امام باقر علیه السلام فرمودند:  به خدا سوگند که او (مهدی (علیه السلام)) مضطر (حقیقی) است که در کتاب خدا آمده می فرماید: «اَمَّن یجیب المضطر اذ ادعاه و یکشف السؤ...» بحارالانوار، ج ٥٢، ص ٣٤١ 

در مکتب عرشیان 1291

خامنه‌ای شهید، که بود؟

سیدمحمدحسین راجی

خامنه‌ای شهید، علمداری بود که تمام عمر در میانه میدان ایستاد و با صلابت خورشیدی‌اش، راه را در شب‌های تاریک فتنه‌ها نشان داد؛ مردی که حماسه‌ی حضورش در رگ‌های تاریخ جاری ماند و نامش لرزه بر اندام ستم‌افکنان انداخت.
- او که قله شجاعت بود و در بحبوحه‌ی حکومت نظامی پهلوی، میان تانک‌ها و گازهای اشک‌آور، چنان با آرامش علیه رژیم ستم حرف زد که ترس از دل‌های هزاران نفر گریخت و حصار خفقان شکست.
- در مدیریت بحران صخره‌ای تزلزل‌ناپذیر بود که نه در فتنه‌های خیابانی قدمی به عقب گذاشت و نه در تهدید آمریکا، که قاطعانه فرمان داد حتی یک وجب از خاک وطن نباید به دست دشمن بیفتد.
- کوه توکل بود که در اوج قدرت‌نمایی آمریکا در منطقه، با آرامشی برخاسته از دلدادگی به خدا، دشمن را حقیر می‌خواند و به مظلومان جهان، اطمینان پیروزی می‌داد.
- مظهر عزت در برابر دشمن بود؛ همان که در زندان به شکنجه‌ها خندید، در خیمه دیکتاتور سر خم نکرد و با صلابت، سُفرای باج‌خواه اروپایی را به زانو درآورد.
- روح قناعت در جانش جاری بود و زندگی‌اش را بی‌آنکه دستش به ریالی از بیت‌المال یا وجوهات شرعی آلوده شود، اداره می‌کرد.
- زاهدی ساده‌زیست بود که روی موکت زندگی می‌کرد و ردای گران‌قیمت اهدایی را می‌فروخت تا با آن چندین لباس برای نیازمندان تهیه کند و خود به کمترین‌ها بسنده می‌کرد.
- فسادستیزی قاطع بود که حتی مخالفانش به پاک‌دستی مطلق او و بستگانش اعتراف داشتند و با نامه‌های تند، مسئولان را به جای سمینار، به اقدام عملی علیه مفسدان فرامی‌خواند.
- نگهبان لقمه‌ی حلال بود و حتی هزینه بیش‌زادِ پذیرایی یک هواپیما را از جیب شخصی می‌پرداخت و اجازه نمی‌داد فرزندانش ذره‌ای از امکانات دولتی بهره‌مند شوند.
- پدری سخت‌گیر در اموال عمومی بود که فرزندش را از سفره‌ی بیت‌المال بلند می‌کرد تا به او بیاموزد که نباید، برای نفع شخصی لقمه‌ای بردارد.
