علیرضا کمالی
در منطق استراتژیک، برتری مادی، زمانی به تفوق راهبردی تبدیل میشود که در زمان و فضای مناسب، با حفظ روحیه و آزادی مانور به کار گرفته شود. بنابراین، مسئله بنیادین جنگ؛ ابتکار و آزادی عمل است. هر طرفی که بتواند گزینههای خود را حفظ و گزینههای طرف مقابل را محدود کند، ظرفیت بیشتری برای شکل دادن به مرحله بعدی جنگ خواهد داشت.
راهبرد آمریکا بر محدودسازی تدریجی گزینههای ایران استوار است؛ پاسخ راهبردی ایران نیز باید بر حفظ آزادی عمل و انتقال ابتکار متمرکز باشد. ابزارهای نظامی، اقتصادی، جغرافیایی و دیپلماتیک در اینجا نه اهداف مستقل، بلکه اجزای یک ترکیب راهبردیاند.
در جنگی که تنگه هرمز بسته است، فشار دریایی و هوایی بر ایران ادامه دارد و پرونده هستهای، لبنان و یمن به هم گره خوردهاند، مسئله اصلی نه شمارش ضربهها، بلکه تصاحب آزادی عمل است.
جنگ ایران و آمریکا در سال ۱۴۰۵ را نمیتوان صرفاً با شمارش موشکها، حملات دریایی یا بیانیههای دیپلماتیک فهمید. تنگه هرمز به اهرم فشار ایران تبدیل شده و آمریکا میکوشد با فشار دریایی و هوایی این اهرم را خنثی کند. همزمان فشار برای مذاکره و پرونده هستهای ادامه دارد و تحولات لبنان و یمن نیز بر محیط راهبردی جنگ اثر گذاشتهاند.
در چنین وضعیتی، پرسش اصلی این نیست که کدام طرف ضربه بیشتری وارد کرده است؛ پرسش این است که کدام طرف میتواند زمان، فضا و شکل جنگ را تعیین کند و طرف مقابل را در چارچوب خود به واکنش وادارد.
آمریکا؛ راهبرد محدودسازی گزینهها
راهبرد آمریکا را میتوان ترکیبی از فشار نظامی، دریایی، اقتصادی و دیپلماتیک دانست. هدف این ترکیب، لزوماً نابودی یکباره ایران نیست؛ بلکه کاهش تدریجی گزینههای تصمیمگیری آن است. فشار بر هرمز، محدودسازی توان نظامی، افزایش هزینههای اقتصادی و قرار دادن پرونده هستهای در مرکز مذاکره، در این چارچوب اجزای یک منطق واحدند: تغییر محیط تصمیمگیری ایران.
یکی از مؤلفههای این راهبرد، تفکیک ساحات منازعه است. اگر مسئله هستهای از امنیت منطقهای، هرمز از لبنان و لبنان از یمن جدا شود، هرکدام به پروندهای مستقل تبدیل میشوند و امکان تمرکز فشار بر آنها افزایش مییابد. در این صورت، ایران ناچار خواهد شد با گزینههای محدودتر در هر میدان تصمیم بگیرد.
از این منظر، هرمز فقط یک موضوع دریایی و مذاکره فقط یک مسیر دیپلماتیک نیست؛ هر دو میتوانند بر آرایش کلی قدرت و آزادی عمل طرفین اثر بگذارند.
مسئله راهبردی ایران؛ حفظ آزادی عمل
ایران در این جنگ مجموعهای از اهرمها در اختیار دارد: عمق جغرافیایی، توان موشکی، هرمز، ظرفیتهای منطقهای و دیپلماسی. مسئله اما تعداد ابزارها نیست؛ نحوه ترکیب آنها در یک منطق راهبردی واحد است.
اگر هر ساحت جداگانه عمل کند، امکان مدیریت جداگانه آن نیز برای طرف مقابل افزایش مییابد. از این رو، «وحدت ساحات» در اینجا یک هدف مستقل نیست؛ کارکرد راهبردی آن، جلوگیری از تمرکز فشار دشمن بر یک نقطه و حفظ گزینههای تصمیمگیری ایران است.
در منطق استراتژیک، برتری مادی، زمانی به تفوق راهبردی تبدیل میشود که در زمان و فضای مناسب، با حفظ روحیه و آزادی مانور به کار گرفته شود. بنابراین، مسئله بنیادین جنگ؛ ابتکار و آزادی عمل است. هر طرفی که بتواند گزینههای خود را حفظ و گزینههای طرف مقابل را محدود کند، ظرفیت بیشتری برای شکل دادن به مرحله بعدی جنگ خواهد داشت.
