اشاره: طبق روال نشریه پرتو، ذیلاً خلاصه یکی دیگر از سخنرانیهای علامه مصباح (ره) تقدیم شده است.
--------------------------------
مفهوم بصیرت
همه میدانیم بصیرت با «بصر» همریشه و در اصل به معنای بینش است؛ مفهومی اسلامی است و ریشهاش در قرآن و کلمات اهلبیتصلواتاللهعلیهماجمعین مخصوصاً نهجالبلاغه یافت میشود. قرآن کریم درباره پیغمبر اکرم (صلیاللهعلیهوآله) میفرماید: «قُلْ هَـذِهِ سَبِیلِی أَدْعُو إِلَى اللّهِ عَلَى بَصِیرَةٍ أَنَاْ وَمَنِ اتَّبَعَنِی»؛ من به سوی خدا دعوت میکنم؛ هم خودم بصیرت دارم، هم کسانی که با من هستند و از من پیروی میکنند.» در فرمایشات امیرمؤمنان (علیه السلام) تعبیرات عجیبی است. در جایی امیرالمومنین (علیه السلام) میفرمایند: «إِنَّ مَعِی لَبَصِیرَتِی مَا لَبَّسْتُ عَلَى نَفْسِی وَ لَا لُبِّسَ عَلَیَّ»؛ من در این راهی که انتخاب کردم، با بصیرتم. نه خودم خودم را فریب دادم، نه دیگری فریبم داد.
جامعهای را تصور کنید که سه خلیفه را خودش تعیین کرده و برای سایر کسانی که کاندیدای خلافتند، احترام زیادی قائل است. بعد، طلحه و زبیر که از کاندیداهای خلافت بودند، به همراه همسر پیامبر حرکتی را بر ضد امیرالمؤمنین آغاز کردند، و همه این حوادث بعد از بیعتی است که با علی (علیه السلام) داشتند؛ آن بیعت عجیب تاریخی که امیرالمؤمنین میفرمایند آنچنان هجوم آوردند که نزدیک بود فرزندان من زیر دست و پا له شوند. بعد از این بیعت، علی (علیهالسلام) یک طرف است و طرف دیگر زبیر، طلحه و همسر پیغمبر. هر کدام از این افراد به تنهایی استوانهای هستند. اینها جمع شدند و بر ضد علی شورش کردند. بصره را تصرف کردند و میخواستند در آنجا حکومت تشکیل بدهند.
فکر میکنید مردم درباره این جریان چگونه قضاوت کنند؟ بنده اگر خودم را جای مردم آن زمان بگذارم، میبینم علی، یکی از اصحاب پیغمبر، یک طرف است؛ اما طرف دیگر سه نفر هستند: یکی از آنها همسر پیغمبر است. اینکه خانمی فرماندهی لشکری را بر عهده بگیرد یا بههرحال جزو یک قیام سیاسی بر ضد خلیفه باشد، بیسابقه بود؛ این خیلی مسئله مهمی است. خیال میکنم اگر بنده آن زمان بودم خیلی هنر داشتم، احتیاط میکردم؛ نه طرف علی میرفتم نه طرف آنها. بالاخره این سه نفر نیز از اصحاب پیغمبرند؛ زبیر پسرعمه پیغمبر است؛ سنش بیشتر از علی است؛ بزرگ بنیهاشم است. طبعاً در مردم تزلزل پیدا شد که چگونه رفتار کنند.
انسان وقتی این دو کلام را از امیرالمومنین میبیند، میتواند حدس بزند که حضرت در چه فشاری قرار گرفته بودند. فرمودند: خواب از چشم من ربوده شد؛ شب تا صبح فکر کردم؛ کار را زیر و رو کردم؛ همه اطراف و تمام جوانب قضیه را سنجیدم؛ نتیجهای که از این فکرها و تأملات گرفتم این شد که کار من بین دو چیز مردد است؛ باید یکی از دو چیز را انتخاب کنم؛ یا با اینها بجنگم یا از دین اسلام بیرون بروم؛ راه دیگری ندارم.
