صفحه سياسي

مروري بر تاريخ جريان اعتدال در ساحت سياسي
هزارتوي ميانه روي در ايران

ابهاماتي خواسته و ناخواسته، در بسياري از مفاهيم كليدي در جامعه ما مانند: «ميانه‎روي و انقلابي‎گري» بوده و هست. دو مفهوم «ميانه‎روي» و «انقلابي‎گري» از نخستين واژه‎هاي ادبيات سياسي انقلاب هستند. ميانه‎روها، انقلابيون را متهم به افراطي‎گري و تندروي و در مقابل انقلابيون نيز آنها را به سازش‎كاري با غرب، خاصه آمريكا متهم كرده‎اند. بي‎ترديد يكي از علل به درازا كشيدن اين ابهام‎ها، وجود فضايي است كه در آن سخنان شعارگونه به چالش كشيده نشده و صرفا در دايره بحث‎هاي جناحي و فارغ از نگاه پژوهشي به آن پرداخته شده است.

از همين روست كه ستيز ميان واژگان ميانه‎روي و انقلابي‎گري همچنان در دهۀ چهارم انقلاب گريبان‎گيرمان است. بي‎ترديد حضور اين واژگان در عرصه سياسي خبر از دو تفكر متفاوت، يعني دو جريان فكري مي‎دهد كه اگر نبود اين اختلاف ريشه‎اي در تفكر سياسي و تفاوت در ماهيت‎ها، واژگان مزبور سال‎ها پيش از اين از ادبيات سياسي ايران رخت برمي‎بستند. آ‎ن‎چه كه در اين مجال مورد كنكاش قرار خواهد گرفت جستاري است درباره تاريخچه ميانه‎روي در ايران.

ائتلافي از تهران تا قم

جدال ميانه‎روها و انقلابي‎ها تقابلي است كه نه با پيروزي انقلاب بلكه پيش از آن آغاز شده بود. اين جدال با نزديكي به ماه‎هاي انتهايي عمر رژيم شاه روي عملي‎تري به خود گرفت. در يك طرف اين نزاع ميانه‎روها با پرچمداري ملي‎گراها بودند و در طرف ديگر آن انقلابيون با پرچمداري روحانيون و وفاداران به آيت‎الله خميني. اما اين همه صحنه نزاع نيست. جدال طرف سوم ديگري هم داشت كه به‎دنبال سنگيني كفه ميانه‎روها بود. شناخت سطحي از جامعه ايراني اين گمان را براي آمريكا پيش آورد كه محركين و مشوقين مردم در انقلابِ ايران، گروه‎ها و احزاب سابقه‎دار سياسي ميانه‎رو هستند كه پيش‎تر با آنها به نحوي در تماس بوده است. ازهمين‎رو طرفِ سوم كوشيد با ايجاد ائتلافي ميان احزاب، گروه‎ها و شخصيت‎هاي ميانه‎رو آنها را در اين جدال پيروز گرداند. ائتلافي كه از «جبهه ملي» و «نهضت آزادي» و گروه‎هاي ملي‎گرا تا امثال «رحمت‎ا... مقدم مراغه‎اي»، «خسرو قشقايي»، «مهدي پيراسته» و «سيروس الهي» را دربرمي‎گرفت. اما چگونه مي‎شد مردم ايران را به حمايت از ائتلاف ميانه‎روهاي كنار هم چيده شده، واداشت؟ بي‎شك مذهب عنصر اصلي مورد توجه حمايت ايرانيان است. پس بايستي رهبر مذهبي ميانه‎رويي در رأس اين ائتلاف قرار گيرد تا جاي خالي آيت‎الله خميني(ره) احساس نشود. شبيه‎سازي براي رهبري مذهبي نهضت، سفارت آمريكا در تهران را به انتخاب آيت‎الله «سيدكاظم شريعتمداري» رساند. او هم سيد بود و هم مرجع تقليدي سرشناس با وجوهات قابل توجه. در يك سند خيلي محرمانه سفارت آمده است: «يك ائتلاف شريعتمداري، مجاهدين و جبهه ملي مي‎تواند بسيار نيرومند و سهمگين باشد. به‎هرحال اين احتياج به يك رهبري دارد و سفارت ترديد دارد كه شريعتمداري مايل باشد كه از برج آجريش، پايين بيايد و در سنگر بجنگد.»

حال تمام اضلاع ائتلافِ سهمگين كامل شد. ائتلافي كه يك سر آن در تهران و در دست جبهه ملي، نهضت آزادي و ملي‎گراها و سر ديگر آن در قم و در بيت آيت‎الله شريعتمداري به‎عنوان مرجع تقليدي ميانه‎رو است؛ تركيبي از «ملي‎گراهاي ميانه‎رو» و «روحانيون معتدل و محافظه كار». در يكي از اسناد سفارت آمريكا درباره آيت‎الله شريعتمداري آمده است: «شريعتمداري شديدا محتاط و محافظه‎كار دانسته مي‎شود، وقتي كه پاي تاكتيك به ميان مي‎آيد، ولي او آرام و متين، باهوش و كمي نوگرا در نظريه مذهبي است. شريعتمداري احتمالا از برجستگي آقاي خميني خيلي خوشحال نيست، به‎هرحال به‎خاطر اهميت سياسي فعلي و پيرواني كه آقاي خميني دارد، شريعتمداري بايد حداقل مشخصه‎اي از حمايت از او را نشان بدهد... شريعتمداري ارتباطاتي با جبهه ملي و طرفداري نسبت به آن دارد... او به‎دلايل تاكتيكي آن را ضروري يافته كه خودش را با مخالفت كلي روحانيون هماهنگ كند كه پايگاه سياسي خودش را حفظ نمايد.»

اما گذشته آيت‎الله شريعتمداري، آمريكايي‎ها را براي اعطاي رهبري اين ائتلاف به او بيمناك كرد: «حتي اگر او مزاجاا و خُلقا براي رهبري يك جناح مخالف سياسي شايسته باشد(كه او نيست) روابط گذشته او با رژيم شاه او را به‎واسطه امكان افشاي اين معاشرت‎ها، لكه بردار و زخم‎پذير مي‎سازد.» روابط گذشته شريعتمداري با شاه به سال‎هاي دهه 40 باز مي‎گشت. «فريده ديبا» مادر «فرح پهلوي» در كتاب خاطراتش درباره ارتباط شريعتمداري با دربار مي‎نويسد: «[علي] اميني از طرف محمدرضا مسؤول تماس با آخوندهاي تراز اول قم بود. او مرتب به قم مي‎رفت و مي‎آمد و به شاه گزارش مي‎داد. بيشتر تماس‎هاي او با سيدكاظم شريعتمداري بود. من خودم در امور شرعيه مقلد يكي از آيت‎الله‎هاي مقيم تهران بودم اما محمدرضا با آيت‎الله سيدكاظم شريعتمداري ارتباط نزديك داشت و به او كمك مالي مي‎كرد. با آن‎كه از مسايل ميان شريعتمداري و شاه اطلاعي درست نداشتم، اما يك روز در حضور دخترم(فرح) به محمدرضا گفتم: «اعليحضرت بهتر است فشار خود را بر ساكت كردن چهره‎هاي اصلي بگذارد. شريعتمداري كه دعاگوي اعليحضرت هستند!» اميني با بعضي آخوندها از جمله شريعتمداري روابط قديمي داشت. شريعتمداري موقع تولد «رضاجان» پيام تبريك داده بود. گاهي اوقات هم از قم تماس تلفني مي‎گرفت و به جان اعليحضرت و نوه‎هاي عزيزم دعا مي‎كرد. او به‎هيچ‎وجه ضد سلطنت نبود. شريعتمداري نمونه يك روحاني متجدد بود. او از پوسته ارتجاعي كه مثل پيله ابريشم روحانيون سنت‎گرا و متعصب را در برگرفته بود، بيرون آمده با مظاهر دنياي متمدن آشتي كرده بود. فرزندانش را براي تحصيل به خارج از كشور فرستاده بود و پيشرفت‎هاي همه جانبه كشور در دوران سلطنت محمدرضا را مي‎ستود... حالا براي نخستين بار فاش مي‎كنم سيدكاظم شريعتمداري كه مرجع عالي‎قدر شيعيان بود، در اوج بحران به اتفاق «علي اميني» و پنهاني از قم به تهران آمد و در كاخ نياوران با محمدرضا ملاقات كرد. محمدرضا در اين ملاقات از شريعتمداري خواسته بود تا به‎هر صورت كه مي‎تواند خميني را به سكوت و مصالحه راضي كند يا اين‎كه به مخالفت با او برخيزد!»

