دکتر جعفر آقایانی چاوشی
پس، رابطه علم و دین، رابطه میان دو امر مکمل نیست؛ بلکه موضوع دو دسته قوانینی متمایز و مستقل است که هر یک، برای اموری خاص در نظر گرفته شده است، در عین اینکه هر دو با هم در تعامل و همبستگی کامل قرار دارند.
دین الهی، ضرورتی است که بر اساس «قاعده لطف»، از سوی خدا به انسان عطا گردیده است؛ به این دلیل که انسان به تنهایی، توان پاسخ دادن به نیازهای طبیعی خود را ندارد و قوای غریزی و تمایلات شیطانی علیالدوام، او را به بیراهه تشویق میکنند.
2-1ـ تفاوت دین با علم
فرق اساسی که دین با علم دارد در آن است که اولاً برخلاف علم، مبتنی بر وحی منزل است که میتواند معیاری ابدی و مطلق برای تشخیص خوب و بد باشد، ثانیاً همین ابتنا بر وحی آسمانی، زندگی آدمی را غایتمند میکند، تا افزون بر دنیای فانی کنونی، چشم اندازی از جهان جاودانه را نیز به سویش بگشاید. علت پایداری و قوام احکام آن نیز، در این معنی نهفته است که این احکام بوسیله همان خدایی وضع گردیده که قوانین حاکم بر جهان را هم برای نظام هستی طراحی کرده است ـ یکی را برای عالم تکوین، و آن دیگری را برای عالم تشریع. به عبارت دیگر تمایل به خدا شناسی و امور خیر که از ضمیر ناخودآگاه، بر قلب و روح آدمی الهام میگردد، او را از درون، به سوی قوانین اخلاقی میکشاند، از بیرون هم ادیان الهی به این خواست درونی پاسخ میدهند. در این میان تنها دین اسلام، یعنی آخرین و کاملترین دین الهی است که میتواند این انسان جویای سعادت را به سر منزل مطلوب هدایت کند.
ایمان به خدا که در دین الهی تجلی مییابد، نیمی از خواستههای انسان را برآورده میکند، علم هم نیم دیگری از آن را. این دو در دو ساحت مختلف هستند و هیچ تعارضی هم با هم ندارند. شهید مرتضی مطهری درباره علم و ایمان اینگونه گفته است: «علم به ما روشنایی و توانایی میبخشد و ایمان عشق و امید و گرمی. علم ابزار میسازد و ایمان مقصد. علم سرعت میدهد و ایمان جهت. علم توانستن است و ایمان خوب خواستن. علم مینمایاند که چه هست و ایمان الهام میبخشد که چه باید کرد. علم، انقلاب برون است و ایمان، انقلاب درون ».
همانگونه که اگر در ثابتها و قوانین علمی اندک جابجایی صورت گیرد، به ارکان هستی آسیب وارد میشود و به قول شاعر: «خلل یابد همه عالم سراپای»، همانگونه هم تخطی در احکام دین در یک جامعه، آن جامعه را به هم میریزد و افرادش را به پوچی و بیهودگی میکشاند.
پس، رابطه علم و دین، رابطه میان دو امر مکمل نیست؛ بلکه موضوع دو دسته قوانینی متمایز و مستقل است که هر یک، برای اموری خاص در نظر گرفته شده است، در عین اینکه هر دو با هم در تعامل و همبستگی کامل قرار دارند. تناقضی که در اروپا بین علم و مسیحیت در گرفت، تصنعی و محصول تحریفاتی بود که بوسیله ارباب کلیسا، در دین صورت گرفته بود؛ بنابراین، اولاً علم نمیتواند جای دین را بگیرد؛ زیرا به ساحت دیگری مربوط است و ثانیاً اگر به هر دلیلی در یک جامعه، دین الهی کنار گذاشته شود و قوانین بشری جای آن را بگیرد، به قول علامه طباطبائی «الفاظ و احکام، معانی [اولیه] خود را از دست داده و به ضد آن معانی، تبدیل میشوند ».
در نتیجه، عدول از معیار به این معنی است که «بخواهیم در آنچه هسته حیات است، دستکاری کنیم، سیر تاریخ را از یاد ببریم و یا این تعادل لرزان و بسیار ظریف را که میان درخواستهای جسمی و روانی بشر است، به هم بزنیم. هر یک از این دو خطرناک است: نه میشود زندگی این جهانی را در ازای جهان دیگر زیر پا نهاد و نه اعتلا جویی انسانی را که جزو ذات اوست، در پای لذایذ جسمانی و شهوات برآورده شده، قربانی نمود ».
