امام باقر علیه السلام فرمودند:  به خدا سوگند که او (مهدی (علیه السلام)) مضطر (حقیقی) است که در کتاب خدا آمده می فرماید: «اَمَّن یجیب المضطر اذ ادعاه و یکشف السؤ...» بحارالانوار، ج ٥٢، ص ٣٤١ 

خدا به وقتش میرسونه

حاج باقر شیرازی از دوستان شهید هادی ذوالفقاری (شهید مدافع حرم) می‌گوید: هادی در لوله‌کشی تخصص داشت. بسیار فعال و با ایمان بود. با معرفی بنده، منزل چند تن از طلبه‌ها را لوله‌کشی کرد. کار لوله‌کشی آب در مسجد را هم تکمیل کرد. من و هادی خیلی رفیق شده بودیم. دیگر خیلی از حرف‌هایش را به من می‌زد. 
یک بار با او بحث کردم که چرا برای کار لوله‌کشی پول نمی‌گیری؟ خب نصف قیمت دیگران را بگیر. تو هم خرج داری و...
هادی خندید و گفت: خدا خودش می‌رسونه. دوباره سرش داد زدم و گفتم: یعنی چی خدا خودش می رسونه؟ آدم باید برای کار و زندگی‌اش برنامه‌ریزی کنه، تو پس فردا می خوای زن بگیری و... هادی دوباره لبخند زد و گفت: آدم برای رضای خدا باید کار کنه، اوستا کریم هم هوای ما رو داره، هر وقت احتیاج داشتیم برامون می فرسته.
بعد مکثی کرد و ماجرای عجیبی را برایم تعریف کرد. هادی گفت: شیخ باقر، یه شب تو همین نجف مشکل مالی پیدا کردم و خیلی به پول احتیاج داشتم. آخر شب مثل همیشه رفتم توی حرم و مشغول زیارت شدم. اصلاً هم حرفی درباره پول با مولا امیرالمومنین (علیه‌السلام) نزدم. همین که به ضریح چسبیده بودم، یه آقایی به سر شانه‌ی من زد و گفت: آقا این پاکت مال شماست. برگشتم و دیدم یک آقای روحانی پشت سر من ایستاده. او را نمی‌شناختم. بعد هم بی‌اختیار پاکت را گرفتم. هادی مکثی کرد و ادامه داد: بعد از زیارت راهی منزل شدم. پاکت را باز کردم. با تعجب دیدم مقدار زیادی پول نقد داخل آن پاکت است!
هادی دوباره به من نگاه کرد و گفت: شیخ باقر، همه چیز زندگی من و شما دست خداست. من برای این مردم ضعیف، ولی با ایمان کار می‌کنم. خدا هم هر وقت احتیاج داشته باشم برام می‌ذاره تو پاکت و می‌فرسته!
خیره شدم توی صورتش. من می‌خواستم او را نصیحت کنم؛ اما او واقعیت اسلام را به من یاد داد. واقعاً توکل عجیبی داشت. او برای رضای خدا کار کرد. خدا هم جواب اعمال خالص او را به خوبی داد. بعدها شنیدم که برای حل مشکل مردم کار می‌کرد؛ اما برای انجام کار پولی نمی‌گرفت.
برگرفته از کتاب «پسرک فلافل فروش».