اشاره: طبق روال نشریه پرتو، ذیلا خلاصهای از یکی دیگر از سخنرانیهای مرحوم علامه مصباح(ره) تقدیم میشود.
در بحثهای گذشته گفتیم که دلیل ضرورت حکومت در جامعه، نیازمندیهایی است که به وسیله افراد تأمین نمیشود و اگر آنها به وسیله نهادی رسمی که دارای قدرت، بودجه و توان کافی است، تأمین نشود، بر زمین میماند و جامعه رو به ضعف و در نهایت رو به زوال میرود. اما درباره تعداد و چگونگی این نیازمندیها هم اختلافنظرهایی بین فیلسوفان سیاست وجود دارد و هم شرایط متغیر جوامع، تفاوت میکند. البته گفتیم که به صورت کلی، تأمین امنیت داخلی، یعنی جلوگیری از تجاوزات افرادِ خودِ جامعه نسبت به همدیگر، و تأمین امنیت خارجی، یعنی جلوگیری از تجاوز دشمن خارجی به کشور، از مهمترین وظایف حکومت است. همچنین اشاره کردیم که از نظر اسلام آنچه از همه مهمتر است، تأمین نیازمندیهای معنوی و اخروی است که شامل شناختن حقایق دین، رفع شبهات و مزاحمتهایی میشود که برای بقا و رشد دین صورت میگیرد. اما بعضی از مطالب وجود دارد که درباره آنها بین صاحبنظران سیاست، اختلافات جدی وجود دارد و این اختلافات در طول تاریخ حل نشده و امروز هم در دنیا طرفداران مختلفی دارد. آنچه مایه تأسف است این است که این انحرافات و اختلافات، به درون کشورهای اسلامی نیز راه یافته است و بر افراد مؤثر در سیاستگذاری و مدیریت جامعه اثر میگذارد.
حق افراد ناتوان
یکی از این بحثها درباره این مسئله است که حقوق مادی عمومی مردم، مال چه کسانی است؟ هر کسی که در یک محدوده جغرافیایی زندگی میکند؟ کسانی که خودشان نمیتوانند نیازهای خویش را تأمین کنند؟ کسانی که اصلاً فاقد توان برای کار، کسب درآمد و تأمین نیازمندیهایشان هستند؛ مثل افراد فلج، کسانی که بیماریهای سخت دارند و نمیتوانند حرکت کنند؟ آیا اینگونه افراد چنین حقی را دارند که دولت به آنها رسیدگی و نیازمندیهایشان را برطرف کند یا نه؟ در پاسخ به این سؤال، خیلی راحت میشود گفت: بله، اینها هم حق دارند. مریض هستند و عواطف انسانی اقتضا میکند که به آنها کمک شود. ولی اینها جواب عقلی و فلسفی نیست. کسانی که به دنبال این بودهاند که این مسائل را به صورت ریشهای حل کنند، بحثی را درباره حق منعقد کردهاند که حق چیست و از کجا پیدا میشود.
حق، به عنوان امتیازی در برابر خدمات افراد به جامعه
بسیاری از صاحبنظران، بهخصوص در این عصر، معتقدند که حق در اثر یک نوع تعامل و دادوستد بین افراد و جامعه حاصل میشود و کسی حق دارد از امتیازات و کمکهای دولت استفاده کند که خودش نیز نفعی به جامعه برساند. در واقع یک دادوستد است. او خدماتی به مردم ارائه میدهد و اگرچه از ارائه این خدمات منافعی هم میبرد، ولی به هر حال خدماتی است که جامعه به آن احتیاج دارد. مثلاً نانوا برای اینکه روزی خودش را تأمین کند، نانوایی میکند و در هوای گرم، جلوی تنور آتش میایستد، ولی به هر حال با این کار او، نیاز جامعه نیز برطرف میشود، بنابراین در مقابل این خدمتی که به جامعه ارائه میدهد، حق پیدا میکند؛ حقهایی مثل حق بیمه، بهداشت، حق آموزشوپرورش و چیزهایی از این قبیل. اینکه میگوییم اینها حق دارند، برای این است که در مقابل آن، خدمتی به جامعه ارائه میدهند.
