عبّاس من!
دیدی، امّا مانند خواهر ندیدی
رفتی و این ماجرا را تا فصل آخر ندیدی
عبّاس من! دیدی امّا مانند خواهر ندیدی
آن صورت مهربان را، محبوب هر دو جهان را
وقتی غریبانه میرفت، بییار و یاور ندیدی
آری در آوردن تیر، بیدست از دیده سخت است
امّا در آوردن تیر از نای اصغر ندیدی
حیرانی یک پدر را با نعش نوزاد بر دست
آن بُهت و ناباوری را در چشم مادر ندیدی
شد پیش تو ناامیدی تیر نشسته به مشکت
مثل من اطراف عشقت، انبوه لشکر ندیدی
بر گودی گرم گودال، خوب است چشمت نیفتاد
چون چشم ناباور من، دستی به خنجر ندیدی
دلخونی اما برادر، دلخونتر از من کسی نیست
آخر تو بر خاک صحرا، مولای بیسر ندیدی
قلبت نشد پارهپاره، آن شب میان خرابه
آنجا سر یک پدر را در دست دختر ندیدی
(صرافان)
حاشا به کرمت ارباب...
ای که مرا خواندهای... راه نشانم بده... گوشهای از کربلا... جا و مکانم بده...
نمیدونم شما که الان داری این نوشتهی من رو میخونی کربلا رفتی یا نه؟
خرابه خرابه حالم... دارم دیوونه می شم...
اگه رفتی که خوب میدونی من واسه چی خرابم و اگه نرفتی فقط از خدا میخوام قسمتت کنه...
هی ضریح ارباب میاد جلو چشامو، اشکم رو گونههام جاری میشه... کاش الان کربلا بودم...
کاش تو همون کربلا میمردم و دیگه درد این فراق رو نمیکشیدم...
ای مهربون دلت میاد من یه گوشه از این دنیا و دور از کربلا باشم و توی فراقت بسوزم...
حاشا به کرمت ارباب...
اصلا نمیدونم چه جوری این دلم رو آروم کنم...
دوای دردم فقط یه چیزه...
فقط رسیدن به ارباب مهربونم که اندازه تموم عالم دوسش دارم...
دیگه نمیتونم بنویسم و فقط اشک میریزم و میرم به درد خودم بسوزم...