با وجود اين روابط پنهاني، اما چاره‎اي براي سفارت نبود. شريعتمداري تنها فردي بود كه مي‎شد رأس مذهبي ائتلاف را به او سپرد و او را به‎عنوان محور رهبري ميانه‎روها به صحنه منازعه با آيت‎الله خميني(ره) كشاند. چرا كه «تنها معدودي از روحانيون مايل‎اند كه آشكارا از خميني ببرند و خود را در معرض اتهام تضعيف وحدت انقلابي قرار دهند.» با اين حال سفارت كوشش‎هايي نيز براي همراه كردن آيت‎الله «طالقاني» كرد اما عدم تمايل وي و البته درگذشت ناگهاني‎اش آنها را ناكام گذاشت. وضع جبهه ملي نيز حال و روز بهتري از شريعتمداري نداشت. فرح پهلوي در سطرهايي از كتاب خاطراتش مي‎نويسد: «ساير منابع خبري ما افرادي بودند كه به ديدارمان مي‎آمدند. در ميان اين افراد، چهره‎هاي معروف مخالفين هم حضور داشتند؛ افرادي مانند دكتر «كريم سنجابي»، دكتر «شاپور بختيار»، دكتر «عبدالكريم لاهيجي»، دكتر «احسان نراقي»، «[حسن] نزيه» و ساير ملي‎گرايان و اعضاي جبهه ملي و نهضت آزادي مي‎آمدند و دست محمدرضا را مي‎بوسيدند و وقتي محمدرضا از آنها مي‎خواست تا مردم را ساكت و آرام كنند، صريحا مي‎گفتند موج مردم به راه افتاده و ما فقط سوار بر اين موج هستيم.»!

شريف امامي و مائده الهي

با وجود روابط پنهان و آشكار ملي‎گراها و شريعتمداري با دربار شاه، سفارت تركيب جبهه مقابل آيت‎الله خميني(ره) را در ائتلاف دوگانۀ «ملي‎گراهاي ميانه‎رو» و «روحانيون معتدل و محافظه‎كار» صورت‎بندي كرد. اين ائتلاف طلايي در ماه‎هاي سال آخر عمر رژيم پهلوي كار خود را آغاز كرد. يك سال پيش از آن و در سال 56 همزمان با اعطاي آزادي‎هاي حقوق بشري «كارتر» از سوي شاه در ايران، بازرگان «جمعيت ايراني دفاع از آزادي و حقوق بشر» را براي تجديد فعاليت نهضت آزادي تاسيس كرد. جمعيتي كه با امضاي 29 نفر از جمله ناصر ميناچي، يدا... سحابي، هاشم صباغيان، رحمت‎ا... مقدم مراغه‎اي، حبيب‎ا... پيمان و حاج سيدجوادي» اعلام كردند: «روش ما مبتني بر يك رشته فعاليت‎هاي معتدل و قانوني در چهارچوب قانون اساسي ايران و اعلاميه جهاني حقوق بشر خواهد بود» و در نامه به «جمشيد آموزگار» نخست‎وزير هم متعهد شدند: «هيچ‎گونه اقدامي جز از طريق قانون آن‎هم با رفتاري كاملا مسالمت‎آميز از ناحيه اين جمعيت صورت نخواهد گرفت.»

29 مرداد 57، «شريف امامي» استاد اعظم لژ فراماسونري با شعار اعطاي آزادي سياسي و برگزاري انتخابات آزاد جايگزين آموزگار شد. ائتلاف ميانه‎روها تصميم به حمايت از وي گرفت. در يكي از اسناد سفارت آمده است: «ناصر ميناچي – وكيل و عضو فعال حقوق بشري يكي از دو رييس بازار تهران كه پايگاه سنتي مخالفين مسلمان است. او همچنين خزانه‎دار كميته دفاع از آزادي و حقوق بشر است. در مقام رييس هيات مديره حسينيه ارشاد مركز مذهبي در تهران، او مدت‎ها طرفدار و حامي پشت پرده رهبران مذهبي ميانه‎رو و مخالف بوده و او دوست نزديك آيت‎الله كاظم شريعتمداري است. ميانچي منطقي و ميانه‎رو از رژيم «جعفر امامي» حمايت نموده و اظهار داشته كه مذهبيون ميانه‎روي مخالف بايد در جهت آزادي‎هاي سياسي با دولت همكاري كنند.»

همزمان «بازرگان» هم تلويحا وعده «شريف امامي» براي برگزاري انتخابات آزاد را مائده الهي خواند و از آن حمايت كرد. آيت‎الله شريعتمداري هم در شرايطي كه امام اين انتخابات را تحريم كرده بود، در مصاحبه با «بي.بي.سي» از انتخابات شريف امامي استقبال كرد: «انتخابات بايد طبق قانون اساسي در محيط كاملا آزاد و به‎طرز صحيح صوررت گيرد.» اين ميانه‎روي شريعتمداري در حقيقت شيوه‎اي بود كه وي آن را براي ساواك اين‎گونه تشريح مي‎كند: «من براي حفظ تاج‎وتخت و رژيم، متكي به قانون اساسي شده‎ام و راه ميانه‎رو را انتخاب كرده‎ام. اين راهي است كه براي نفع اعليحضرت است و هم به‎نفع من و هم به‎نفع دسته‎جاتي كه مسيرشان با من يكي است و مانند من درباره ايران فكر مي‎كنند. اين راهي كه من مي‎روم به آن علت است كه ابتكار عمل به‎دست تندروها نيفتد... من به آن جهت به قانون اساسي تكيه مي‎كنم كه بتوانم دربارۀ حفظ تاج‎وتخت و مملكت بهتر تلاش كنم و بيشتر موفق باشم.»

همزمان با حمايت بازرگان و شريعتمداري از شريف امامي، مذاكرۀ آنان براي جلب رضايت امام به سلطنتِ محمدرضا پهلوي آغاز شد. اما پيش از آن مذاكره سفارت آمريكا در تهران با بازرگان و اعضاي نهضت آزادي آغاز شده بود: «بازرگان آن‎گاه با صرف وقت در لغاتي كه به‎كار مي‎برد، گفت كه نهضت آزادي به قانون اساسي معتقد است. اگر شاه حاضر باشد تمام موارد قانون اساسي را به اجرا درآورد، ما آماده‎ايم تا سلطنت را بپذيريم.»

با رفتن امام به نوفل لوشاتو، سفرهاي اعضاي ائتلافِ ميانه‎روها به پاريس آغاز گشت؛ از يك سو حسن شريعتمداري به نمايندگي از جناح مذهبي ائتلاف و از سويي ديگر بازرگان رهبر نهضت آزادي و كريم سنجابي رهبر جبهه ملي از جناح ملي‎گراي ائتلاف براي رايزني با آيت‎الله خميني(ره) راهي پاريس شدند. هر سه يك هدف داشتند:

«ميناچي گفت كه او مخصوصا از جانب آيت‎الله شريعتمداري مامور شده است تا نظر آمريكا را در قبال دولت شريف امامي دريابد. شريعتمداري و ساير رهبران مذهبي قم آماده بودند تا با دولت ايران، اگر اين دولت قرار است باقي بماند، همكاري كنند. رهبري مذهبي براي شخص شريف امامي احترام قايل است... ميناچي گفت كه مذاكرات بين او و نخست‎وزير از صبح 11 اكتبر(19 مهر) براي ايجاد زمينه‎اي بين دولت ايران و رهبران ميانه‎روي مذهبي شروع شده است... اگر مذاكرات موفقت‎آميز باشد، ميناچي، مهندس بازرگان، يدا... سحابي و پسر شريعتمداري يعني مهندس حسن شريعتمداري آماده‎اند كه اوايل هفته آينده به پاريس بروند و آيت‎الله خميني(ره) را متقاعد كنند كه مخالفت با شاه را كنار بگذارد.» ازهمين‎رو بود كه سفارت اميدوار شده است كه «جريانات خميني را وادار خواهند كرد تا در جهت مصالحه گام بردارد و با وجود يك‎دندگي سازش كند.»