اگر حق را اینگونه تعریف کردیم، یا به عبارت دیگر گفتیم که همیشه حق و تکلیف، متضایف هستند و هر دو با هم وضع میشوند و حق برای کسی وضع میشود که مسئولیتی را پذیرفته باشد و منشأ حق را ارائه خدمات دانستیم، جواب روشنی درباره مسئلهای که به آن اشاره کردم، نخواهیم داشت. کسی که از اول تولد، فلج بوده است، فقط نفس میکشد و هیچ خدمتی نمیتواند نسبت به جامعه ارائه بدهد. اگر بخواهد زنده بماند و نیازمندیهای طبیعیاش برآورده شود، سربار جامعه است و دیگران باید از خودشان مایه بگذارند و آنها را تأمین کنند. درباره چنین کسی چه باید کرد؟ آیا چنین شخصی حقی دارد که دیگران به او کمک کنند یا نه؟ اگر حق دارد، این حق از کجا پیدا شده است؟ او که خدمتی ارائه نکرده است تا در مقابلش حقی داشته باشد!
کسانی هستند که مقتضای همین سخنان را پذیرفتهاند، و اگرچه صریحاً روی آن تکیه نمیکنند؛ اما ته دلشان همین است و رفتارشان هم از همینجا نشئت میگیرد. شاید نمونه بارز این گروه، مارکسیستهای ماتریالیست باشند که تأکید دارند: پیدایش حق در گرو ارائه خدمت است، و باید معلولان و کسانی که هیچ نفعی برای جامعه ندارند را هرچه زودتر سربهنیست کرد! البته مکاتب دیگری نیز هستند که در حقوق و سیاست، این استدلال را قبول ندارند و میگویند باید به اینگونه افراد هم رسیدگی کرد، اما دلیل عقلی روشنی برای این کار ندارند. میگویند: بر اساس مبانی مادی ما زندگی میکنیم تا لذت ببریم و زندگی اجتماعی، یک کار مشترک است و باید کارهای متقابل انجام بگیرد. این مبانی، کمک به افراد معلول و ضعیف و ناتوان را اثبات نمیکند؛ بلکه چهبسا ته دلشان این باشد که هر چه زودتر باید از شر اینها خلاص شد که مزاحم دیگران نباشند، وقت دیگران را نگیرند و نیروهای دیگران را صرف نکنند! مادری را فرض کنید که فرزندی فلج دارد. روشن است که این مادر باید شبانهروز به فکر این بچه باشد و به کار دیگری نمیرسد، در حالی که جامعه نیز نسبت به این مادر حقی دارد و باید به جامعه هم خدمت کند؛ این است که حق جامعه ضایع میشود. او میتوانست به عنوان معلم، مهندس، پرستار و... خدماتی به جامعه ارائه دهد، اما اکنون گرفتار این بچه است و نمیتواند هیچ کاری بکند؛ بنابراین نه تنها دلیلی ندارد که لازم باشد به آنها رسیدگی کرد، بلکه میشود گفت که دلیل دارند که باید زودتر اینها را نابود کرد تا دیگران به وظایف خودشان برسند.
توافق عمومی به عنوان منشأ حق
بعضی میگویند: حق آن است که همه مردم آن را قبول میکنند. اولین نقضی که میشود این است که اگر کسی گفت من این را قبول ندارم، شما چگونه ملزمش میکنید که این مسئله را قبول کند؟ این اشکالی است که بر دموکراسی در اصل قانونگذاری وارد است که میگویند: وقتی اکثریت مردم (50درصد بهاضافه یک نفر) چیزی را پذیرفتند، همه باید قبول کنند. پیداست که اینها دلیل عقلانی نیست و چیزی نیست که بشود بر اساس مقدمات عقلی و برهانی پذیرفت و به آن قانع شد. چنین نظراتی وجود دارد و بر اساس مبانی غیردینی، هیچ جواب عقلانی روشن قابلقبولی به آنها داده نشده است.
(گزیدهای از سخنان حضرت آیتالله مصباحیزدی (ره) در دفتر مقام معظم رهبری که در تاریخ ۱۹/۳/۹۶، مطابق با چهاردهم ماه مبارک رمضان ۱۴۳۸ ایراد فرمودند.)