پول در بیاوریم یا درس بخوانیم؟

رقیه پورحنیفه
حالا واقعاً مدرک فقط یک تکه کاغذ است و ارزش زحمت کشیدن را ندارد؟ سیده نرگس موسوی، مشاور نوجوان و فردی میگوید: «بین مدرک و آموزش، یک فرق اساسی داریم. اگر مدرک را بدون آموزش حساب کنیم، کارکردی در زندگی ما ندارد. اما مدرکی که در کنار آن مهارت هم یاد گرفته باشید، یک پایه مهم در زندگی است. در زندگی ما مدرک مثل یک جعبه ابزار بزرگ است. هر بار در آن را باز میکنیم و بخشی از آموزههای آن را استفاده میکنیم. حتی استفاده از پول هم نیازمند آموزش است.
ایراد یک شبه بزرگ شدن چیست؟ کاری که هم اسم و رسمی به ما بدهد هم پولی داشته باشد که چرخ زندگی را برایمان بچرخاند؟ «یک شبه بزرگ شدن مثل این است که از نظر سنی بزرگسال باشید؛ اما از نظر فکری و روانی هنوز بچه مانده باشید. این یعنی به کسی که رفتارهای خام دارد، مجموعهای از امکانات و دسترسیها داده شود؛ اما در عمل نداند دقیقاً چطور باید با از آنها استفاده کند
شما هم با دیدن درآمد صفحات مجازی بلاگرها و آنلاین شاپها، این فکر به سرتان زده که درس و کتاب را ببوسید و بروید سراغ منبع درآمدی بیدردسر؟!
گاهی فکر تأمین اقتصادی باعث میشود بخواهیم بیخیال هر کار دیگر شویم و فقط روی پول درآوردن تمرکز کنیم. اما قبل از هر تصمیمگیری، باید آینده را پیشبینی کنیم. بالاخره باید بدانیم درس خواندن مانع پیشرفت اقتصادی ماست یا منافاتی با آن ندارد؟
جعبه ابزار هر آدم موفق
حتماً شما هم این جمله را شنیدهاید: «مدرک تحصیلی به چه دردی میخوره؟»
حالا واقعاً مدرک فقط یک تکه کاغذ است و ارزش زحمت کشیدن را ندارد؟ سیده نرگس موسوی، مشاور نوجوان و فردی میگوید: «بین مدرک و آموزش، یک فرق اساسی داریم. اگر مدرک را بدون آموزش حساب کنیم، کارکردی در زندگی ما ندارد. اما مدرکی که در کنار آن مهارت هم یاد گرفته باشید، یک پایه مهم در زندگی است. در زندگی ما مدرک مثل یک جعبه ابزار بزرگ است. هر بار در آن را باز میکنیم و بخشی از آموزههای آن را استفاده میکنیم. حتی استفاده از پول هم نیازمند آموزش است. شما اگر سواد مالی و هوش هیجانی را یاد نگرفته باشید، ثروت را هرچقدر باشد بر باد میدهید. مدرک در دنیای امروز مثل یک کلید است که خیلی از فرصتها را به روی ما باز میکند؛ اما کلید نیست که به ما میگوید چطور در یک اتاق زندگی کنیم. بقیه کار با آموزش و کاربلدی است که رقم میخورد. البته یادتان باشد، همانطور که هر چند وقت یکبار ویندوز را بهروزرسانی میکنید، آموزش هم باید مدام بهروزرسانی و تقویت شود تا کارکرد خودش را از دست ندهد.»
جفت پوچ!
اگر ما بتوانیم از طریق آنلاین شاپ، بلاگری یا هر شغل آزادی پول درآوردیم، چرا باید رنج تحصیلات را به جان نازنینمان بخریم؟!
موسوی میگوید: «پول میتواند شرایط زندگی را برایمان راحت کند؛ اما این راحتی بدون آگاهی، پایدار نمیماند. شما تصور کنید همین حالا آنقدر پول در حسابتان هست که حتی نتوانید عدد آن را بخوانید. میتوانید تضمین دهید بدون زرنگی، آگاهی و دانش با همین سرمایه به خودتان آسیب نزنید؟ برای تحصیل، ما ناچار به این هستیم که یک فرایند رشد را طی کنیم. در این مسیر نگاه ما به دنیا عوض میشود. پول میآید و مثل یک ابزار ضروری به ما کمک میدهد؛ اما تمام هدف ما از زندگی، داشتن یک رفاه صد در صدی اما دور از دانش و آگاهی نیست.»