بازرگان در مهرماه 57 راهي پاريس شد و در آن‎جا به امام(ره) پيشنهاد داد او از رفتن شاه از ايران صرف‎نظر كند و در عوض شاه نيز به‎جاي حكومت كردن تنها در چهارچوب قانون اساسي مشروطه سلطنت كند. اين پيشنهاد بازرگان به نگرش او به نهضتِ آيت‎الله خميني بازمي‎گشت. نسبت او و ملي‎گراها با رژيم شاه كاملا عيان بود. در قاموس آنان مبارزه با شاه تنها در چهارچوب قانون اساسي رژيم بود و سرنگوني شاه معنا و مفهومي نه تنها در عمل بلكه در تئوري نيز نداشت. چنانكه وقتي بازرگان در ارديبهشت 1340 نهضت آزادي را بنا نهاد در بيانيه اعلام موجوديت آن نگاشت: «به حكم: 1ـ مبادي عاليه اسلام و قوانين اساسي ايران؛ 2ـ اعلاميه جهاني حقوق بين‎الملل؛ 3ـ منشور ملل متحد، نهضت آزادي ايران» فعاليت مي‎كند. نهضت آزادي در طول فعاليت خود در پيش از انقلاب هيچ‎گاه به‎دنبال سقوط رژيم پهلوي نبود و همواره اصلاح رژيم پهلوي را در سر مي‎پروراند. چنانكه بازرگان نيز به آن تصريح داشت: «از درون جبهه ملي، نهضت آزادي به‎وجود آمد كه هم وارث نهضت مقاومت ملي بود و هم فرازنده و بلند كننده شعار شاه سلطنت كند نه حكومت.»

حتي بازرگان دو ماه پيش از سفر به پاريس در پيامي به امام پيشنهاد كرده بود كه «قانون اساسي ايران به‎صورت اصلي و متمم آن بدون اضافات بعدي، سند زنده و قابل ارايه و استناد و دفاع در محاكم داخلي و محافل بين‎المللي است و فعلا يگانه ضامن اجراي اصول و احكام اسلامي است. اگر آن را نفي كنيم منطقا و قانونا هرگونه مدرك محكوميت رژيم شاه را از دست مي‎دهيم... لبه تيز حملات فعلا بهتر است به استبداد باشد نه استعمار و جنگ كردن در دو جبهه مانع پيروزي است و مصلحت در برانگيختن سياست آمريكا و اروپا عليه خودمان به سود و حمايت شاه نخواهد بود.»

به‎هر صورت امام در پاريس روي خوش به پيشنهاد بازرگان نشان نداد و در سخنراني 2 آبان 57 گفت: «بايد ملت ايران ديگر به اين مردك مهلت ندهد و بايد بدون مهلت او را كنار بزند. اگر مهلت پيدا كند اين براي ملت ما مصيبت است... بعضي از آقايان بعضي از همين محترمين [مي‎گويند] كه مثلا خوب است كه اصل رژيم باقي باشد ولي اين شخص(شاه) برود. حتي بعضي پيشنهاد به اين مي‎كنند كه ايشان(شاه) هم باشند. لكن همان‎طور كه قانون اساسي تكليف سلطان را معين كرده است، مي‎گويند سلطان باشد و حكومت نكند اما سلطنت كند، ما هم همان‎طور رفتار بكنيم و بگوييم ايشان سلطنت بكند و حكومت نكند... اين فكر اشتباهي است كه آقايان دارند... يك آدمي كه يك عمر جنايت بر اين ملت كرده است، يك عمر خون بچه‎هاي اين مملكت را ريخته است حالا بگوييم كه خوب، براي اين‎كه حالا آرامشي پيدا بشود ايشان سلطان باشند، آقا(شاه) باشند و ديگران خدمت‎گذار؟! كدام ملت مي‎تواند اين را از ما قبول كند؟ كدام آدم كه اعتقاد به خدا و اسلام دارد مي‎تواند اين نقشه را پياده كند و تصديق اين مطلب را بكند؟»

بازرگان در همين ديدار در گام دوم بار ديگر امام را از رويارويي همزمان با شاه و آمريكا برحذر داشت. اما امام اين رويارويي را ساده انگاشت. امري كه در نظر بازرگان بي‎اطلاعي امام از شرايط جهاني تعبير شد: «از مشكلات و مخالفت‎ها و مسايلي كه رو در رو خواهيم بود، صحبت كرديم. از جمله كارشكني‎هاي حتمي دولت‎هاي بزرگ و لزوم دقت و تدبير در پيشروي، فوق‎العاده متعجب شدم كه ديدم ايشان مسايل را ساده مي‎گيرند و نمي‎خواهند وجود يا اثر آمريكا را قبول كنند. گفتم بالاخره آمريكا را با قدرت و موقعيتي كه دارد بايد به حساب بياوريم. جواب دادند چون ما حرف حق مي‎زنيم، آمريكا مخالفت نخواهد داشت... گفتم دنياي سياست و محيط بين‎المللي، حوزه نجف و قم نيست كه با استدلال و حق، درصدد اقناع طرف برآيند،... كافي نيست كه حرفمان حق باشد تا آنها تسليم شوند. از خونسردي و بي‎اعتنايي ايشان به مسايل بديهي سياست و مديريت، ماتم برد و دنبال كردن بحث در اين زمينه را بي‎فايده ديدم. پرسيدم جناب‎عالي چگونه اوضاع و تكليف را مي‎بينيد؟ باز هم ساده‎نگري و سكينه و اطمينان ايشان به موفقيت نزديك، مرا به تعجب و تحسين انداخت. مثل اين‎كه قضايا را انجام شده و حل شده دانسته، گفتند شاه كه رفت و به ايران آمدم، مردم، نمايندگان مجلس و بعد دولت را انتخاب خواهند كرد.»

ارتباط با ميانه‎روها

ناكامي در اقناع امام‎خميني(ره) براي پذيرش سلطنت شاه، ارتباط گسترده‎تر با رجل سياسي ميانه‎رو را براي سفارت بارزتر كرد تا در صورت پيروزي مخالفان رژيم، ارتباط آنان با انقلابيون قطع نشود. استراتژي سفارت در مواجهه با ايران ارتباط با ميانه‎روها براي مهار انقلابيون بود. از نظر «ويليام سوليوان» آخرين سفير آمريكا در تهران «هر گروه ميانه‎رو و متمايل به غربي كه به مبارزه عليه ملاها برخيزد، در مورد او به‎عنوان يك گروه مترقي با علاقه تمام تبليغ خواهيم كرد.» ازهمين‎رو «سفارت شبكه ارتباطي خود را بين مخالفان توسعه داد و اعتماد آنها را به خود جلب كرد.»

از نظر سفارت «تعداد زيادي ايرانيان تحصيل‎كرده ايالات‎متحده و غرب كه در ميان آنان مي‎توانيم تصميم‎گيري در جهت غرب را انتظار داشته باشيم. يك دولت رسمي(كه با جناح غرب قم مخالف بوده) و علايمي از واقع‎بين بودن، غير افراطي بودن نشان داده است و در روابط عادي شده ايران و ايالات‎متحده ذي‎علاقه است.»

سفارت با پيش‎بيني به قدرت رسيدن ميانه‎روها تلاش گسترده‎اي براي ارتباط با اعضاي نهضت آزادي و جبهه ملي خاصه عباس اميرانتظام، ناصر ميناچي، محمد توسلي، ابوالحسن بني‎صدر، حسن نزيه، صادق قطب‎زاده و احمد مدني كه تحصيل‎كرده غرب بودند، انجام داد. از سويي ديگر كوشيد نخستين پايه‎هاي ارتباط با روحانيون ميانه‎رو خاصه آيت‎الله شريعتمداري را بنا نهد.

با اين وجود سوليوان در خاطراتش مي‎نويسد: «ماموران سياسي سفارت هر چه در اين راه مي‎كوشيدند به نتيجه نمي‎رسيدند زيرا هم روحانيون شيعه و هم رهبران مخالف بازار از تماس با ماموران سفارت احتراز مي‎كردند.» به‎گفته سوليوان، وي سرانجام چند هفته بعد «ماموران سياسي ما همچنين موفق شدند با گروه ديگري از مخالفان كه با رهبران مذهبي ارتباط داشتند تماس حاصل كنند. اين گروه كه نهضت آزادي ايران ناميده مي‎شد تحت رهبري مهندس مهدي بازرگان قرار داشت كه يك فرد مومن و متقي شيعه بود و او كسي است كه آيت‎الله خميني بعد از انقلاب او را به‎عنوان نخست‎وزير تعيين كرد.» به گفته سوليوان، مقامات سياسي سفارت براي تماس با مخالفان و براي جلب اعتماد و اطمينان آنها «چند مامور سياسي جديد نيز كه سابقه فعاليت در ايران داشتند براي همكاري در اين زمينه به تهران» مي‎آيند.

