روزی با یکی از همرزمان انقلاب و جبهه و جنگ برخورد کردم و خاطرات گذشته را یادآور شدم ولی هنوز سخنی چند رد وبدل نشده بود که دریافتم مخالفت وی با ارزشهای انقلابی بیش از آن چیزی است که بتواند ما را در کنار هم قرار دهد و هر یک در دو جبهه مخالف میاندیشیم و سخن میگوییم. به نظر وی در تفکر و اندیشهام نوعی جمود و تحجر مشهود است. بهصراحت میگفت که هنوز پنجاه و هفتی است، از انقلاب میگذرد و جهان به سرعت در حال تغییر است و اصولاندیشههای پیشین، کاربردی در این جهان متغیر و متحول امروزی ندارد. از این رو باید همراه با تغییرات بزرگ و مهم تغییر کرد.
برای من اصل تغییر اصلی پذیرفته شده از نظر عقلی و دینی است. هیچ کسی نمیتواند مخالف تغییر باشد. از این روست که شعار اساسی حرکتهای پیامبران بر اصلاحات بر اساس تغییرات دائمی است ولی تمامی دعوای من با این دوست در این بود که حدود و معیارهای تغییر چیست؟ آیا تغییرات در همه حوزهها رخ میدهد به گونهای که گاه نیازمند آن باشیم که در تقابل هماناندیشهها و برنامهها و اهداف پیشین خویش قرار گیریم و یا آنکه تغییرات و نیز به دنبال آن اصلاحات همواره در برخی از مسائل و موضوعات رخ میدهد؟
به نظر میرسد که عدم درک این مسئله موجب شده است تا عدهای از نیروهای انقلابی پیشین در برابر اصول ارزشی و بنیادین انقلاب قرار گیرند. بیگمان در هر مجموعهای از موضوعات و اهداف و مسائل میتوان دو دسته را به خوبی شناسایی کرد. دستهای که از آن به اصول ثابت و پایدار یاد میشود و دستهای که به عنوان اصول متغیر و غیر پایدار شناخته میشود.
بی گمان نمیتوان اموری چون اصول ریاضی و حساب یعنی دو بهاضافه دو میشود چهار را در حوزه امور و مسائل متغیر دستهبندی کرد و خواهان تغییر و اصلاح در آن شد. بسیاری از قوانین هستی که از آن به قوانین ثابت و در کاربردها و فرهنگ قرآن به عنوان سنتهای الهی یاد میشود، از جمله اصول ثابت و پایداری است که نمیتوان و نباید سخن از تغییر و اصلاح درآن برد. از این رو خداوند بصراحت بیان میکند که سنتهای الهی غیر قابل تغییر و یا تبدیل به سنت دیگر است.