ره صد ساله و سقوط یک شبه
ایراد یک شبه بزرگ شدن چیست؟ کاری که هم اسم و رسمی به ما بدهد هم پولی داشته باشد که چرخ زندگی را برایمان بچرخاند؟
«یک شبه بزرگ شدن مثل این است که از نظر سنی بزرگسال باشید؛ اما از نظر فکری و روانی هنوز بچه مانده باشید. این یعنی به کسی که رفتارهای خام دارد، مجموعهای از امکانات و دسترسیها داده شود؛ اما در عمل نداند دقیقاً چطور باید با از آنها استفاده کند. درست مثل ورزشکارانی که با تزریق آمپولهای هورمونی، یکهو باد میکنند؛ اما توان بدنیشان آن قدری که نشان میدهند نیست. فرایند رشد، تدریجی و گام به گام است. در این مسیر، با هر پله افکار، احساسات و رفتار شما یک قدم به بلوغ نزدیک میشود. کسی که آموزش ندیده و با یک تغییر ناگهانی بالا میرود، فیلتر ذهنی و شناختی خوبی دریافت نکرده و قدرت تشخیص ضعیفی دارد. در هوش هیجانی هم درجا میزند. درست مثل یک درخت بیریشه که با هر بادی زمین میافتد.
اما وقتی تغییر و رشد بهتدریج اتفاق بیفتد، ریشه به آرامی رشد میکند. حالا این درخت با هر بادی از جا کنده نمیشود.»
تکرار تاریخ
محمدزاده

امروز بعد از خستگی نوشتن چند تحلیل و سردرد دائمی که با اون انس گرفتم و زندگی میکنم، داشتم با خودم فکر میکردم در چه دوره سختی زندگی میکنیم.
دشمن در لباس دوست ظاهر میشود، دوستان هم پراکندهاند، جنگ اصلی در میدان روایتهاست، ابزارهای ما محدود و ابزارهای دشمن بیشمار.
گاهی حتی بیش از آنکه از دشمن زخم بخوریم، از طعنه و تهمت و ناسزای خودیها زخم میخوریم.
با خودم میگفتم ایکاش در دوران امیرالمؤمنین (علیهالسلام) زندگی میکردم؛ ایکاش در کنار علی (علیهالسلام) بودم و با شمشیر از او دفاع میکردم و خلاص.
اما بلافاصله سکوت کردم و با خودم گفتم
مگر در زمان امیرالمؤمنین جنگ روایتها نبود؟
مگر جریان تحریف وجود نداشت؟
مگر خواصِ دنیاطلب، حقیقت را وارونه جلوه نمیدادند؟
مگر عدهای با نام دین، در برابر امام حق نایستادند؟
مگر همان مردمی که در غدیر بیعت کرده بودند، بعدها در صفین و جمل و نهروان مقابل علی (علیهالسلام) قرار نگرفتند؟
چه کسی میتواند با اطمینان بگوید اگر در آن زمان زندگی میکرد، فریب جریان تحریفگر را نمیخورد و حتماً در جبهه امیرالمؤمنین (علیهالسلام) بود؟
شاید آزمونهای آن روزگار را هم باخته بودیم.
شاید فریب همان روایتهای دروغ را میخوردیم.
شاید به نام عقلانیت، به نام مصلحت، به نام تحلیل سیاسی و مشورتهای غلط، مقابل ولیّ خدا میایستادیم.
این یک قاعده مهم تاریخ است:
بزرگترین امتحان، فقط شناخت حق نیست؛ ایستادن پای حق در هنگامه غبارآلود شدن حقیقت است.
همه آرزو دارند در کربلا باشند؛ اما کمتر کسی از خودش میپرسد اگر در کوفه بودم، چه میکردم؟
همه دوست دارند یار علی (علیهالسلام) باشند؛ اما مهم این است که امروز، در میان همین هیاهو، همین تحریفها، همین جنگ روایتها و همین فشارها، در کدام سمت ایستادهایم.
سمت امام جامعه یا مقابل امام جامعه؟
تاریخ فقط گذشته نیست؛ بلکه هر روز در حال تکرار شدن است.