- او که اجازه نداد فرزندانش وارد دنیای اقتصاد شوند و آنان را از هرگونه فعالیت مالی برحذر داشت تا نامشان با هیچ رانتی گره نخورد.
- وفادار به خانواده بود که حلقه‌ی ساده‌ی ازدواج سال ۴۳ خود را تا آخرین لحظه به یادگار داشت و تعهد به کانون گرم خانه را نمونه‌ای از ایمان می‌دانست.
- دریای سعه‌صدر بود و از همراهانش می‌خواست به جای تایید، با او به نقد و مباحثه برخیزند تا در تضارب آراء، کمال علمی حاصل شود و آزاداندیشی در حوزه‌ها و دانشگاه‌ها ریشه بدواند.
- آینه انتقادپذیری بود که در پاسخ به نامه دخترکی جوان، از تلخی لحنش در خطبه‌ها پوزش خواست و با فروتنی از او برای تذکری که داده بود، تشکر کرد.
- تجسم تواضع بود که قبل از رهبری، برای دوری از زیانِ دینش به خدا التماس می‌کرد و حتی حاضر بود در دورافتاده‌ترین مرزها، سربازی فرهنگی باشد و در راه رفتن، هرگز از دیگران پیشی نمی‌گرفت.
- الگوی ادب بود که حتی در یادداشت‌های داخلی دفترش، بر رعایت احترام و عناوین بزرگان تاکید می‌کرد تا مبادا در غیاب افراد، حرمت و شأن آن‌ها خدشه‌دار شود.
- نماد عفو و گذشت بود که حتی نسبت به شکنجه‌گرانش در زندان ساواک کینه‌ای به دل نگرفت و به اطرافیانش می‌سپرد که جویای احوال آنان باشند و در سختی‌ها یاری‌شان کنند.
- مردی اهل مطالعه و اندیشه که با سی هزار جلد کتاب در کتابخانه‌اش، چنان در کتاب‌شناسی تبحر داشت که حتی ناشران حرفه‌ای را از دانش دقیق خود در حوزه‌ی هنر و ادبیات شگفت‌زده می‌کرد.
- بنده مخلص خدا بود که از نمایش تصویرش از رسانه‌ها گلایه می‌کرد و حاضر نبود تریبون عمومی رادیو را به درس خود اختصاص دهد، مگر آنکه حق همه‌ی اساتید به یکسان ادا شود.
- سدّی استوار در برابر انحراف بود که جهاد را در روشنگری می‌دید و توانست با خودسازی، جوانان را از میان لجن‌زارهای فضای مجازی عبور داده و به اقیانوس اعتکاف و پیاده‌روی اربعین برساند.
- امینِ رأی مردم بود که در تلاطم سخت‌ترین فتنه‌ها، مقابل ادعاهای دروغین ایستاد و حتی برای خوشایند رسانه‌ها، حاضر نشد آمار مشارکت را حتی یک درصد جابه‌جا کند.
- و در نهایت، غیرتمندی علوی بود که در میان ازدحام جمعیت، با دست خود حائل می‌شد تا کرامت بانویی ایرانی حفظ شود و اجازه نمی‌داد کمترین بی‌حرمتی به ناموس این مرز و بوم صورت گیرد.
 
