خدایا تو را گواه میگیرم که در طول این مدت از شروع انقلاب تاکنون، هر چه کردم برای رضای تو بوده و سعی داشتم همیشه خود را مورد آزمایش و آموزش در مقابل آزمایشها قرار دهم.
خدایا، ای معبودم و معشوقم و همه کس و کارم. نمیدانم در برابر عظمت تو چگونه ستایش کنم؛ ولی همینقدر میدانم که هر کس تو را شناخت، عاشقت شد و هر کس عاشقت شد، دست از همه چیز شسته و به سوی تو میشتابد و این را به خوبی در خود احساس کردم و میکنم.
شکر خداوند را بواسطه نعمتهای بیکرانی که به این حقیر عنایت فرمود. نعمت حیات، توفیق درک اسلام ناب محمدی (ص) و پیروی از معصومین (ع)، نعمت زیستن در سایه انقلاب اسلامی و نظام مقدس جمهوری اسلامی ایران را درک و سربازی امامان عزیزتر از جانم رهبر کبیر انقلاب اسلامی و مقام معظم رهبری حمد و شکر خداوند متعال را بواسطه توفیق عضویت در سپاه پاسداران انقلاب اسلامی، توفیق حضور در جبهههای دفاع مقدس، تنفس و زندگی در کنار دوستان شهیدم، توفیق سربازی و خدمت به ملت بزرگ ایران، هر چه بگویم و شکر کنم قطرهای از اقیانوس بیکران نعمتهای الهی را هم به جا نیاوردهام.
یکی از شهدا که داخل یک سنگر نشسته بود و ظاهراً تیر یا ترکش به او اصابت کرده و شهید شده بود را یافتیم. خواستیم بدنش را داخل یک کیسه بگذاریم و جمع کنیم که انگشت و انگشتر وسط دست راست او، نظرمان را جلب کرد. از آن جالبتر اینکه، تمام بدن کاملاً اسکلت شده بود؛ ولی آن انگشت، سالم و گوشتی مانده بود. خاکهای روی عقیق انگشتر را که پاک کردیم، اشک همهمان درآمد. روی آن نوشته شده بود: «حسین جانم!»
شهید سعید علیمددی، شهید 18 ساله تهرانی است که پیکر وی بعد از گذشت دهها سال، چند سال پیش شناسایی شد. پیکر مطهر این شهید والامقام چند سال پیش در جریان تفحص پیدا شده و در 28 اردیبهشتماه سال 89 به عنوان شهید گمنام در پادگان شهید خضرائی نیروی هوایی ارتش به خاک سپرده شده بود. بعد از گذشت 4 سال از خاکسپاری شهید توسط آزمایش DNA خانواده و تطابق آن با نمونه استخوانی شهید در بانک ژنتیک شهدای گمنام هویت او شناسایی شد و خانواده این شهید بعد از دهها سال با وی دیدار کردند.
مادر شهید والامقام، سبیل اخلاقی در مورد خاطرات فرزند شهیدش میگویند در یک غروب شهید سبیل اخلاقی نزد من آمد و گفت مادر جان من میخواهم به جبهه بروم. گفتم پسرم تو تنها فرزند پسر من هستی و من جز تو و سه خواهرت در حال حاضر کسی را ندارم. خودت میدانی که پدر برای کار کردن به جای دیگر رفته و ما تنها تو را به عنوان مرد در خانه داریم. اما شهید میگفت مادر هر طور شده باید به جبهه بروم چه شما دلت بخواهد یا نخواهد. اگر خواست خدا شاید من شهید شوم و من شهادت را دوست دارم و با شهادت و ریختن خون امثال من است که ما در جنگ پیروز میشویم.
از جمله بچههایی بود که وقتی وضو میگرفت، از شست پا تا فرق سرش را خیس آب میکرد. ایکاش فقط خودش را خیس میکرد، تا چهار نفر این طرف و آن طرف خودش را هم بینصیب نمیگذاشت. صدای شالاپ و شلوپ دست و رو شستنش را هم که دیگر نگو و نپرس. برای بچههای قدیمی، این وضع عادی شده بود؛ ولی بچههایی که سر زباندارتر، وسواسیتر و ناآشنا بودند، میگفتند: "وضو میگیری یا ما رو غسل میدهی؟! "