صفحه بانوي مسلمان

ره يافتگان - بانوي تازه مسلمان ارمنستاني:
در دلم و در ذاتم عاشق اهل بيت(ع) هستم

چند سال داريد خانم مارگاريان و اهل كدام شهر هستيد؟

من نازلي مارگاريان متولد شهر ايروان پايتخت ارمنستان هستم. ۲۵ سال دارم و مدرك ليسانس روابط بين‎الملل را از دانشگاه شهرمان اخذ كردم. الان هم ساكن ايروان هستم.

چطور شد به ايران و يادگيري زبان فارسي علاقه‎مند شديد؟

از ۱۱ يا ۱۲ سالگي به ايران علاقه‎مند شدم. چون همسايه ايراني داشتيم، ايران و ايراني‎ها را تا حدي مي‎شناختم. جالب بود كه همسايه‎هاي ما آدم‎هاي مذهبي نبودند و از ايران هم به نيكي ياد نمي‎كردند! حتي يكي از ارمني‎هاي ساكن ايران كه از آشنايان‎مان بود تعريف خوبي از ايران نمي‎كرد، اما براي من جالب شد. احساس كردم دوست دارم از ايران بيش‎تر بدانم. كم‎كم تغيير كردم. سعي مي‎كردم هم از ايران و هم از دين اسلام بيش‎تر بدانم. همسايه‎هاي ايراني‎مان هر وقت به كشورشان مي‎رفتند براي من كتاب مي‎آوردند. آن موقع هنوز فارسي بلد نبودم، اما جملات و واژه‎هايي را از همسايه‎ها ياد گرفته بودم. يك روز از آن‎ها خواهش كردم حروف الفباي فارسي را برايم بنويسند و اين‎طور شد كه در ۱۳ سالگي خواندن و نوشتن را ياد گرفتم. بعد كه دانشگاه رفتم يادگيري زبان فارسي برايم آسان‎تر شد. آن‎جا فارسي را به‎عنوان زبان دوم انتخاب كردم. از صبح تا شب كتاب و دفتر فارسي توي دستم بود و در مدت كوتاهي توانستم فارسي ياد بگيرم.

براي اولين بار كي به ايران آمديد؟ گويا شما مسلمان هم هستيد؟

بله، من در ۱۷ سالگي مسلمان شدم و مذهب شيعه را انتخاب كردم. همزمان كه در مورد ايران تحقيق مي‎كردم، سعي مي‎كردم از اسلام بيش‎تر بدانم. در مدرسه درس ديني داشتيم كه از اديان ديگر هم اطلاعاتي در آن بود. علاقه‎مندي‎ام به اسلام باعث شد در اين درس نمره خوبي بگيرم. در ۱۶ سالگي براي اولين بار پايم به كتابخانه مسجد كبود(مسجدي كه تحت نظر سفارت ايران در ايروان اداره مي‎شود) باز شد. آن‎جا كتاب‎هايي در مورد اسلام مطالعه كردم و بعد كه در ۱۷ سالگي به ايران آمدم، از قبل خودم را مسلمان مي‎دانستم و تصميم قطعي گرفته بودم كه دين اسلام را انتخاب كنم. در ايران به‎طور رسمي به اسلام مشرف شدم، بعد فهميدم من در دلم، در ذاتم عاشق اهل بيت هستم. به اين نتيجه رسيدم كه يك شيعه واقعي نه در حرف كه در عمل تقيدش را به دين اسلام ثابت مي‎كند. البته نماز خواندن را از دوست سني‎ام ياد گرفته بودم كه بعد‎ها طرز نماز خواندن شيعه‎ها را ياد گرفتم.

در گفت‎وگوي كوتاهي كه از شما در فضاي مجازي منتشر شده بود، عنوان شد كه به انقلاب اسلامي و شهداي ايراني علاقه‎مند هستيد، اين علاقه چطور شكل گرفت؟

همان ۱۶ سالگي كه به كتابخانه مسجد كبود در ايروان رفتم، يك كتاب به من دادند كه به زبان ارمني در مورد انقلاب اسلامي مطالب خوبي داشت. عكس حضرت امام هم روي جلد كتاب بود. من اين كتاب را هنوز دارم. جالب است كه ايراني‎هاي ضدانقلاب، من را به‎خاطر مطالعه‎اش شماتت مي‎كردند، اما همين كتاب باعث آشنايي مقدماتي من با امام و انقلاب اسلامي شد. البته آشنايي‎ام با شهدا سال‎ها بعد صورت گرفت. بعد از تمام شدن درسم در دانشگاه، ما را براي يك دوره سه هفته‎اي به دانشگاه امام خميني در قزوين دعوت كردند. آن‎جا كلاس سينما هم داشتيم. يك روز براي ما فيلم خداحافظ رفيق پخش كردند. آن قدر تحت تأثير قرار گرفتم كه سر كلاس بلند گريه كردم. حقيقتش آبروم رفت. چون سر كلاس بچه‎ها مسخره‎ام مي‎كردند و به من مي‎خنديدند. قبل از تماشاي اين فيلم از جنگ بين ايران و عراق چيز‎هايي شنيده بودم، ولي بعد از ديدن فيلم اشتياقم براي دانستن بيش‎تر شد. اواخر اردو ما را به موزه دفاع مقدس بردند. همه دوستان و همكلاسي‎هايم از موزه خوش‎شان آمده بود. يك قسمت دارد كه مثل حرم امام حسين و حضرت ابوالفضل(ع) درست كرده‎اند، آدم آن‎جا كه مي‎رود احساس مي‎كند واقعاً بين‎الحرمين رفته و سيدالشهدا(ع) را زيارت كرده است. بعد از آن هر بار كه به ايران مي‎آيم، حتماً سري به اين موزه مي‎زنم.