«ريچارد كاتم» مامور برجسته سياسي سفارت بود كه براي انجام اين ماموريت عازم تهران شد. كاتم براي انجام ماموريتش اقدام به ارتباط با عباس اميرانتظام عضو برجسته نهضت آزادي كرد كه چند ماه بعد و با پيروزي انقلاب به‎سمت معاونت نخست‎وزيري دولت بازرگان منصوب شد. سابقه آشنايي وي با اميرانتظام به سال‎هاي ابتدايي دهه 40 باز مي‎گشت: «... در سفري كه جانسون به ايران آمده بود، كميته مركزي نهضت[آزادي] تصميم گرفت نامه اعتراضيه‎اي به «جانسون» بدهد و نسبت به دخالت‎هاي آمريكا در امور ايران و مسافرت جانسون اعتراض كند... من داوطلب دادن نامه شدم و نامه را از طريق سفارت آمريكا و شخصي به نام ريچارد كاتم به جانسون دادم... در موقع دادن نامه، آقاي ريچارد كاتم پيشنهاد كرد... هر چند وقت يك‎بار من او را ببينم و مطالبي را كه دارم به او بدهم... من پيشنهاد او را به اطلاع كميته مركزي رساندم و اين كميته تصويب كرد كه در صورت ضرورت او را ببينم»

كاتم به‎محض ورود به ايران با اميرانتظام تماس برقرار كرد. در 19 دي ماه 1357 اميرانتظام تحت عنوان «عضو كميته مركزي نهضت آزادي» با «جان دي استمپل» مسؤول سياسي سفارت آمريكا نيز ملاقات كرد. در اين ديدار استمپل گفت: «آمريكا مخالف مساله كودتاي نظامي است و فكر نمي‎كند كه اين بتواند يك راه‎حل دراز مدت براي مشكلات ايران باشد و اين را چندين بار براي عموم و به‎طور خصوصي متذكر شده بود.» آمريكايي‎ها در حالي خود را مخالف كودتاي نظامي نشان مي‎دهند كه درست 5 روز قبل يعني 14/10/57 ژنرال هايزر براي تثبيت ارتش و كودتايي همچون 28 مرداد 32 وارد تهران مي‎شود. هايزر در خاطراتش از اين ماموريت مي‎نويسد: «دستورات داده شده به من، اين بود كه واشنگتن قويا مي‎خواهد: ايران داراي يك دولت قوي و با ثبات و دوست آمريكا باشد و اين امر براي آمريكا حياتي است... اگر قرار بود ارتش از حمايت كامل آمريكا برخوردار باشد، بايد حتما پشت سر بختيار بايستد. در تلكس ارسالي پيشنهاد كردم كه بختيار بايد از ارتش در سه مقطع استفاده كند. بختيار ابتدا مي‎توانست با حمايت ارتش قانون را به اجرا بگذارد. دوم اينكه، در صورت شكست اعلام حكومت نظامي كند و مراكز حساس را به ارتش واگذارد. سوم اين‎كه اگر حكومت نظامي موثر نبود، بختيار مي‎توانست پيشنهاد كودتا كند.» با وجود اين تناقض آمريكايي‎ها نهضت آزادي با موضعي خوش‎بينانه «از آمريكا به‎خاطر جلوگيري از كودتاي نظامي و تلاش او در ارتش تشكر مي‎كند و آمريكا را تشويق مي‎كند كه به اين روش ادامه دهد!»

اميرانتظام كه بدون داشتن مقام ديپلماتيك پيش از پيروزي انقلاب، ارتباطات تعريف نشده‎اي با سفارت آمريكا و ماموران آن داشت، پس از پيروزي انقلاب و اتخاذ عنوان و اختيارات معاون نخست‎وزير از خط و مشي سابق خود فاصله نگرفت. در سندي اطلاعاتي و «غير قابل رويت براي خارجيان» در سفارت، شرح دقيق ماجراي آزادسازي 22 تكنيسين مخابرات آمريكا از پادگان كپكان گزارش شده كه بدون «نامه اميرانتظام» و دوستان او اين فرار به‎هيچ‎وجه ميسر نمي‎شده است. طوري كه در جمله پاياني گزارش آمده «بدون دوستي نزديكي كه بين تيمسار ايمانيان و افراد نخست‎وزيري بود، به احتمال زياد گروه نمي‎توانست پرواز كند.»

ميانه‎روي و ميانجي‎گري

اميرانتظام و ناصر ميناچي تنها ميانجي دولتِ بازرگان براي سفارت آمريكا نيستند. استمپل در گزارش 28/10/57 يعني يك ماه پيش از پيروزي انقلاب، به ملاقات با منبع ديگري از نهضت آزادي مي‎پردازد: «محمد توسلي عضو عالي‎رتبه نهضت آزادي ايران» كه از طرف بازرگان صحبت مي‎كند گفت «بازرگان مي‎خواهد آمريكا بداند كه طرح وارد شدن نهضت آزادي در دولت بايد سريع‎تر انجام گيرد تا جلوي نفوذ چپي‎ها گرفته شود.» البته اين چندمين ديدار توسلي با ماموران سفارت بود. 4 خرداد 57 بازرگان به‎همراه توسلي(با نام مستعار توكلي) و سحابي به ديدار استمپل در خانه‎اي در دروس رفته بودند. در اين ملاقات «بازرگان و توكلي گفتند كه جنبش اسلامي به‎طور اساسي متمايل به غرب است.»

محمد توسلي در ملاقات 28 دي ماه با استمپل بنا به قول بازرگان اطلاعاتي از برنامه‎ريزي‎هاي انقلابيون در اختيار او مي‎گذارد: «خميني اسامي اعضاي شوراي انقلاب را در 19 يا 20 ژانويه اعلام خواهد كرد. بازرگان و رهبر جبهه ملي، كريم سنجابي حتما در شورا خواهد بود، اما ديگر اسامي مشخص نيست. يك نكته مهم اين است كه در شوراي انقلاب رهبران مذهبي نخواهند بود. توسلي گفت: طرح‎هايي كه هنوز به‎طور كامل فاش و مشخص نشده شامل گروه ويژه مشورتي متشكل از رهبران مذهبي مانند طالقاني و منتظري است.»

توسلي در حالي نام اعضاي شوراي انقلاب را در اختيار سفارت آمريكا قرار مي‎دهد كه نام و تعداد اعضاي شوراي انقلاب به‎دليل حساسيت موضوع و بيم دستگيري آنها توسط رژيم شاه هيچ‎گاه اعلام عمومي نشد. لذا در اختيار گذاشتن اطلاعاتي از طرح‎هاي فاش نشده و امنيتي رهبرانِ انقلاب توسط منبع نهضت آزادي و در حالي كه هايزر در تهران در حال آماده‎سازي ارتش براي كودتاست به‎هيچ عنوان قابل اغماض نيست. از اين گذشته، اين اطلاعات را نمي‎توان در چهارچوب روابط ديپلماتيك دو كشور دانست چراكه در آن مقطع نه انقلاب پيروز شده بود و نه نهضت آزادي سكان دولت موقت را دست گرفته بود.

توسلي، ميناچي و انتظام تنها سه تن از اعضاي نهضت آزادي در جناح ميانه‎روست كه راه را براي نفوذ آمريكايي‎ها باز نگاشته‎اند. ابوالحسن بني‎صدر عضو «جبهه ملي سوم» فرد ديگري است كه پيش از انقلاب مورد توجه آمريكايي‎ها قرار گرفت. «معصومه ابتكار» كه در كار بازيابي اسناد سفارت مشغول بوده، در كتاب خاطرات خود به 7 سند اشاره مي‎كند كه در دي ماه 1358، يعني حدود يك ماه پيش از انتخابات، در گاو صندوق اتاق رييس پايگاه سيا در تهران، پيدا كرده‎اند. ابتكار در خصوص اولين سند مي‎نويسد: «يكي از اين اسناد دربارۀ فردي بود كه سازمان سيا از او با عنوان SD LURE/1 نام مي‎برد. در دي ماه 1358، در گاو صندوق اتاق رييس پايگاه سيا در تهران، 7 سند دربارۀ اين فرد پيدا كرديم. نخستين سند به تاريخ 27 جولاي 1979م. به گزارش‎هاي ملاقات فردي به‎نام SD ROTTER كه بعدها معلوم شد [خسرو] قشقايي است، مربوط مي‎شد. وي مقامات سيا را به تماس با شخص ديگري با عنوان SD LURE/1 ترغيب مي‎كرد. در اين سند شماره تلفن او و اين نكته كه براي اولين بار با وي در پاريس تماس گرفته شود، ذكر شده بود. با كنترل اين شماره تلفن متوجه شديم متعلق به منزل جناب بني‎صدر! است كه به‎زودي به رياست‎جمهوري ايران برگزيده مي‎شد.» در مجموع 11 سند سري و فوق سري از اسناد رشته شده در لانه جاسوسي مربوط به بني‎صدر است. در تمامي اين اسناد، از بني‎صدر با رمز SD LURE/1 ياد شده است. سند اول و دوم مربوط به ديدار بني‎صدر و شخصي به‎نام «ورنون كاسين» با نام رمز «گاي، دبيليو، راترفورد» در پاريس و در دي ماه 1357 يعني يك ماه پيش از پيروزي انقلاب است. در آن هنگام كه راترفورد سعي در نزديك شدن به بني‎صدر داشت، وي عضو شوراي انقلاب و از جمله اطرافيان امام در نوفل لوشاتو بود.

