امام باقر علیه السلام فرمودند:  به خدا سوگند که او (مهدی (علیه السلام)) مضطر (حقیقی) است که در کتاب خدا آمده می فرماید: «اَمَّن یجیب المضطر اذ ادعاه و یکشف السؤ...» بحارالانوار، ج ٥٢، ص ٣٤١ 

سیاسی 1266

دکترین «سیلی محکم» پایان عصر ارعاب
سیدعبدالله متولیان
ناو می‌آید، بمب‌افکن می‌آید، تهدید توییتری می‌آید؛ اما آنچه معادله را تعیین می‌کند، نه صدای موتور ناوها و نه هیاهوی جنگ رسانه‌ای ترامپ، که هندسه اراده ملت‌هاست. در میانه هیاهوی تازه واشینگتن، ایران نه به استقبال جنگ، که به استقبال تثبیت یک دکترین رفته است: «سیلی محکم» به‌مثابه صورت‌بندی نوین بازدارندگی فعال. 
در هفته‌های اخیر، کاخ سفید با آرایش دریایی و لفاظی‌های آشنا کوشیده است صحنه‌ای از «فشار حداکثری۲» بسازد؛ اما پاسخ تهران، فراتر از یک واکنش احساسی، اعلام یک قاعده راهبردی بود: اگر خطا کنید، هزینه‌ای می‌پردازید که از محاسبه خارج است. این همان ترجمه عملی گزاره‌ای است که سال‌ها تکرار شده است: امنیت ایران خریدنی نیست، ساختنی است. 
تناقض رفتاری واشینگتن آشکار است؛ از یک‌سو دعوت به مذاکره و از سوی دیگر نمایش قدرت در آب‌های خلیج فارس. این دوگانه، پیش‌تر نیز آزموده شده و نتیجه‌ای جز تقویت توان بومی ایران نداشته است. تجربه نشان داده هر موج تهدید، به جهشی در فناوری دفاعی و انسجام داخلی انجامیده است. به بیان دقیق‌تر، فشار بیرونی در ایران نه به تضعیف؛ بلکه به تسریع چرخه تبدیل تهدید به قدرت و ارتقای توان ملی می‌انجامد. تحلیل راهبردی ایران بر سه ستون استوار است:
یکم، بازدارندگی نامتقارنِ بیش‌فعال: دکترین دفاعی ایران صرفاً دفاعِ منفعل نیست. طراحی پاسخ‌ها پیش از وقوع تهدید انجام می‌شود. این یعنی سناریوی اقدام متقابل، بخشی از معماری دائمی امنیت ملی است. پیام روشن است: هر تعرضی با واکنشی مواجه می‌شود که صرفاً نظامی نیست؛ شبکه‌ای از پیامدهای سیاسی، اقتصادی و میدانی در گستره منطقه است. 
دوم، شکست پروژه ارعاب: هدف اصلی این آرایش‌ها، بیش از آنکه عملیات نظامی باشد، عملیات روانی است؛ آرام‌سازی متحدان مضطرب و ایجاد تردید در افکار عمومی ایران. فشارهای داخلی بر دولت امریکا از سوی چهره‌هایی، چون بنیامین نتانیاهو برای کشاندن واشینگتن به تقابل مستقیم، واقعیتی انکارناپذیر است. اما تجربه عراق و افغانستان هنوز در حافظه تصمیم‌سازان امریکایی زنده است؛ جامعه‌ای خسته از جنگ، تاب یک درگیری پرهزینه دیگر را ندارد، حتی در درون پنتاگون نیز ارزیابی‌ها از «قابل‌کنترل بودن» هر سناریوی تشدید، با احتیاط جدی همراه است. 
سوم، جغرافیای تعیین‌کننده: امنیت منطقه‌ای بر مدار جغرافیا می‌چرخد. هر ناوی که به آب‌های جنوب ایران نزدیک می‌شود، با واقعیتی به نام تنگه هرمز روبه‌رو است؛ گلوگاهی که صرفاً یک گذرگاه انرژی نیست، بلکه یک متغیر ژئوپلیتیکی تعیین‌کننده در محاسبات ریسک است. این واقعیت به‌خودی‌خود بازدارنده است؛ زیرا هر خطای محاسباتی می‌تواند زنجیره‌ای از پیامدهای غیرقابل پیش‌بینی ایجاد کند. 
