترسیدند، و از هیچکس جز خدا بیم نداشتند».
پیروان پیامبران، امامان و فقهای شیعه نیز اینگونهاند. از آمریکا و اسرائیل و اروپا، از فرعون و نمرود و یزید و شاه و صدام و ترامپ نمیترسند؛ فقط از خدا میترسند.
این حقیقت را پویندگان مسیر مادیگرایی نمیفهمند. زمامداران باطل و مراکز قدرت و زورگویان جهان نمیفهمند.
اگر ستمگران عالم، هماهنگ با فطرت و مطابق با نیاز عقل نظری و حاجت عقل عملی حرکت میکردند، درک حقایق ایران و ایرانی برایشان میسر بود؛ اما آنان درک درستی از عقل ندارند و تنها بر گرد امور حسی میچرخند. طرفداران جهانبینی مادی، غرق در جهل مرکب و گمراهیاند و فهم درستی از واقعیتهای پیرامونی خود ندارند.
دعوای ما با امثال ترامپ و نتانیاهو، یک جنگ و جهاد عقلی و اندیشهای است.
شاید خون امام جامعه برای هدایت مردم عادی از جهل و گمراهی کفایت کند؛ اما راست شدن خط تفکر یزید و یزید زمان ما با خون حسین ابن علی (علیهالسلام) هم مقدور نمیباشد.
برای رها شدن جامعه از دست تفکر الحادی سران کاخ سفید، چارهای جز مرگ آن سران نیست.
باید فرعون و نمرود و یزید و شاه و صدام و ترامپ و نتانیاهو بمیرند تا جهان از دست تفکر الحادی آنان خلاص شود.
چه بهتر که ما نیز کمک کنیم تا مرگ امثال ترامپ و نتانیاهو نزدیکتر شود و جهان بشریت از دست ترامپ و مانند او خلاص گردد.
صلح پایدار و ناپایدار!

در بررسی توافقهای صلح، یک اصل کلیدی وجود دارد: «هر صلحی که پایدار نباشد، در واقع فقط یک وقفه جنگی است». ارزش یک توافق به این نیست که امضا شود؛ بلکه به این است که بعد از امضا، دیگر کسی جرئت نکند جنگ را از سر بگیرد.
از نظر علم سیاست، وقتی کشوری مورد حمله قرار میگیرد و پس از آن، بدون اینکه متجاوز هزینه جدی بپردازد، پای میز مذاکره مینشیند، یک سیگنال اشتباه به همه همسایگان میفرستد. یعنی به آنها میفهماند که «میشود به این کشور حمله کرد؛ اگر باختی، فقط میروی پای میز مذاکره و همه چیز به حالت اول برمیگردد». این درست مثل قاعدهای است در بازیهای اقتصادی که اگر شکست خوردن هزینه نداشته باشد، همه برای بردِ احتمالی وارد بازی میشوند.
اگر ما با عراق در جنگ هشت ساله صلح میکردیم، سایر همسایههای ایران نیز به طمع میافتادند و میگفتند: میتوان جنگ کرد؛ اگر موفق شدیم، بردهایم و اگر نتوانستیم، مذاکره میکنیم و ضرر نکردهایم! در چنین فضایی، به جای یک جبهه جنگ، با هفت یا هشت تهدید تازه روبهرو میشویم. یعنی صلحکردن با یک متجاوز، بدون تنبیه کردن او، نه تنها جنگ را تمام نمیکند؛ بلکه جنگهای جدیدی را هم دعوت میکند.
پس راهحل چیست؟ راهحل این است که با متجاوز اول چنان برخوردی شود که برای همه دیگران «درس عبرت» بشود. وقتی اولین متجاوز هزینهای سنگین بپردازد، مابقی همسایهها حساب کار خودشان را میکنند و میدانند که اگر دست به چنین کاری بزنند، همان سرنوشت را پیدا میکنند. این یعنی «صلح از طریق ایجاد ترس حسابشده از هزینه جنگ»؛ نه اینکه صلح را رها کنیم؛ بلکه دقیقاً برای اینکه صلح را دائمی کنیم، باید جلوی متجاوز را طوری بگیریم که دیگر هیچکس فکر نکند میشود دوباره به ما حمله کند.
پس موضعی که در ظاهر شبیه «نپذیرفتن صلح» است، در باطن تلاش برای یک صلح ماندگار است؛ صلحی که با تحمیل هزینه به متجاوز، دیگران را هم از طمع انداختن به خاک ما بازدارد. به عبارت سادهتر: ما صلح را دوست داریم؛ ولی صلحی که فقط چند ماه یا چند سال دوام بیاورد را نمیخواهیم؛ ما صلحی میخواهیم که برای نسلها امنیت بیاورد.