با پيروزي انقلاب و تا تاريخ 22 خرداد 1358 هيچ تماسي بين اين دو نفر برقرار نشد. اما با توجه به شواهد مشخص مي‎گردد كه وي در اوايل شهريور با هويت تجاري «ويليام آفاستر» به ايران آمده است. ملاقات در 8 شهريور 1358 اولين ديدار راترفورد با بني‎صدر در خانه اوست. راترفورد در شرايطي پا به خانه بني‎صدر گذاشت كه او عضو شوراي 15 نفره انقلاب و مؤسس روزنامه‎اي با تيراژ صد هزارتايي به‎نام «انقلاب اسلامي» است.

راترفورد پس از سه ملاقات با بني‎صدر در گزارش مورخ 16/6/1358 به سيا، تحليلي و ارزيابي بسيار دقيقي از بني‎صدر مي‎كند. وي در اين گزارش كه به‎نوعي جمع‎بندي او از ديدارهايش با بني‎صدر است، به مقايسه بني‎صدر در پيش و پس از پيروزي انقلاب مي‎پردازد:

«جاي تعجب نيست كه L-1 در تهران تصويري از خود بروز مي‎دهد كه تا حدي با آنچه در پاريس قبل از بازگشتنش داشت، متفاوت است. در پاريس او يك توطئه‎گر(طراح) بود و تمامي وقت خود را به تنظيم نقشه‎هايي براي چگونگي از ميدان به در كردن رژيم بر سر قدرت در آن زمان اختصاص مي‎داد. او در خارج در بين روشنفكراني كه به او چشم داشتند و به وي احترام مي‎گذاشتند، حاضر بود براي تحقق اهداف گروهش به هرگونه فداكاري دست بزند. او كه زرنگ و باهوش بود و شبانه‎روز با استراحت كمي كار مي‎كرد، به نظر مي‎رسيد كه از مبارزه لذت مي‎برد و به‎راحتي مخاطراتي را كه درگير اين‎گونه فعاليت‎هاي جسورانه است مي‎پذيرفت. براساس سه ملاقات ما در تهران، روشن مي‎شود كه شخص مورد نظر همان‎طور كه قابل پيش‎بيني بود از وقتي كه مقام‎هاي مسؤوليت‎آوري را در رژيم تازه تاسيس پذيرفته، فرق كرده است. هنوز شبانه روز كار مي‎كند اما به‎گونه‎اي ديگر. اگرچه در پاريس او يك انقلابي بود كه با ظاهر امور سروكار داشت، اكنون او خودش را درگير مسايل ظريف ادارۀ يك مملكت مي‎بيند. سعي او اكنون بر اين است كه وضع موجود را حفظ و پايه‎هاي آن را تحكيم نمايد. او همچنان از مبارزه صحبت مي‎كند. كاملا واقف است كه در بخش متنابهي از مردم چندان اشتياقي نسبت به تغيير رژيم‎ها وجود ندارد و به‎نظر مي‎رسد كه اهميت كاري را كه در پيش است درك مي‎كند. هرچند او همچنان خود را انقلابي مي‎داند و به‎نظر مي‎آيد كه از تبليغات مقتضاي مقامش در نهضت و مزاياي قدرت(يعني محافظاني كه به‎عنوان يك عضو شوراي انقلاب برايش گمارده شده‎اند) لذت مي‎برد. در واقع امر به‎نظر مي‎آيد كه او بيشتر يك ديوان‎سالار(بوروكرات) است تا يك انقلابي. هر چند او همواره روشنفكري ملايم طبع بوده است. با وجود اين حالا كه در تهران جاي گرفته به‎نظر مي‎رسد دارد جا مي‎افتد.»

راترفورد در ادامه گزارش خود او را يك توطئه‎گر(طراح) كهنه‎كار مي‎داند كه «اگر احساس كند كه رژيم از اهداف انقلابي خود دور مي‎شود يا اين‎كه به نفع خودش خواهد بود، ممكن است در آينده براي توطئه عليه رژيم مانعي سر راه خود نبيند.» از همين راترفورد پيش‎بيني مي‎كند كه «اگرچه او احتمالا در حال حاضر هيچ مشكل مالي ندارد‎، اما بايد در نظر داشته باشد كه ممكن است با يك تذكر كوتاه به خارج تبعيد شود و در آن زمان مي‎تواند از كمك مالي ما استفاده نمايد.»

شايد كليدي‎ترين دريافت راترفورد از اين ماموريت را بتوان اين جملۀ وي دانست: «به‎نظر مي‎رسد L-1 كه فردي جاه‎طلب و از لحاظ سياسي زيرك است، نقش خود را محتاطانه با چشم داشت به روزي كه خميني از صحنه كنار رود، بازي مي‎كند.»

دانشجويان پيرو خط امام پس از اشغال لانه جاسوسي در كنار بازيابي اسناد رشته شده اقدام به بازجويي از گروگان‎ها نيز كردند. «تام آهرن» رييس قرارگاه سيا در تهران در تاريخ 8 دي‎ماه 1358 مورد بازجويي قرار گرفت. وي اعتراف كرد: «به من گفته شده بود كه دولت آمريكا به‎طور اعم و سيا به‎طور اخص، در نظر دارند كه اگر امكاناتي موجود باشد، با افرادي كه در انقلاب ايران مي‎توانند نقشي داشته باشند، تماس برقرار شود. لذا زماني كه امام در فرانسه بود يك افسر بازنشسته سيا مامور شد كه به فرانسه رفته و با آقاي بني‎صدر تماس برقرار نمايد.»

تام آهرن هدف نهايي سيا را به استخدام درآوردن بني‎صدر عنوان كرد و فاش كرد كه «راترفورد حدود 29 مرداد 1358 به تهران آمد و حدود 3 هفته در تهران اقامت نمود و حداقل 3 و شايد 5 بار با «اس، د، لور ـ 1» ملاقات كرد. در آخرين جلسه بني‎صدر موافقت كرده كه به‎عنوان مشاور اقتصادي اين كمپاني فعاليت نمايد و پيشنهاد حقوق ماهانه 1000 دلار هم پذيرفته است.»

«آهرن» در پاسخ به اين سوال دانشجويان كه «آيا بني‎صدر مي‎دانست كه طرف مقابل وي يك مامور سيا است؟» مي‎گويد: «قرار نبوده كه به بني‎صدر در اين مرحله گفته شود كه طرف مقابل سازمان سيا است؛ لذا به وي گفته نشده بود. اما يك مساله بود كه مي‎تواند به وي اين برداشت را داده باشد كه عبارت است از نحوۀ پيشنهاد ماهيانه 1000 دلار كه بدون اين ترتيبات معمولي تجاري انجام پذيرفته باشد مورد پيشنهاد و همچنين توافق قرار گرفت و اين مي‎تواند بيانگر حداقل باشد كه اين مساله به اين سادگي‎ها نيست. مساله دوم اين‎كه نسبت به زمينۀ سوالات راجع به مسايل اقتصادي، سوالاتي مطرح شده بود. در رابطه با مسايل سياسي كه تا حدود زيادي ربطي به مسايل اقتصادي نداشته است و اين مساله هم مي‎توانسته است به وي برداشت ديگري بدهد. يك نكته قابل ذكر هم اين‎كه تا به حال پولي به ايشان پرداخت نگرديده است.»