حضرت میفرماید شب تا صبح فکر کردم، همه جوانب را سنجیدم و به این نتیجه رسیدم. اینطور نیست که اگر با کسی اختلافنظری داریم، به روی هم شمشیر بکشیم. دعوای سیاسی یا دعوای حزبی نیست .إِنَّ مَعِی لَبَصِیرَتِی؛ من میفهمم دارم چه کار میکنم. اینطور نیست که از روی احساسات بگویم با شما میجنگم. شب تا صبح فکر کردم، جوانبش را سنجیدم؛ قلبت ظهر الامر و بطنه؛ ظاهر و باطنش را سنجیدم تا به این نتیجه رسیدم که یا باید با اینها بجنگم یا از دین اسلام استعفا بدهم؛ یعنی اگر با اینها نجنگم، کافرم.
بصیرت علی علیهالسلام
من و شما بودیم چه قضاوتی میکردیم؟ نهتنها به سادگی نمیپذیرفتیم که باید با آنان جنگید؛ بلکه میگفتیم: آقا! حالا یک چیزی گفتند، یک کاری کردند، حکومتی میخواهند، اصلاً حکومت بصره را به اینها بده و خودت را راحت کن! نهتنها حرکت علی علیهالسلام را تأیید نمیکردیم، که ته دلمان تخطئه هم میکردیم. میگفتیم: حالا اول کارت است چهکار داری با اینها بجنگی؟ فعلاً چهار روزی بگذار اینها حکومت کنند. آنهای دیگر که به عنوان امیر و فرماندار به مناطق مختلف میفرستی، بهتر از زبیر هستند؟! بگذار بصره هم دست اینها باشد، اما علی (علیه السلام) میگویند: اگر با اینها نجنگم، کافرم. ببینید فتوای امروز ما بعد از 1400 سال پیشرفت علم و تحقیق و آشنایی به مقام عصمت، چه قدر با فتوای علیبنابیطالبعلیهالسلام تفاوت دارد. چیزی نبود که به سادگی بشود برای آن تصمیم گرفت. مخصوصاً آن زمان که هنوز مسئله عصمت ائمه، درست روشن نبود.
بسیاری از امامزادههای مورد احترام ما که خود ائمه اطهار به آنها احترام میگذاشتند، آنچنان که باید مسئله عصمت را باور نداشتند. بعد از شهادت امام سجاد (علیهالسلام) یک روز امام محمدباقر (علیهالسلام) جناب زید بن علی بن الحسین با هم نشسته بودند. جناب زید که علیه بنیامیه قیام کرده بود، انتظار داشت که برادرش در این حرکت نظامی علیه بنیامیه مشارکت کند؛ ولی ایشان نظرشان این نبود؛ وظیفه خودشان نمیدانستند و صلاح نمیدانستند. جناب زید به امام محمدباقر (علیهالسلام) عرض کردند که شما میدانید که پدر (امام سجاد علیهالسلام) چهقدر به من علاقه داشت، به طوری که لقمه میگرفت و در دهان من میگذاشت. اگر این مسئله امامتی که شما برای خودتان معتقدید درست است؛ چرا پدر به من نگفت که برادرت امام بعد از من است و باید از او اطاعت کنی؟ معلوم میشود زید بن علی بن الحسین با آن جلالت، مسئله امامت برادرش را معتقد نبوده است و دلیلش هم این بوده که اگر چنین چیزی بود، با آن محبتی که پدرم به من داشت، به من فرموده بود. حضرت باقر (صلواتاللهعلیه) یک کلمه فرمودند: مِنْ شَفَقَتِهِ عَلَیْكَ مِنْ حَرِّ النَّارِ لَمْ یُخْبِرْكَ؛پدرم نگفت آن هم به خاطر محبتی بود که به تو داشت؛ یعنی میترسید اگر بگوید تو نپذیری و در دینت مشکل پیدا بشود.