گويا ارادت خاصي هم به شهيد ابراهيم هادي داريد؟

بله، يكي از همان كاربر‎هاي ايراني كتاب زندگينامه شهيد ابراهيم هادي را به من معرفي كرد. بهار امسال كه به ايران آمدم، براي زيارت امام رضا(ع) به مشهد رفتم. آن‎جا با يكي از دوستان ايراني براي تهيه كتاب با موضوع دفاع مقدس به چند كتابخانه سر زديم، اما نداشتند. آدرس يك كتابفروشي بزرگ را دادند كه بخش دفاع مقدس هم داشت. تا وارد كتابفروشي شدم چشمم افتاد به كتاب «سلام بر ابراهيم» با كلي ذوق به دوستم گفتم اين همان آقاست كه دنبالش بودم. دوستم كتاب را ورق زد و گفت: شايد فهميدن مطالبش براي تو سخت باشد. كمي در كتابفروشي گشتيم و عاقبت گفتم همين كتاب را برمي‎دارم. حالا اگر خوب هم متوجه نشدم اشكالي ندارد. كتاب را خريديم. فكر مي‎كردم، چون زياد براي مطالعه وقت نمي‎گذارم، مطالعه‎اش طول بكشد. حتي پيش خودم گفتم اگر به ارمنستان برگشتم و آن‎جا توانستم كتاب را تمام كنم، به دوستانم مي‎گويم سلام بر ابراهيم ۲ را برايم پست كنند. همان روز شروع به خواندن كردم. اين كتاب آن قدر جذاب بود كه نتوانستم كنارش بگذارم. همان روز همه را خواندم و فردايش رفتيم و سلام بر ابراهيم ۲ را هم خريدم. از همان موقع آقاابراهيم شد دوست شهيد من.

با فرهنگ ايثار و شهادت چقدر آشنا هستيد؟

(متوجه منظورم نمي‎شود. بعد از كمي توضيح مي‎گويد) فقط اين را مي‎توانم بگويم كه شهادت بالاترين نقطه است كه آدم مي‎تواند به آن برسد. يك توفيق است كه هر كسي لياقتش را ندارد. «براي رسيدن به شهادت بايد خودمان را از گناه دور كنيم. كسي كه چشمش به گناه عادت كند به شهادت نمي‎رسد.» اين حرف شهيد هادي ذوالفقاري بود!

در وادي شهدا چه چيزي براي‎تان جذاب است؟

حرف از شهادت قشنگ است، ولي در عمل گذشتن از زندگي سخت است. شهدا كساني هستند كه حرف و عمل‎شان يكي بود. آن قدر روي وطن و اعتقادات‎شان غيرت داشتند كه از همه چيز گذشتند و رفتند. من وقتي مي‎بينم با اين همه گذشتي كه شهدا داشتند برخي از ايراني‎ها از كشورشان به خوبي ياد نمي‎كنند، عصباني مي‎شوم. شما بايد قدر داشته‎هاي‎تان را بدانيد.

ما ايراني‎ها بايد به چه چيزي افتخار كنيم؟

به همه چيزتان! به تاريخ، فرهنگ، دين، آداب و رسوم، معرفت و به امام و شهداي‎تان. اين‎ها چيز كمي نيستند. هر كشور و جامعه‎اي مشكلاتي دارد، اما دليل نمي‎شود كه آدم چشم به روي داشته‎هايش ببندد و فقط نداشته‎ها را ببيند.

سعي كرده‎ايد كه شهداي ايراني را به دوستان‎تان معرفي كنيد؟

شايد باورتان نشود كه من دوست ارمني زيادي ندارم. بيش‎تر دوستانم ايراني هستند و شايد باور نكنيد كه خيلي از دوستان ايراني من هيچ شناختي روي شهيدي مثل ابراهيم هادي ندارند. خيلي وقت‎ها با ذوق و شوق، شهيد هادي و ديگر شهداي ايراني را به دوستان ايراني‎ام معرفي مي‎كنم. اين جوان‎ها بايد بدانند حالا كه سر راحت روي بالش مي‎گذارند، به‎خاطر جانفشاني چه انسان‎هايي بوده است. بايد قدرشناس باشيم و بدانيم براي امنيت و آرامش ما چه زحماتي كشيده شده است.در پايان گفت‎وگو خانم مارگاريان آرزو مي‎كند كه روزي ساكن ايران شود. مي‎گويد تهران به او آرامش مي‎دهد. از اين‎كه برخي از جوان‎هاي ايراني نسبت به قهرمان‎هاي‎شان بي‎تفاوت هستند ابراز ناراحتي مي‎كند و در عين حال مي‎گويد معتقد است مدافعان حرم نشان دادند كه هنوز جوان غيرتمند ايراني زياد پيدا مي‎شود. از ايشان مي‎خواهم نظرش را در خصوص نامي كه مي‎برم بگويد؛ «آيت‎الله سيدعلي خامنه‎اي» كه مي‎گويد: «آقا عشقه! جانم فداي رهبر. اگر آقا نبود الان ايران به اين صورت نبود. ايران هم مي‎شد مثل عراق يا افغانستان. تدبير آقا است كه جلوي امريكا را مي‎گيرد و جرئت نمي‎كند به ايران حمله كند.»