به مناسبت روز همبستگی با کودکان و نوجوانان فلسطینی:
«۱۲ سالمه و سه تا جنگ رو پشت سر گذاشتم»
از کنار بعضی مناسبت‌ها روی تقویم نباید به‌سادگی رد شد. مثلاً همین ۹ مهر. «روز همبستگی با کودکان و نوجوانان فلسطینی». یادآوری کودکانی که سهمشان از کودکی، بازی و مدرسه، زیر سایه جنگ گم شده است. وقتی جنگ تحمیلی ایران شروع شد، از آفریقا برای بچه‌های میناب پیام آمد. نقاشی کشیدند، انشا نوشتند و برای کودکان ایران پیام فرستادند: «صبور باشید که پیروزی با شماست.» زمانی که شهرهای ایران سیل می‌آمد بچه‌هایی که خودشان سال‌هاست زیر سایه سنگین جنگ‌اند، فیلم گرفتند و همدردی کردند. 
فاطمه خطیب، معلم و فعال حوزه کودکان جنگ، سال‌هاست با کودکان فلسطینی و دیگر مناطق درگیر بحران در ارتباط است. از او که درباره نوجوانان غزه می‌پرسیم، میان همه تصویرهایی که از زندگی آن‌ها دارد، به یک واژه مدام برمی‌گردد: «امید»
تقریباً هیچ مدرسه‌ای در غزه باقی نمانده؛ حدود ۹۷ درصد مدارس غزه تخریب شدند. حدود سه هفته پیش، بیش از ۷۰۰ هزار دانش‌آموز در شرایطی دوباره پای درس نشسته‌اند که بخش زیادی از خانه‌ها و مدرسه‌هایشان دیگر وجود ندارد. او از بیش از ۲۰ هزار دانش‌آموزی می‌گوید که در این جنگ شهید شدند؛ کودکانی که قرار بود پشت همان نیمکت‌هایی بنشینند که حالا بسیاری از آنها زیر آوار مانده است.
شب‌هایی که کنار آتش می‌گذرد
روزهای کودکان غزه شکل دیگری دارد. بچه‌های بزرگ‌تر، اگر بتوانند، دنبال غذا می‌گردند. کوچک‌ترها در خرابه‌ها و ساختمان‌ها بازی می‌کنند. شب که می‌شود و تاریکی سر می‌رسد؛ آتش روشن می‌کنند، دور هم جمع می‌شوند و سرود می‌خوانند.
بعضی نوجوان‌هایی که دسترسی بیشتری به اینترنت دارند، روایت زندگی خودشان را منتشر می‌کنند؛ از اردوگاه، غذا و روزهایی که می‌گذرد. دخترها در همان چادرها به نظافت و سامان‌دادن زندگی کمک می‌کنند و باران‌های شدید، همان سرپناه اندک را هم سخت‌تر می‌کند. بااین‌حال، خطیب در میان این همه درد، چیزی را پررنگ‌تر می‌بیند: امید.
«تو غزه آیه‌های قرآن جاریه»
خطیب از زنی به نام آمنه گفت که چند سالی با او آشنا بود. از آمنه جمله‌ای در ذهن او مانده است: «تو غزه آیه‌های قرآن جاریه.» خطیب می‌گوید آن زمان شاید معنای این جمله را کامل درک نمی‌کرد؛ اما بعدتر فهمید منظورش چه بوده؛ زندگی مردم غزه با صبر، همدردی، کمک به یکدیگر و بخشیدن گره‌خورده است. آمنه که مهندس برق بود، بعدها در همین جنگ شهید شد. و این فقط قصه آدم‌های بزرگ‌تر نیست. 
خطیب از سه کودک فلسطینی به نام‌های صهیب، جمال و ندا یاد می‌کند؛ سه خواهر و برادری که سال‌ها می‌شناختشان و از آنها حمایت می‌کرد. هر بار اتفاقی برای مردم ایران می‌افتاد، پیامی می‌فرستادند؛ برای زلزله کرمانشاه، برای سیل و برای دیگر اتفاق‌ها. آن‌ها اخبار ایران را دنبال می‌کردند و خودشان را شریک غم بچه‌های اینجا می‌دانستند. شبی یک موشک سوت کشید و آوار شد بر سرخانه صهیب، جمال و ندا. بچه‌هایی که روزی برای زلزله و سیل ایران پیام فرستاده بودند، همراه با مادر باردارشان شهید شدند.
بهای آرزوها
خطیب در کلاس، از دانش‌آموزانش می‌پرسد می‌خواهند چه‌کاره بشوند. پزشک، دندانپزشک، مهندس... . بعد سراغ سؤال سخت می‌رود: برای رسیدن به این آرزو حاضری چه چیزی بدهی؟ حاضری دو سال توی یک اتاق حبس باشی و درس بخوانی که به آرزویت برسی؟ آیا حاضری سلامتی‌ات را به خاطرش بدی یا حتی آیا حاضری زیبایی‌ات را بدی و این به این آرزو برسی؟
پاسخ‌ها معمولاً «نه» است.
او از همین‌جا به تفاوت «آرزو» و «آرمان» می‌رسد؛ اینکه زندگی را نباید فقط به آرزوی قبولی در یک‌رشته یا رسیدن به یک شغل گره زد. باید زندگی را به آرمان‌ها گره زد. آرمان چیزی است که آدم حاضر است برایش هزینه بدهد و سختی‌ها باعث کنار رفتن و کم‌رنگ شدنشان نمی‌شود.