منظورم از نقل این کلام این است که واقعاً مسائلی که امروز برای همه ما اینچنین آسان حل شده، 1400 سال علما روی آن خوندل خوردهاند تا تثبیت شده و امروز از اعتقادات یقینی ماست و در آن تردیدی نداریم. در زمان خود ائمه، برای برادران امام و کسی مثل زید خیلی روشن نبود. در چنین شرایطی شما فکر میکنید برای همه اصحاب جمل، مسئله عصمت امیرالمؤمنین ثابت بود و ایشان را امام معصوم میدانستند؟ میگفتند: اینها خویش و قومهای پیغمبرند. حالا که پیغمبر از دنیا رفته؛ این نشد آن! آنکه سنش بیشتر است، اول خلیفه بشود؛ چون بزرگتر است و احترامش واجب. وقتی بنا شد بین اینها جنگ شود، خیال میکردند جنگ دو برادر سر ارث است؛ او میگوید سهم من است؛ دیگری میگوید سهم من. در چنین معاملهای انسان حاضر شود در جنگ شرکت کند و جانش را بدهد، کار سادهای نیست. میگوید اختلاف در ارث دارند، خودشان بهگونهای اختلافشان را حل میکنند؛ چرا من بروم جانم را بدهم؟! مسئله بغرنج بود. در مقابل، دو تا از اصحاب بزرگ را میدید که رقیبهای او در خلافت بودند. در شورای ششنفری که خلیفه دوم برای تعیین خلیفه تشکیل داده بود؛ یکی علی بود، یکی عثمان، یکی طلحه و یکی زبیر. اینها بهگونهای در ردیف علی حساب میشدند؛ از جهتی چون سنشان و مثلاً سوابق و موقعیت اجتماعیشان بیشتر بود، شاید خیلیها آنها را بر علی مقدم میداشتند. طبعاً وقتی علی میخواهد از مدینه به طرف بصره لشکر بکشد، دوستان و نزدیکان ایشان میگفتند که آقا این چه کاری است حالا؟! عجله نکنید؛ بگذارید حکومتتان پا بگیرد و جایتان باز بشود، بعد سراغ اینها بروید. در نهجالبلاغه دو بار از امیرمؤمنان این مسئله نقل شده که من این جریان را زیر و رو کردم؛ آن قدر در اطرافش فکر کردم تا کاملاً برایم روشن شد که یا باید بجنگم یا از دین محمد (ص) خارج بشوم. این بصیرتی است که علی (علیه السلام) ادعا میکند.
مراتب بصیرت
بیجا نیست که مقام معظم رهبری اینقدر روی بصیرت تکیه میکنند. چه بصیرتی باید داشته باشیم؟ آیا منظور بصیرتی است که علی داشت؟ پاسخ این است که چنین بصیرتی در غیرمعصومین بسیار کم پیدا میشود. حل قضیه این است که مفهوم بصیرت هم مثل تقوا مراتب زیادی دارد. مرتبهای از تقوا به ائمه معصوم و تالیتلو مقام عصمت نسبت داده میشود؛ آنکه در عمرش نه تنها گناه نکرده، که کوشیده مکروهات را هم انجام ندهد، یک مرتبه از تقوا را دارد و یک مرتبه هم تقوای ماست که به زور از کبائر اجتناب میکنیم. بین این دو، مراتب و درجات بسیار زیاد است. پس باید کوشید و در این مسیر حرکت کرد؛ مراتب بصیرت را بالا برد و به یک مرتبه نازلهاش اکتفا نکرد. هر کس مسئولیت بزرگتر یا نقش مهمتری در جامعه دارد؛ هر که تأثیرش بر دیگران بیشتر است باید در کسب بصیرت بیشتر بکوشد. دیگران اگر خودشان بصیرت نداشته باشند، یک اصل را اگر درست بفهمند و به آن عمل کنند، نجات مییابند و آن اطاعت از ولیفقیه است. اگرچه خودشان درست سر در نمیآورند و نمیتوانند مسائل را تحلیل کنند؛ ولی اگر این اصل را باور داشته باشند که در زمان غیبت امام معصوم باید از کسی که اشبه به امام معصوم است اطاعت کنند و بدانند که اطاعت او مثل اطاعت معصوم واجب است، خیلی به خطر نمیافتند؛ اما کسانی که میخواهند عهدهدار مسئولیتهایی بشوند، نمیتوانند هر روز درباره جزئیات از ولیفقیه دستور بگیرند؛ این کار برایشان میسر نیست.
بنابراین میبایست خودشان به سطح مورد نیازی از بصیرت برسند. در طول شاکله هرمی هر کس بالاتر است و به قله نزدیکتر، مسئولیتش سختتر است و باید بصیرتش هم بیشتر باشد تا برسد به قاعده هرم. اما در مراتب پایینتر، حداقل بصیرتی که برای همه ما لازم است، همین است که انسان ولیفقیه را بشناسد و بداند از چه کسی باید اطاعت کند.
(بیانات در جمع ناظران شورای نگهبان؛ قم – 6 اسفند 1389)