در شب دوم سفر به یزد، با جمع کوچکی از عکاسان و فیلمبردارها با مینیبوس به محله صاحبالزمان (عج) رفتیم و بدون جلب نظر، یکییکی وارد خانه پدر شهیدان ابراهیمیمقدم شدیم. پدر شهیدان دقیقهای بیشتر نبود که فهمیده بود آقا قرار است به خانهشان بیایند. نمیتوانست آرام بگیرد. برافروخته بود و به در و دیوار نگاه میکرد تا مطمئن شود همه چیز مرتب است. گاه لب به دندان میگزید و گاه دستها را بالا میبرد و خدا را شکر میکرد. حال خودش را نمیفهمید. میگفت: چه سعادتی! باورم نمیشود! خواب میبینم یا بیدارم! همهمهای توی راهرو شنیده شد و آقا وارد شدند. صدای گریه پدر شهیدان بلند شد.
چه گریه عاشقانهای بود! ندیده بودم چنان گریهای را! آقا را در آغوش کشید و گفت: آقا قربان قدمتان! شما کجا، این کلبه ویرانه کجا! رفتند و در اتاقی تودرتو نشستند. ما گروه ثبت وقایع، گوشهای به تماشا ایستادیم. پدر شهیدان گفت: همه میدانند که من در شهادت فرزندانم گریه نکردهام. اصلاً در عمرم چنین گریهای نکرده بودم! فقط به عشق شماست آقا! بعد در میان گریه گفت: آقا دستی روی سر و شانه من بکشید. خیلی اوضاعم خراب است! آقا با لبخند و مهربانی دستی به سر و صورتش کشیدند و بلافاصله آن را به صورت خودشان کشیدند. چنین کار فروتنانهای واقعاً زیبنده آقا بود؛ چرا که از روی باور بود و نه مثل برخی ژستی تبلیغاتی.
حجت الاسلام و المسلمین مظفر سالاری، از نویسندگان یزدی