بدون دین، انسان حتی به علم و دانش واقعی هم نمیرسد. به گفته آقای دکتر رضا داوری: «در عالم خیال در نظر آورید که اگر بشر دین نداشت، آیا علم به همین صورت که اکنون وجود دارد، پدید میآمد، و اصلاً علم ممکن میشد؟ ما نمیدانیم اگر دین نبود، بشر چه بود! آدمی با عهد الست، آدمی شد و اگر این عهد نبود، بشر، بشر نبود که صاحب علم، فن، اخلاق، سیاست و... باشد. شاید بگویند این سخن خلاف مشهودات است؛ زیرا رشد و بسط هزاران ساله علم، در عوالم دینی قابل قیاس با بسط دویست سیصد ساله علم، در عالم متجدد غیر دینی نیست. درست است که عالم جدید، غیر دینی است؛ اما این عالم مسبوق به عوالم دینی است که در آن تعلقات شبه دینی جای تعلقات دینی را گرفته است. وجود این عالم به انحای مختلف وابسته و موقوف به دین و اعتقادات دینی بوده است. علم جدید نیز ریشه در ما بعد الطبیعه و اندیشه دینی دارد ». افزون بر موارد بالا، همانگونه که پیشتر اشاره کردیم، خوشبختی انسان در این دنیا، در گرو آرامش روان است. قرآن این آرامش را تنها در دینداری و خدا باوری، خلاصه کرده است: «أَلَا بِذِكْرِ اللَّهِ تَطْمَئِنُّ الْقُلُوبُ».
ویتگنشتاین که در اواخر عمر کوتاه خود، به سوی خدا بازگشت، این آرامش درونی را با توسل به دو تمثیل، خاکستر و آتش، به شایستگی تشریح کرده است. او علم را به خاکستری تشبیه نموده که فسرده و سرد است و میتواند سطح ذغالهای گداختهای را که نماد دین است، بپوشاند. فیلسوف ژرفاندیش آنگاه از این قیاس چنین نتیجه میگیرد: «اگر من بخواهم نجات یابم، آنچه بدان نیازمندم، اطمینان خاطر است، و نه خرد... و این اطمینان، محصول ایمان است و بس، و ایمان نیز نه امری عقلی که حالتی درونی و شورمندانه است ».
البته تمثیل «خاکستر» که ویتگنشتاین درباره زندگی بدون دین الهی به کار برده، پیشتر بوسیله قرآن در افقی وسیعتر، برای زندگانی مادی مورد استفاده قرار داده است: «مَثَلُ الَّذِينَ کَفَرُوا بِرَبِّهِمْ أَعْمَالُهُمْ کَرَمَادٍ اشْتَدَّتْ بِهِ الرِّيحُ فِی یَوْمٍ عَاصِفٍ لَا یَقْدِرُونَ مِمَّا کَسَبُوا عَلَى شَیْءٍ ذَلِكَ هُوَ الضَّلَالُ الْبَعِيدُ» (قرآن سوره ابراهیم آیه 18).
«مثل کسانی که به پروردگار خود کافر شدند، کردارهایشان به خاکستری میماند که بادی تند در روزی طوفانی بر آن بوزد، از آنچه به دست آوردهاند، هیچ [بهرهای] نمیتوانند برد، این است همان گمراهی دور و دراز».
مراد از شورمندانه نیز، همان حیات توأم با شور زندگی و خالی از اضطراب است ـ زندگی دینمدارانهای که مومنین را با قلبی آکنده از عشق و آرامش، آماده سفر به سوی سرای ابدی میکند. در همینجاست که فرق اخلاق مبتنی بر دین الهی، با اخلاق طبیعی که توأم با اضطراب و نگرانی است، آشکار میگردد. دین الهی، ضرورتی است که بر اساس «قاعده لطف»، از سوی خدا به انسان عطا گردیده است؛ به این دلیل که انسان به تنهایی، توان پاسخ دادن به نیازهای طبیعی خود را ندارد و قوای غریزی و تمایلات شیطانی علیالدوام، او را به بیراهه تشویق میکنند. بنابراین، شأن الوهیت و ربوبیت خداوند اقتضا میکند که آنچه بشر را در نیل به غایت مطلوب کمک کند و او را به صراط مستقیم راهنمایی کند.
ادامه دارد...