صورتبندی راهبرد ایران؛ انتقال ابتکار
بر این اساس، مسئله اصلی ایران صرفاً پاسخ مؤثر به اقدامات آمریکا نیست؛ مسئله، تغییر وضعیت از واکنش به کنشگری و شکلدهی وضعیت جنگی است.
راهبرد پیشنهادی را میتوان چنین صورتبندی کرد: «انتقال ابتکار از طریق چندلایهسازی فشار، حفظ گزینههای جایگزین و جلوگیری از تبدیل یک ساحت به نقطه تعیینکننده جنگ...»
نمونه عینی این منطق را میتوان در موضع سرلشگر محسن رضایی درباره تداوم محاصره هوایی دید؛ او اعلام کرد اگر پروازهای ایران متوقف شود، فرودگاههای منطقه نیز نمیتوانند بدون هزینه به فعالیت عادی ادامه دهند. فارغ از تحقق یا عدم تحقق این تهدید، منطق آن روشن است: پاسخ به فشار در همان نقطه متوقف نمیشود، بلکه هزینه فشار به محیط پیرامونی طرف مقابل منتقل میشود.
در این چارچوب، هیچ اهرمی نباید به تنها اهرم ایران تبدیل شود. هرمز، توان موشکی، ظرفیتهای منطقهای، اقتصاد و دیپلماسی باید در یک ترکیب راهبردی قرار گیرند؛ بهگونهای که اقدام در یک ساحت، بر محاسبات دشمن در ساحات دیگر اثر بگذارد.
انتقال ابتکار نیز به معنای افزایش دائمی شدت درگیری نیست. ابتکار زمانی منتقل میشود که طرف مقابل برای حفظ اهداف خود ناچار به تغییر اولویت، آرایش یا زمانبندی شود. بنابراین، معیار راهبردی آن است که ادامه فشار برای دشمن نسبت به وضعیت اولیه، پیچیدهتر و پرهزینهتر شود، در حالی که گزینههای ایران همچنان باز بماند.
دکترین عملیاتی؛ مانور مستمر
برای تبدیل این راهبرد به منطق عمل، دکترین مناسب را میتوان «مانور مستمر» نامید. منظور از مانور، صرفاً جابهجایی نظامی نیست؛ بلکه تغییر پیوسته وضعیت راهبردی بهگونهای است که دشمن نتواند برای یک وضعیت ثابت، پاسخ ثابت طراحی کند.
در این دکترین، هر مرحله باید زمینه مرحله بعد را تغییر دهد. فشار دریایی نباید الزاماً با واکنش در همان ساحه پاسخ داده شود؛ مذاکره نباید از معادله میدان جدا شود؛ و تقویت یک جبهه از سوی دشمن باید در محاسبه سایر ساحات وارد شود.
در این منطق، مذاکره زمانی بخشی از مانور راهبردی است که بر زمان، فشار، ائتلافها یا آزادی عمل اثر بگذارد؛ تنگه هرمز نیز زمانی ارزش راهبردی بیشتری پیدا میکند که در محاسبات سیاسی و اقتصادی جنگ به کار گرفته شود. جبهههای منطقهای نیز زمانی معنا مییابند که تمرکز قدرت آمریکا را دشوارتر کنند.
قاعده دکترین را میتوان در یک گزاره خلاصه کرد: هیچ مرحلهای از جنگ نباید به دشمن امکان دهد مرحله بعدی را بدون تغییر در محاسبات، پرداخت هزینه یا مواجهه با گزینههای جدید طراحی کند.
جمعبندی؛ جنگ بر سر شکلدهی برای مرحله بعد
در این چارچوب، سنجه اصلی جنگ میزان خسارت نیست؛ توان شکلدهی به مرحله بعدی منازعه است.
راهبرد آمریکا بر محدودسازی تدریجی گزینههای ایران استوار است؛ پاسخ راهبردی ایران نیز باید بر حفظ آزادی عمل و انتقال ابتکار متمرکز باشد. ابزارهای نظامی، اقتصادی، جغرافیایی و دیپلماتیک در اینجا نه اهداف مستقل، بلکه اجزای یک ترکیب راهبردیاند.
از این منظر، راهبرد، انتقال ابتکار است و دکترین، مانور مستمر برای حفظ آن. معیار نهایی نیز این است که در پایان هر مرحله، آیا آزادی عمل ایران حفظ یا افزایش یافته و آیا دشمن ناچار شده است برای مرحله بعدی، طرح خود را تغییر دهد یا خیر.