امام باقر علیه السلام فرمودند:  به خدا سوگند که او (مهدی (علیه السلام)) مضطر (حقیقی) است که در کتاب خدا آمده می فرماید: «اَمَّن یجیب المضطر اذ ادعاه و یکشف السؤ...» بحارالانوار، ج ٥٢، ص ٣٤١ 

بخشی از وصیت‌نامه شهید ابراهیم هادی

خدایا تو را گواه می‌گیرم که در طول این مدت از شروع انقلاب تاکنون، هر چه کردم برای رضای تو بوده و سعی داشتم همیشه خود را مورد آزمایش و آموزش در مقابل آزمایش‌ها قرار دهم.
خدایا، ای معبودم و معشوقم و همه کس و کارم. نمی‌دانم در برابر عظمت تو چگونه ستایش کنم؛ ولی همین‌قدر می‌دانم که هر کس تو را شناخت، عاشقت شد و هر کس عاشقت شد، دست از همه چیز شسته و به سوی تو می‌شتابد و این را به خوبی در خود احساس کردم و می‌کنم.
ادامه مطلب

بخشی از وصیت نامه شهید حاجی‌زاده

شکر خداوند را بواسطه نعمت‌های بی‌کرانی که به این حقیر عنایت فرمود. نعمت حیات، توفیق درک اسلام ناب محمدی (ص) و پیروی از معصومین (ع)، نعمت زیستن در سایه انقلاب اسلامی و نظام مقدس جمهوری اسلامی ایران را درک و سربازی امامان عزیزتر از جانم رهبر کبیر انقلاب اسلامی و مقام معظم رهبری حمد و شکر خداوند متعال را بواسطه توفیق عضویت در سپاه پاسداران انقلاب اسلامی، توفیق حضور در جبهه‌های دفاع مقدس، تنفس و زندگی در کنار دوستان شهیدم، توفیق سربازی و خدمت به ملت بزرگ ایران، هر چه بگویم و شکر کنم قطره‌ای از اقیانوس بی‌کران نعمت‌های الهی را هم به جا نیاورده‌ام.
ادامه مطلب

حجاب در وصیتنامه برخی از شهدا

حسین جانم!
یکی از شهدا که داخل یک سنگر نشسته بود و ظاهراً تیر یا ترکش به او اصابت کرده و شهید شده بود را یافتیم. خواستیم بدنش را داخل یک کیسه بگذاریم و جمع کنیم که انگشت و انگشتر وسط دست راست او، نظرمان را جلب کرد. از آن جالب‌تر این‌که، تمام بدن کاملاً اسکلت شده بود؛ ولی آن انگشت، سالم و گوشتی مانده بود. خاک‌های روی عقیق انگشتر را که پاک کردیم، اشک همه‌مان درآمد. روی آن نوشته شده بود: «حسین جانم!»
 
حجاب در وصیتنامه برخی از شهدا
ادامه مطلب

وصیت‌نامه شهید سعید علی‌مددی: نماز را سبک نشمارید

شهید سعید علی‌مددی، شهید 18 ساله تهرانی است که پیکر وی بعد از گذشت ده‌ها سال، چند سال پیش شناسایی شد. پیکر مطهر این شهید والامقام چند سال پیش در جریان تفحص پیدا شده و در 28 اردیبهشت‌ماه سال 89 به عنوان شهید گمنام در پادگان شهید خضرائی نیروی هوایی ارتش به خاک سپرده شده بود. بعد از گذشت 4 سال از خاکسپاری شهید توسط آزمایش DNA خانواده و تطابق آن با نمونه استخوانی شهید در بانک ژنتیک شهدای گمنام هویت او شناسایی شد و خانواده این شهید بعد از ده‌ها سال با وی دیدار کردند.
ادامه مطلب

بخشی از وصیت‌نامه شهید لاجوردی (مرد پولادین):

خداوندا! عمری را (که بهترین نعمت بوده) از دست داده‌ام؛ در حالی که می‌توانست در راه تو و خدمت به انسان‌های مظلوم و مستضعف به کار گرفته شود. 
عمری که می‌توانست تا حدودی در جهت از بین بردن ارزش‌های منفی و ایجاد و احیای ارزش‌های الهی - انسانی مثمر ثمر افتد. 
عمری که می‌توانست در راه تحقق هدف‌های مقدس اسلام و اعتلای کلمه التوحید و تکامل صاحبش سپری گردد. 
عمری که می‌توانست از کمیتش بکاهد و بر کیفیتش بیفزاید و همگام با شهدای خداجوی، جویای راه وصول به تو باشد. 
ادامه مطلب

مادر اگر من شهید شدم ناراحت نشوید

مادر شهید والامقام، سبیل اخلاقی در مورد خاطرات فرزند شهیدش می‌گویند در یک غروب شهید سبیل اخلاقی نزد من آمد و گفت مادر جان من می‌خواهم به جبهه بروم. گفتم پسرم تو تنها فرزند پسر من هستی و من جز تو و سه خواهرت در حال حاضر کسی را ندارم. خودت میدانی که پدر برای کار کردن به جای دیگر رفته و ما تنها تو را به عنوان مرد در خانه داریم. اما شهید می‌گفت مادر هر طور شده باید به جبهه بروم چه شما دلت بخواهد یا نخواهد. اگر خواست خدا شاید من شهید شوم و من شهادت را دوست دارم و با شهادت و ریختن خون امثال من است که ما در جنگ پیروز می‌شویم.
ادامه مطلب

جبهه دانشگاه انسان‌سازی

شهید یدالله محمدی در وصیت‌نامه خود می‌نویسد:
رزمندگان! شما همین بسیجی‌هایی هستید که بدون هیچ چشم داشتی به مسائل دنیوی، خالصانه جان خود را در طبق ایثار می‌گذارید. 
یک بسیجی حقیقی از جان و مال خود می‌گذرد و با خون سرخ خود در آخرین لحظات زندگی بر خاک خونین جبهه شعار رهائی انسان را می‌نویسد. 
در جبهه آن‌قدر خون رزمندگان جوشان است که وسوسه‌های شیطانی و علاقه به دنیا  ذوب می‌شود و رزمندگان را افرادی خالص و مؤمن می‌سازد.
ادامه مطلب

شهیدانه 1134

شهیدی که صدام دستور داد بر پیکرش اسید بپاشند؛ ولی سالم ماند!
ادامه مطلب

عشق؛ کدام عشق؟!

ما را به جرم عشق مواخذه می‌کنند؛ گویا نمی‌دانند که عشق گناه نیست. اما کدام عشق؟
ادامه مطلب

لبخند جبهه 1130

وضو مي‌گيري يا من را غسل مي‌دهي
از جمله بچه‌هایی بود که وقتی وضو می‌گرفت، از شست پا تا فرق سرش را خیس آب می‌کرد. ای‌کاش فقط خودش را خیس می‌کرد، تا چهار نفر این طرف و آن طرف خودش را هم بی‌نصیب نمی‌گذاشت. صدای شالاپ و شلوپ دست و رو شستنش را هم که دیگر نگو و نپرس. برای بچه‌های قدیمی، این وضع عادی شده بود؛ ولی بچه‌هایی که سر زبان‌دارتر، وسواسی‌تر و ناآشنا بودند، می‌گفتند: "وضو می‌گیری یا ما رو غسل می‌دهی؟! "
 
 
ادامه مطلب

صفحه‌ها