آنچه این روزها از واشینگتن شنیده می‌شود، تکرار الگوی «تهدید برای امتیازگیری» است؛ اما ایرانِ امروز، ایران دهه‌های گذشته نیست. سرمایه انسانی آموزش‌دیده، زیرساخت‌های دفاعی بومی و تجربه جنگ‌های ترکیبی، معادله را تغییر داده است. مهم‌تر از همه، عنصر «ایمان به توان داخلی» است که در منظومه فکری رهبری، همسنگ تجهیزات نظامی تلقی می‌شود. تاریخ نشان داده است ارتش‌هایی که فاقد این پشتوانه نرم بوده‌اند، در بزنگاه‌ها فرو ریخته‌اند. 
در این میان، جامعه ایرانی باید به یک نکته کلیدی توجه کند: آرامش، بخشی از قدرت ملی است. جنگ روانی زمانی اثر می‌کند که افکار عمومی دچار دوگانه ترس و تردید شود. پاسخ ایران، ترکیبی از قاطعیت در میدان و خونسردی در داخل است. این همان پیامی است که از تهران مخابره شد: ما جنگ‌طلب نیستیم؛ اما اگر تحمیل شود، پاسخ در سطحی خواهد بود که معادله را بازنویسی کند. 
دکترین «سیلی محکم» نه یک شعار؛ بلکه یک چارچوب محاسباتی است. به دشمن می‌گوید هزینه خطا از فایده آن بیشتر است و در عین حال به مردم می‌گوید امنیت، محصول اقتدار و انسجام است. آنان که با ناو و تهدید می‌آیند، در واقع با محدودیت‌های خود آمده‌اند. ایران، اما با «تجربه»، «عمق راهبردی» و «اراده ملی» ایستاده است. در چنین معادله‌ای، پیروزی پیش از شلیک نخست رقم می‌خورد؛ زیرا طرفی که از پیش هزینه را سنجیده و پاسخ را طراحی کرده، از بازی ارعاب عبور کرده است. این عبور، همان نقطه‌ای است که جنگ روانی فرو می‌ریزد و بازدارندگی هوشمند قد می‌کشد.
 
اپستین؛ لحظه فروپاشی «افسانه نظم اخلاقی غرب»
سعید سپاهی
پرونده جفری اپستین را نباید در ردیف رسوایی‌های اخلاقی یا شکست‌های موردی نظام قضایی آمریکا نشاند. این پرونده، رخداد نیست؛ شاخص است. شاخصی که نشان می‌دهد تمدن غرب مدرن، در لایه‌های عمیق خود، به مرحله‌ای رسیده که دیگر قادر به تمایزگذاری پایدار میان «قدرت» و «حق» نیست. اپستین نه یک انحراف از قاعده؛ بلکه نقطه تمرکز قاعده‌ای پنهان است که سال‌ها بی‌صدا عمل کرده و اکنون خود را عیان ساخته است.
در گفتمان تمدنی، افول زمانی آغاز می‌شود که یک تمدن، توان تنظیم اخلاقی قدرت را از دست بدهد. غرب، پس از رنسانس و روشنگری، پروژه‌ای را آغاز کرد که در آن، اخلاق از امر متعالی به امر قراردادی تنزل یافت. در این منطق، قانون جایگزین اخلاق شد و کارآمدی، معیار نهایی ارزش‌گذاری گردید. اما پرونده اپستین نشان داد که حتی قانون نیز، در مواجهه با شبکه‌های قدرت، قابلیت تعلیق دارد. این همان لحظه‌ای است که تمدن، از «حکمرانی مبتنی بر قاعده» به «مدیریت مبتنی بر مصونیت» گذار می‌کند.