شريعتمداري روحاني ميانه‎رو

آيت‎الله شريعتمداري تنها يك ماه بعد از پيروزي انقلاب «حزب خلق مسلمان» را در اسفند ماه 57 تاسيس كرد. در زمستان ۱۳۵۸ حزب غائله‎اي در تبريز به راه انداخت تا جايي كه حتي موفق به تصرف ساختمان راديو و تلويزيون تبريز نيز شد. در جريان اغتشاشات تبريز بسياري نزد شريعتمداري رفتند تا ايشان را متقاعد كنند كه دست از حمايت حزب بردارد. از جمله «فلسفي» واعظ مشهور تهران كه به پيشنهاد امام چندين بار نزد وي رفت تا ايشان را از عواقب حمايت از حزب آگاه سازد. اما راه به‎جايي نبرد و شريعتمداري همچنان به گسترش فعاليت حزب اصرار ورزيد. بي‎ترديد پيش‎بيني نفوذ روزافزون حزبِ شريعتمداري است كه رييس قرارگاه سيا در تهران برنامه كار خود را تشكيل ائتلافي به رهبري شريعتمداري قرار داد: «من نظر خود را تا زماني كه ارتش دوران نقاهت خود را طي كند اعلام مي‎كنم و اين هم مرحله‎اي است كه براي طي آن از دست ما تقريبا كاري ساخته نيست، كاري كه از دست ما برمي‎آيد و من هم اكنون درگير آن هستم، اين است كه سران بالقوه يك ائتلاف متشكل از ليبرال‎هاي سياسي، چهره‎هاي ميانه‎رو و سران ارتشي متمايل به غرب(هنگامي كه ظهورشان شروع شد) را شناسايي كرده و آماده حمايت از آنها شويم. كسي كه بيش از ديگران احتمال داده مي‎شود اين ائتلاف را سرعت بخشد، آيت‎الله شريعتمداري است.»

سفارت در پيام سري ديگري به آمريكا مي‎نويسد: «هدف ما اين است كه ميانه‎روهاي طرفدار آمريكا را از حوزه‎هاي ديني، غير ديني، سياسي و نظامي گردهم آوريم.» طبق برآورد سفارت، حزب خلق مسلمان به رهبري شريعتمداري حدود 8 ميليون عضو دارد كه مي‎تواند مركز مناسبي براي رهبري ميانه‎روهاي طرفدار آمريكا باشد. «چندان ترديدي نيست در اين‎كه اگر شريعتمداري تصميم بگيرد فعال شود جذبه وي براي ميانه‎روها او را عامل قابل محاسبه‎اي در آينده سياسي ايران خواهد ساخت»

از نظر «گلگروف» سرپرست رياست قرارگاه سيا در تهران، هدف از ارتباط با شريعتمداري «همان‎طور كه خميني نسبت مي‎دهد، ايجاد شكاف در نهضت اسلامي و تضعيف آن خواهد بود تا صاحبان افكار معقولانه‎تري بتوانند عرض وجودكنند.»

سيا نيز در پاسخ به گلگروف، نظر وي را تصريح مي‎كند اما تنها ايجاد شكاف را كافي نمي‎داند بلكه بر روي كار آوردن دولتي موافق با نظرات آمريكا را تاكيد مي‎كند و مي‎گويد: «هدف از اقدام سياسي ما در ايران روي كار آوردن دولتي است كه نسبت به منافع ايالات متحده نظر موافق داشته باشد. براي آن‎كه حزب شريعتمداري را به‎عنوان يكي از راه‎هاي نيل به هدف خود مورد توجه قرار دهيم لازم است كه قدرت و نفوذ آن را معين كنيم.»

از نظر سفارت «شريعتمداري بسيار به بازرگان نزديك است و از خميني متمايز است» و براي به قدرت رسيدن دولت موقت بسيار سودمند است: «قصد ما در تماس با شريعتمداري كمك به ايجاد يك «راه‎حل ميانه» است. هدف ما ايجاد شكاف در نهضت اسلامي نيست، بلكه مي‎خواهيم نيروهاي ميانه‎روي درون آن را تا حد حاكم شدن توسعه دهيم. وجود يك جناح ميانه‎رو قوي كه بر نهضت حاكم باشد، مي‎تواند به‎خوبي آنهايي را كه در سرتاسر كشور صاحب افكار ميانه‎رو دنيوي هستند حداقل در شكل يك ائتلاف جذب كند.»

شريعتمداري بهترين گزينه براي حمايت از دولت بازرگان است تا «شريعتمداري را جلو بيندازيم كه در برابر اقدامات اجنبي، ضد بازرگاني خميني مقاومت كند.»

طبق اسناد سفارت، 5 نفر از سوي قرارگاه سيا مامور ارتباط با شريعتمداري مي‎شوند. نفر اول «فرانك بارز»(رييس اتاق بازرگاني ايران و آمريكا) است. هويت واقعي نفر دوم مشخص نيست اما در اسناد از وي با نام رمز «اس دي. وليد.كيو.آر. بولستر» ياد مي‎شود. «سرتيپ فرازيان» مقام عالي‎رتبه ساواك با نام رمز «اس.دي.جانسو/13» نفر سوم است. نفر چهارم مرتضي موسوي و نفر آخر «منوچهر نيك‎پور» با نام رمز «اس.دي.بيپ» است.

باروز به دنبال ديداري كه در 4 ارديبهشت 58 با شريعتمداري مي‎كند به سفارت گزارش مي‎دهد كه شريعتمداري به او گفته: «به علت اين‎كه هميشه اطلاعات موثقي به دستش نمي‎رسد گاه گاهي احساس مي‎كند كه براي سروكار داشتن با مسايل جاري آمادگي چنداني ندارد.» باروز در رابطه با شريعتمداري اين نظر را مي‎دهد كه «ما بايد شريعتمداري را نرم كرده، مشوق ديدگاه‎هاي ميانه‎روي او باشيم.»

اظهارات شريعتمداري براي دريافت اطلاعات از آمريكايي‎ها به‎گونه‎اي شفاف و بي‎پرده است كه «كاردار اين اظهار شريعتمداري را به‎عنوان يك دعوت ضمني او از دولت آمريكا براي تهيۀ خبر و اطلاعات و در جريان قرار دادن او تعبير كرد.» تلقي كاردار سفارت از گفت‎وگوي باروز با شريعتمداري اين است كه آيت‎الله «اميد داشته كه مخاطب آمريكايي نتايج ملاقات را به سفارتخانه گزارش خواهد داد.» در واقع اين تلقي كاردار اثبات مي‎كند كه شريعتمداري كاملا واقف است كه طرف مقابل فرستاده سفارت است.

سيا بعد از اظهارات باروز، «اس.دي.وليدكيو.آر.بولستر» را براي تماس با شريعتمداري راهي قم مي‎كند. وليدكيو در صبح 5 خرداد 58 در قم با شريعتمداري ديدار مي‎كند. در اين ملاقات، علي‎رغم تعجب وليدكيو، به گرمي پذيرفته مي‎شود. وليدكيو با اظهار اين‎كه دوستان آمريكايي‎اش به «وي ابراز احترام نموده و گفته‎اند كه مي‎دانند او(شريعتمداري) در صحنۀ سياسي ايران مي‎خواهد چه بكند.» شريعتمداري نيز پاسخ مي‎دهد كه «حزب سياسي كه او آن را حمايت مي‎كند به كمك احتياج دارد، حزب حدود دو ميليون عضو دارد اما كارهاي زيادي بايد انجام گيرد» و از وليد مي‎خواهد كه با سران حزب صحبت كند و به حزب بپيوندد. وليدكيو در اين ديدار به شريعتمداري مي‎گويد كه دوستان آمريكايي شايد مايل باشند درباره اين امور مذاكره كنند» و از او مي‎خواهد كه اين تماس‎ها توسط فردي صورت پذيرد كه شريعتمداري كاملا به وي اعتماد داشته باشد و مطمئن باشد كه اين امور را محرمانه نگاه مي‎دارد. شريعتمداري پسرش حسن را به وليدكيو معرفي مي‎كند. وليدكيو به سفارت گزارش مي‎دهد كه شريعتمداري مي‎دانست چه نوع رابطه‎اي در حال برقراري بود و به‎خوبي مي‎داند كه «دوستان آمريكايي» همان دولت آمريكاست.

فرازيان نيز در 7 خرداد با سران حزب خلق مسلمان ديدار مي‎كند و پس از آن گزارش مي‎دهد كه اعضاي حزبِ «شريعتمداري فكر مي‎كردند كه به راهنمايي سياسي و مالي احتياج دارند چون سعي مي‎كنند طرفداران خود را به مجلس بفرستند.» فرازيان هم چنين تاكيد مي‎كند كه شريعتمداري از پشتيباني مالي آمريكا «استقبال خواهد نمود مشروط بر آن‎كه يك كانال كارآمد و كاملا امن برقرار گردد.»

