امام باقر علیه السلام فرمودند:  به خدا سوگند که او (مهدی (علیه السلام)) مضطر (حقیقی) است که در کتاب خدا آمده می فرماید: «اَمَّن یجیب المضطر اذ ادعاه و یکشف السؤ...» بحارالانوار، ج ٥٢، ص ٣٤١ 

روایت امروزینِ از «منافقان انقلاب»

مهدی جمشیدی 
 
1. شاید در ذهن برخی، این اشکال پدید بیاید که اکنون در متن یک جنگ سرنوشت‌ساز و تاریخی، نباید به این گرۀ درونی و مناقشه‌برانگیز پرداخت و نباید اولویت نخست را فراموش کرد. تردیدی در میان نیست که در وضع کنونی، باید جنگ و مسأله‌های آن را اصل و اساس انگاشت و همه‌چیز را در نسبت با جنگ، فهم و ارزیابی کرد؛ اما حقیقت این است که سخن‌گفتن از لایۀ دوم نفاق، امری است که به غایت و بنیانِ جنگ کنونی، پیوسته است. روشن است که سیاست آمریکا در همۀ دوره‌ها، حرکت در راستای فروپاشیِ جمهوری اسلامی بوده و اینک نیز دولت آمریکا می‌خواهد از طریق «تجزیۀ ایران» و ایجاد یک «جمهوری اسلامیِ غیرانقلابی» در مرکز ایران، معادله و موازنه را تغییر بدهد. اگر چنین شود، آن‌گاه «بلعیدن ایران»، میسّر خواهد شد. این مسیری است که آمریکا باید برای بلعیدن ایران و تبدیل‌کردن آن به «گاو شیرده»، طی کند. جمهوری اسلامی، البته با ماهیّت انقلابی‌اش، مانع ذاتی در برابر طرح بلعیدن ایران است؛ اما جمهوری اسلامی، اگر مسخ و مستحیل شود و از غایات انقلابی‌اش درگذرد و مایل به سازش و انفعال شود و برتری و سروری آمریکا را بپذیرد، دیگر یک تهدید تصوّر نخواهد شد. درحالی‌که این نظام سیاسی، هیچ نیروی براندازِ جدّی و مقبولی ندارد و حداکثر این است که بتوان نواحی حاشیه‌ای و پیرامونی ایران را به برخی از آن‌ها سپرد؛ اما ناحیۀ مرکزی را باید به «شکل جدیدِ جمهوری اسلامی» سپرد. این شکل جدید، حاصل گذار از «انقلاب» به «نظام» و از «اسلام انقلابی» به «اسلام رحمانی» است که دین اقلّی را می‌پذیرد و ساختارهای اجتماعی را به سوی سکولاریسم سوق می‌دهد. این طرح، دهه‌هاست که در درون خود ایران و از سوی برخی نیروهای سیاسی، دنبال می‌شود که «لیبرال» و «تکنوکرات» خوانده می‌شوند. معارضۀ این نیروها با رهبر دوم، بر سر همین مسأله بود و رهبر دوم نیز، همواره مانع تحقّق این هدف بود. اینک گمان می‌کنند که پس از ترور رهبر دوم، زمینه برای این چرخش هویّتی و کلان، فراهم است و می‌توان همۀ آنچه را دهه‌ها معلّق مانده است، با ترکیبی از «اغتشاش داخلی» و «تهاجم خارجی»، تحقّق بخشید. برخی نیروهای سیاسیِ میانه‌رو و دگراندیش، اینک در تهران، در انتظار چنین لحظه‌ای هستند تا قدرت سیاسی به آن‌ها واگذار شود.
2. تکنوکرات‌ها و لیبرال‌ها، نه اکنون؛ بلکه دهه‌هاست به نقطۀ مشترک رسیده‌اند و خواهان تغییر منطق حکمرانی در جمهوری اسلامی هستند. آنچه ‌که آن‌ها در قالب «تصاحب دولت‌ها» دنبال می‌کردند نوعی «کودتای هویّتی» بود که با پوشش رسمی و قانونی انجام می‌شد. در صورت ظاهر، همه‌چیز در هندسۀ قانونی در جریان بود و براندازی و استحاله و کودتا در میان نبود؛ اما در عمق، جمهوری اسلامیِ دیگری در آستانۀ تولّد و تکوین بود. مهم‌ترین بخش این طرح، ساختن جامعه‌ای متناسب با تجدیدنظرهای بنیادی در جمهوری اسلامی بود تا بتوان با تکیه بر این بدنۀ اجتماعی، چرخش اساسی را رقم زد. این همان حلقۀ مفقودۀ سازمان مجاهدین خلق بود؛ فقدان بدنۀ اجتماعیِ وسیع و مردمی. اما در طرح نفاق دوم، دهه‌ها برای تولید و بازتولید بدنۀ اجتماعی، زمینه‌سازی و مقدّمه‌چینی صورت گرفته و بستر برای استحاله، فراهم شده است. در این روایت، پاره‌ای از جامعه، به جانب تجدّد گرایش یافته و خواهان تغییر سبک زندگی و دگرگونی در سیاست است و می‌خواهد زندگی را بر آرمان ترجیح بدهد. ازاین‌رو، در برابر حاکمیّت می‌ایستد و آن را وادار به انفعال می‌کند. اگر در فتنه‌های دهه‌های هفتاد و هشتاد، مواجهۀ چالشی و هتاکانه با رهبر دوم، بسیار اندک بود؛ اما در دهه‌های بعد و به‌خصوص در سال‌های اخیر، این شخص رهبر دوم است که به کانون مخالفت و معارضه تبدیل می‌شود؛ به‌طوری‌که آشکارا، شعار «مرگ بر دیکتاتور» در خیابان‌ها سر داده می‌شود. در این میان، هیچ‌یک از نیروهای سیاسیِ تکنوکرات و لیبرال، جانب جمهوری اسلامی و رهبر دوم را نمی‌گیرند و «اغتشاش شهری» و «آشوب خشن» و «ساختارشکنی سیاسی» را با تعابیری همچون «خواست مردم» و «بازگشت به جامعه» و «مشروعیّت اعتراض»، توجیه می‌کنند. این لحظه‌ای است که نفاق از پرده به در می‌آید و خویش را آشکار می‌کند. افزون بر این، همسو با شبه‌جنبشِ برانداز، سخن از «تغییر پارادایم» و «جمهوری سوم» نیز می‌گویند و جمهوری اسلامی‌ای تصویر و طرّاحی می‌کنند که از تمام اصالت‌ها و ارزش‌هایش عبور کرده و به دنباله و زائدۀ غرب تبدیل شده است. این‌همه، حاکی از آن است که نفاق دوم، توهم نیست؛ همچنان‌که نامرتبط با جنگ نیز نیست.