اپستین، کارگزار یک شبکه بود؛ شبکه‌ای که در آن، سیاستمدار، سرمایه‌دار، نهاد امنیتی و رسانه، نه در نسبت رقابت؛ بلکه در نسبت هم‌پوشانی تعریف می‌شوند. کارکرد این شبکه، تولید مصونیت ساختاری است. مصونیتی که نه از مسیر قانون؛ بلکه از مسیر راز، بده‌بستان و سکوت متقابل تثبیت می‌شود. در چنین نظمی، فساد دیگر یک خطا نیست؛ ابزار تثبیت قدرت است. رازهای مشترک، ضمانت بقای نظم‌اند و قربانیان، هزینه‌های قابل مدیریت سیستم.
از منظر انسان‌شناسی تمدنی، اینجاست که فاجعه معنا پیدا می‌کند. تمدن غرب، با محور قرار دادن «انسان خودبنیاد»، وعده کرامت داد؛ اما در عمل، انسان را به تابعی از لذت، مصرف و قدرت تقلیل داد. در این منطق، بدن به‌ویژه بدن زن و کودک به «منبع» تبدیل می‌شود. نه به‌عنوان انحراف؛ بلکه به‌عنوان پیامد منطقی گسست اخلاق از معنا. اپستین، تجسم عینی این انسان‌شناسی فروکاسته است؛ انسانی که هیچ مرز درونی برای تمایلات خود نمی‌شناسد و تنها محدودیتش، هزینه افشا شدن است.
رفتار نهادهای رسمی غرب، این بحران را تشدید می‌کند. نظام قضایی که باید تجسم عدالت باشد، به مدیریت بحران بسنده می‌کند. رسانه‌هایی که مدعی افشاگری‌اند، روایت را کنترل می‌کنند و نظام سیاسی، با تعلیق پاسخ‌گویی، زمان می‌خرد تا حافظه جمعی فرسوده شود. این هم‌زمانی، نشانه فروپاشی عملکردی نهادهاست؛ زمانی که نهادها، به‌جای حقیقت، از «ثبات ظاهری» دفاع می‌کنند. این نقطه، آغاز بحران مشروعیت تمدنی است، نه صرفاً بحران حکمرانی.
مهم‌تر از همه، فروپاشی اصل «برابری در برابر قانون» است. تمدن غرب، مشروعیت خود را بر این اصل بنا کرده بود. اما پرونده اپستین نشان داد که قانون، در عمل، طبقه‌مند است: برای توده‌ها الزام‌آور و برای نخبگان قابل چانه‌زنی. این شکاف، اگر ترمیم نشود، تمدن را از درون تهی می‌کند؛ زیرا هیچ تمدنی بدون باور عمومی به عدالت، قادر به بازتولید خود نیست.
در این چارچوب، اپستین را باید گواهی مرگ افسانه اخلاقی غرب دانست، نه به این معنا که غرب فروپاشیده؛ بلکه به این معنا که ادعای اخلاقی آن دیگر قدرت اقناع ندارد. تمدنی که در برابر جنایت سازمان‌یافته علیه کودکان، به ابهام پناه می‌برد، حق ندارد خود را مرجع اخلاق جهانی معرفی کند.
این پرونده، برای جهان غیرغربی و به‌ویژه جبهه فکری انقلاب اسلامی، صرفاً ابزار افشاگری نیست؛ فرصت تبیین تمدنی است. فرصتی برای نشان دادن اینکه مدرنیته بریده از معنا، دیر یا زود به مدیریت فساد می‌رسد، نه حذف آن و تنها نظمی قادر به مهار قدرت است که اخلاق را نه قرارداد، بلکه حقیقت بداند؛ نه تزئین تمدن، بلکه هسته آن.
اپستین، یک نام نیست؛ نشانه است. نشانه تمدنی که قدرت را آزاد کرد، اخلاق را نسبی ساخت، و اکنون با واقعیتی مواجه شده که دیگر قابل پنهان‌سازی نیست. این، لحظه چالش تمدنی غرب است؛ چالشی که با رسانه و روایت حل نمی‌شود؛ بلکه با بازگشت به معنای گمشده انسان.