فرازيان در 17 خرداد با گلگروف تماس تلفني مي‎گيرد و به وي مي‎گويد كه «موسوي به قم رفته و با شريعتمداري ملاقات كرده و شريعتمداري با توصيه‎اي كه موسوي و ساير سران حزب جمهوري خلق مسلمان به او نموده بودند مبني بر اين‎كه براي بررسي امكان برخورداري از حمايت دولت آمريكا با آن دولت تماس گرفته شود «كاملا موافقت كرده بوده». شريعتمداري بعد از ابراز موافقت با كمك آمريكايي‎ها «قول مي‎دهد در آينده براي بازپرداخت هر مقدار پولي كه از دولت آمريكا درخواست خواهد شد، به هر كاري كه ممكن باشد دست بزند. شريعتمداري به مرتضي موسوي مي‎گويد كه تشكيلات پرهزينه است و نياز به مبلغي چندين برابر مبلغ 5 ميليون دلار است.

بنا به اسناد سفارت، شريعتمداري بلافاصله پس از قول كمك مالي آمريكايي‎ها اقدام به برنامه‎ريزي براي گسترش حزب در ساير استان‎ها مي‎كند: «شريعتمداري فكر مي‎كند كه حالا زمان آن فرا رسيده كه به‎طور جدي دست به‎كار تشكيلاتي شويم. او مي‎خواهد ابتدا به آذربايجان بپردازد تا حمايت حوزه پشتيباني از خود را قطعي كند. بعد سراغ ساير استان‎هاي اصلي برود. شريعتمداري مي‎خواهد روي استان‎ها تاكيد كند و به مرتضي موسوي گفت كه فكر مي‎كند با دست به كار شدن از حالا، مي‎تواند به مقاصد خود برسد.»

افول ميانه‎روها؛ روي خونين ميانه‎روي

سفارت با ارتباط با اعضاي نهضت آزادي، شريعتمداري و افرادي چون بني‎صدر اطمينان پيدا مي‎كند كه ائتلافِ مستحكمي از ميانه‎ر‎وها را شكل داده است. نخست‎وزيري بازرگان بر دولت موقت سفارت را در موقعيت طلايي قرار داد. بازرگان سياست‎هاي خارجي دولت را به رابطه با آمريكا بنا نهاد: «بازرگان پاي‎بندي شخصي خود را به روابط حسنه ايالات‎متحده آمريكا و ايران تاكيد كرد و همچنين تمايل دولت موقت ايران را براي روابط اقتصادي حسنه و حتي توسعه يافته با ايالات متحده مورد تاكيد قرار داد... بازرگان با توجه دادن به اين نكته كه او شخصا به مناسبات حسنه ايالات متحده و ايران نظر مساعد دارد، پاسخ داد و به ارزش ملاقات‎هاي قبلي خود با سفير سوليوان و مامور سياسي اشاره كرد.»

همين اظهارات بازرگان است كه سفارت را اميدوار مي‎كند كه در بلند مدت «خواهان كار كردن براي ايراني» باشند «كه ناسيوناليست‎هاي غير مذهبي ميانه‎رو در ادارۀ كشور مسلط باشند.»

اما بالارفتن دانشجويان پيرو خط امام از ديوارهاي سفارت آمريكا در تهران زمين بازي تغيير داد. برگ برگ اسناد سفارت چون پتكي شد بر سر ميانه‎روها. هر اندازه كه رشته‎هاي اسناد بازسازي مي‎شد عرصه براي ميانه‎روها تنگ‎و تنگ‎تر مي‎گشت. بازيابي نخستين اسناد سفارت حكم به دستگيري اميرانتظام، ناصر ميناچي و فرار حسن نزيه، وزراي دولت بازرگان داد. اسناد مربوط به شريعتمداري بنا به ملاحظاتي از جمله مرجعيت او افشا نشد اما ضربه اصلي به ائتلاف ميانه‎روها را افشاي اسناد رييس‎جمهور زد. مجلس اول با تكيه بر همين اسناد و بي‎كفايتي سياسي بني‎صدر راي به استيضاح رييس‎جمهور كه پشتيباني ائتلاف ميانه‎رو‎ها را پشت سر خود داشت، داد.

اما ميانه‎روي روي ديگري هم داشت كه در 30 خرداد 60 خود را نمايان كرد. ميراثِ فرزندان بازرگان و سرانجامِ كارنامۀ نيم قرن ميانه‎روي او ارمغاني جز تير و ترور براي هزاران تن از مردم ايران نداشت. آنگاه كه مجاهدين خلق ركن ائتلاف سهمگين ميانه‎روها اعلام جنگ مسلحانه را تنها راه مبارزه براي استقرار ميانه‎روي برگزيدند، تابستاني خونين را براي ايرانيان رقم زدند. تابستاني كه ايران را در سوگ شهادت بهشتي و 72 تن و رجايي و باهنر نشاند. با اين وجود باز هم بازرگان از ميانه‎روي و اعتدال سخن راند و منافقين را فرزندان خود خطاب كرد و نسبت به محاكمه و مجازات منافقين اعتراض كرد. اعتراضي كه واكنش تند سيدمحمد خاتمي، سرپرست وقت روزنامه كيهان را به‎همراه داشت: «آقاي بازرگان، ضمن تاسف از خون‎هايي كه ريخته مي‎شود... به دفاع از «جوانان جانباز»!! و نونهالاني برخاستند كه جگرگوشگان و اميد مملكت! هستند، به همان نظم و نسق كه در بلندگوهاي تبليغاتي امپرياليسم خبري مي‎شنويم و بدين ترتيب از كساني [مجاهدين خلق] دفاع به عمل مي‎آيد كه خشن‎ترين شكل آشوب را به فرمان رهبران خائن و فراري خود، در متن انقلاب ناب و منحصر به فرد ايران برپا مي‎كنند، و بهترين فرزندان اسلام را از پاي در مي‎آورند... و كوچه، خيابان، بيمارستان، فروشگاه و بنياد شهيد و... را با بمب و نارنجك و كوكتل مولوتف به آتش مي‎كشند و امروز آقاي بازرگان برآشفته مي‎شود كه چرا به اينان آمريكايي مي‎گويند... آيا در برابر سيل خون، آشوب و ترور... بايد دست روي دست گذاشت و دست آدم‎كشان را در جنايت باز گذاشت؟...»

سيدمحمد خاتمي با اشاره به طنز و كنايه تمسخرآميزِ مهندس بازرگان در مورد تفسير آمريكايي و مزدور خواندن عوامل منافقين نوشت: «طنز آقاي بازرگان آن‎جا كه از انتساب آشوب‎گران به آمريكا برمي‎آشوبند، خود حكايت‎گر نوعي نگرش آمريكايي به مسايل است... بدين ترتيب تشخيص درست امام و امت را كه دشمنان داخلي... را آمريكايي مي‎خوانند و اعمال و مواضع آنان را به‎نفع آمريكا مي‎دانند، به تمسخر مي‎گيرند... آيا شاه مخلوع كه گوي سبقت را از همه حكمرانان جهان سوم در سوق دادن كشور به‎سوي وابستگي تام به غرب و خصوصا آمريكا... ربوده بود، در خانواده آمريكايي زاده شده يا از آمريكا برگشته بود، يا اين‎كه شاه، آمريكايي نبود؟... آيا آقاي بني‎صدر كه... آمريكا تمام اميدهايش را براي بازگشت به ايران، به وي بسته بود، از خانواده آمريكايي بود؟...آيا آقاي «مسعود رجوي» از خانواده آمريكايي است؟.. مراد از آمريكايي بودن، نحوه‎اي از ديد و بينش است كه به‎سادگي، ابزار دست سياست‎هاي توسعه طلبانه آمريكا مي‎شود و به‎خاطر همين ديد و بينش، جرياني كه شما در رأس آن قرار داريد همواره از مواضع ضد آمريكايي جمهوري اسلامي البته با توجيهات گوناگون اظهار نارضايتي و حتي مخالفت قولي و عملي كرده است...»

