امام باقر علیه السلام فرمودند:  به خدا سوگند که او (مهدی (علیه السلام)) مضطر (حقیقی) است که در کتاب خدا آمده می فرماید: «اَمَّن یجیب المضطر اذ ادعاه و یکشف السؤ...» بحارالانوار، ج ٥٢، ص ٣٤١ 

خاطرات جبهه 1126

تو نمی گذاری من شهید بشوم!
همسر شهید همت: مشغول آشپزی بودم، آشوب عجیبی در دلم افتاد، مهمان داشتم، به مهمان‌ها گفتم: شما آشپزی کنید من الان بر می‌گردم. رفتم نشستم برای ابراهیم نماز خواندم، دعا کردم، گریه کردم که سالم بماند، یک‌بار دیگر بیاید ببینمش. ابراهیم که آمد به او گفتم که چی شد و چه کار کردم. رنگش عوض شد و سکوت کرد، گفتم: چه شده مگر؟ گفت: درست در همان لحظه می‌خواستیم از جاده‌ای رد شویم که مین‌گذاری شده بود. اگر یک دسته از نیروهای خودشان از آنجا رد نشده بودند، می‌دانی چی می‌شد؟ خندیدم. با خنده گفت: تو نمی‌گذاری من شهید بشوم، تو سدّ راه شهادت من شده‌ای؟ بگذر از من!
همسر شهید همت می‌گوید: بارها به من می‌گفتند: این چه فرمانده لشکری است که هیچ‌وقت زخمی نمی‌شود؟ برای خودم هم سؤال شده بود، از او می‌پرسیدم: تو چرا هیچ‌وقت زخمی نمی‌شوی؟ می‌خندید، حرف توی حرف می‌آورد و چیزی نمی‌گفت. آخر، شب تولد مصطفی رازش را به من گفت: «پیش خدا کنار خانه‌اش، از او چند چیز خواستم: اول: تو را، بعد: دو پسر از تو تا خونم باقی بماند، بعد هم اینکه اگر قرار است بروم زخمی یا اسیر نشوم. آخرش هم اینکه نباشم توی مملکتی که امامش توش نفس نکشد.» همین هم شد.
 (منبع: به مجنون گفتم زنده بمان، فرهاد خضری، کتاب سوم)
 
ارتباطات رفتاری همسران
همسر شهید میثمی: هادی و حسین، ۲ فرزند کوچکمان، دعوایشان شده بود، موهای هم را می‌کشیدند، گفت: «آماده‌شان کن ببرمشان بیرون.» یک ساعت بعد که آمد، دیدم سَرِ دو تای آنها را کچل کرده است. گفت: نمی‌خواهم [من که نیستم و در جبهه هستم] تو حرص بخوری؟! همسر شهید دقایقی: یک‌بار سر یک مسئله‌ای با هم به توافق نرسیدیم، هر کدام روی حرف خودمان ایستادیم، او عصبانی شد، اخم کرد و لحن مختصر تندی به خودش گرفت و از خانه بیرون رفت. شب که برگشت، همان‌طور با روحیه باز و لبخند آمد و به من گفت: «بابت امروز صبح معذرت می‌خواهم.» می‌گفت: نباید گذاشت اختلاف خانوادگی بیشتر از یک روز ادامه پیدا کند. 
(یادگاران ۵، شهید میثمی، ص90- نیمه پنهان ماه، شهید دقایقی، ج4، ص37)