داستان تیرانداز فقیر و گنج، یکی از داستانهای جالب مثنوی است. جوانی مفلس و بیپول از شدت نداری و فقر دست به دعا میبرد و از خداوند تقاضای ثروت میکند. در خواب، هاتف غیبی خبر از نقشه گنجی میدهد و خداوند به او میگوید این گنج از آن توست؛ حتی اگر دیگران از این نقشه گنج با خبر شوند.
جوان بعد از دیدن این خواب آن چنان خوشحال شد که در پوست خود نمیگنجید. با شادی و شعف به دنبال نقشه رفت و آن را پیدا کرد. در آن نقشه گفته شده بود که در جایی خاص رو به قبله، تیری در کمان بگذار و هر جا تیر افتاد آنجا را حفر کن و گنج خویش را بردار!
تیرانداز تیری در کمان گذشت و زه را کشید و جایی که تیر افتاده بود را فوراً حفر کرد؛ اما گنجی نیافت. با خود گفت بایستی با قدرت بیشتری زه کمان را بکشم. مجدداً تیری دیگری در کمان گذاشت؛ ولی این بار نیز گنج را نیافت. خلاصه هر بار با قدرت بیشتری زه را میکشید و تیر را دورتر میانداخت؛ ولی از گنج خبری نبود. هر بار تیرها دورتر میافتاد؛ ولی باز هم از گنج خبری نبود!
این کار آن قدر ادامه پیدا کرد که مردم شهر به او مشکوک شده و خبر به پادشاه رسید، پادشاه که جریان گنج را فهمیده بود کمانداران ماهر را جمع کرد و آنها با تمام قدرت تیر میانداختند و بعد زمین را میکندند. آنها شش ماه این کار را ادامه دادند؛ اما گنجی در کار نبود!
بعد شاه گفت که این مرد دیوانه است او را رها کنید و اگر گنجی هم پیدا کرد به او کاری نداشته باشید. مرد فقیر باز به خداوند پناه برد که خدایا نه تنها گنج ندادی؛ بلکه رنج هم افزون شد و مردم مرا دیوانه میدانند. باز هاتف در خواب او آمد و گفت: تو فضولی کردی و نصفه نیمه به پیغام ما گوش دادی. ما گفتیم تیر را در کمان بنه، نگفتیم که زه را بکش!