خاتمي با تجزيه و تحليل موضوع در سرمقاله خود در مورد نقش و سهم جريان نهضت آزادي در افزايش طرفداران منافقين طي ماه‎هاي پس از پيروزي انقلاب نوشت: «وقتي كه دولت موقت در اثر بينش ناسازگارش با محتواي انقلاب اسلامي و با سوءاستفاده از نام و اعتباري كه به بركت اسلام و عنواني كه از رهبر انقلاب گرفته بود، راه آشتي دادن انقلاب سازش ناپذير اسلامي با آمريكا را برگزيد... وقتي كه فرياد برآمد انقلاب به پايان رسيده است... و ملاقات با برژينسكي نشان داد كه كدام سازندگي و نظمي مورد نظر است،... گروهك‎هاي مفسد انحصارطلب ملحد يا التقاطي، با هياهو چنين وانمود كردند كه جمهوري اسلامي و دولت موقت عين يكديگرند و بدين وسيله توانستند بسياري از اين جوانان ساده دل را به‎سوي خود جلب و با كار مداوم، آنان را براي چنين روزي تلخي آماده كنند.

اما چراغ رهبر مذهبي ائتلاف ميانه‎روها كمي ديرتر خاموش شد. تنها چند روز از شروع عمليات فتح‎المبين در 17 فروردين 61 نگذشته بود كه ناگهان روزنامه‎ها در ميان اخبار پيروزي اين عمليات خبر دستگيري سيدصادق قطب‎زاده را به جرم طراحي كودتا اعلام كردند. قطب‎زاده در بازداشتگاه به طراحي كودتا با كمك ريچارد كاتم اعتراف كرد. وي در يك مصاحبه تلويزيوني ضمن اعتراف به طراحي كودتا نامي هم از آيت‎الله شريعتمداري برد. او فاش كرد كه شريعتمداري قرار بود پس از انجام كودتا آن را تاييد كند. چند روز بعد شريعتمداري نيز در صحنه تلويزيون حاضر شد و اعتراف كرد كه از انجام و طراحي كودتا اطلاع داشته است. پس از اين رويداد جامعه روحانيت مبارز تهران و جامعه مدرسين حوزه علميه قم در اطلاعيه‎هاي جداگانه‎اي صريحا اعلام كردند كه شريعتمداري داراي شرايط احراز مرجعيت و صلاحيت تقليد نيست. اطلاعيه‎اي كه در ميان امضاكنندگان آن نام افرادي همچون «موسوي اردبيلي، هاشمي رفسنجاني، يوسف صانعي، ناطق نوري، حسن روحاني و مكارم شيرازي» ديده مي‎شود. سرانجام وي درحالي‎كه بايستي همچون قطب‎زاده محاكمه مي‎شد، به جرم طراحي كودتا تا پايان عمر در بيت خود حصر شد و در فروردين ماه 65 به علت ابتلا به بيماري سرطان كليه درگذشت.

ميانه‎روي با نقاب خط امامي

با اشغال لانه جاسوسي، سقوط دولت بازرگان، فرار بني‎صدر از كشور، از ميدان به در رفتن نهضت آزادي، جبهه ملي و شريعتمداري و اعلام جنگ مسلحانه مجاهدين خلق، ائتلاف ميانه‎رو‎ها درهم شكست.

افول چراغ اردوگاه ميانه‎روها، آمريكا را به تامل در اين پرسش كشاند كه حال باب مذاكره با ايران را از كدام كانال پي بگيرد؟ با اين حال چراغ ميانه‎روها هنوز سوسويي داشت اما اين بار نه در اردوگاه ليبرال‎ها بلكه در عمق اردوگاه انقلابيون! اين نور از خيمه انقلابي‎هايي متساعد مي‎شد كه بازرگان و ميانه‎روها را متهم به سازش‎كاري مي‎كردند. اما اين پيچيدگي عملي و تضاد رفتاري آنها آن‎قدر دشوار نبود كه از ديد آمريكايي‎ها پنهان بماند. ازهمين‎رو بود كه «هنري كيسينجر» وزيرخارجه اسبق آمريكا برقراري رابطه با جناح ميانه‎رو و معتدل را به ريگان توصيه كرد. بنا به نظر كيسينجر، درصورتي‎كه يك جناح ميانه‎رو و قدرتمند مايل به گفت‎وگو با آمريكا در ميان رهبران ايران وجود نداشته باشد، هيچ‎گونه پيوند و مصالحه‎اي ميان دو كشور برقرار نخواهد شد.

هاشمي در ذيل خاطراتش در 18 اسفند 64 مي‎نويسد: «آقاي سعيد رجايي خراساني، نماينده ايران در سازمان ملل، آمد و گفت كه آمريكايي‎ها براي اصلاح روابط زياد مراجعه مي‎كنند. گفتم اميدوارشان كند. سفير آمريكا در واتيكان، با ايشان دو بار در اين خصوص تماس گرفته است.

ماجراي سفر «مك فارلين» به تهران نقطه اوج اين اميدواري است كه تمايل آمريكايي‎ها را در سال‎هاي مياني دهه 60 براي ارتباط با طيف تازه‎اي از ميانه‎روهاي ايراني را عيان كرد. راديو بي.بي.سي در 15 آبان 1365 به نقل از «فايننشال تايمز» گفت: «بعضي مفسرين آمريكايي معتقدند كه يك جناح طرفدار آمريكا در داخل رژيم ايران در حال شكل گرفتن است.»

راديو بي.بي.سي تاكيد مي‎كند: «به‎نظر مي‎رسد كه يك جناح ميانه‎رو در ايران وجود دارد كه مايل به بهبود روابط با غرب است. از جمله افراد اين جناح، آقاي هاشمي رفسنجاني است.»

روزنامه گاردين نيز در همين تاريخ مي‎نويسد: «اعزام مك فارلين نه تنها به قصد تسهيل آزادي گروگان‎ها صورت گرفته، بلكه بخشي از طرح بلند پروازانه آمريكا براي تجديد روابط با كشوري بود كه نفوذش در منطقه رو به افزايش است.» روزنامه اينديپندنت نيز نوشت: «اين ماجرا سبب شده است كه تفرقه عميقي كه در رژيم آيت‎الله خميني وجود دارد، علني شود. رفسنجاني به‎عنوان رهبر جناحي شناخته شده كه آماده است با آمريكا به معامله بپردازد.»

«مارينويلمسه» در كتاب قوي‎ترين شريك جرم نيز مي‎نويسد: «در زمان جنگ، حكومت ريگان تصور مي‎كرد اكبر هاشمي كسي است كه مي‎تواند منافع آمريكا را در ايران حفظ كند.» ازهمين‎رو بود كه روزنامه آسوشيتدپرس هاشمي را دومين مرد قدرتمند در ايران خواند. اما اشتياق و برنامه آمريكايي‎ها براي به قدرت رساندن ميانه‎روها براي چه بود؟

گراهام فولر، مامور اطلاعات ملي ايالات‎متحده در خاورميانه و جنوب آسيا در يك برآورد اطلاعاتي 50 صفحه‎اي به ويليام كيسي، رييس وقت سازمان سيا نوشت: «آمريكا با اوضاع نامساعدي در مورد گسترش و بسط خط مشي جديد در مورد ايران روبه‎روست، سير وقايع به‎طور عمده عليه منافع ماست و به‎زودي شاهد مبارزه براي جانشيني خميني خواهيم بود. آمريكا هيچ برگي براي بازي ندارد.» در اين باره و پس از علني شدن ماجراي مك فارلين، نشريۀ السفير نوشت: «ريگان در مورد اعتراضات كنگره در مورد ارسال سلاح به ايران گفته است: «سلاح‎هاي ارسالي فقط جنبه دفاعي دارد و هدف ما از ارسال آنها يكي اين است كه بفهمانيم ما آماده عادي سازي روابط هستيم و ديگر اين‎كه با جناح ميانه‎رو در جنگ قدرت پس از آيت‎الله خميني كانال ارتباطي برقرار نماييم.» در اين باره روزنامه «النهار» نيز نوشت: «ريگان و جان پويندكستر در يك مصاحبه مطبوعاتي گفتند: هدف اصلي ما از مذاكرات و ارسال سلاح محرمانه به ايران، ايجاد ارتباط مناسب با رهبران احتمالي آينده ايران بود و موضع گروگان‎ها فرعي و جانبي است. آنها اظهار اميدواري كردند كه پس از فوت آيت‎الله خميني جناح ميانه‎رو روي كار آيد.» همچنين در مورد ماجراي مك فارلين و هدف آمريكايي‎ها از انجام آن، نشريه كويتي «المجتمع» فاش كرد: «هدف ماجراي مك فارلين ۴ چيز است: ۱- تغييراتي در داخل حاكميت ايران در حال وقوع است و بايد از آن بهره‎برداري كرد. ۲- برخورد دو جناح منتظري و هاشمي. ۳- تقويت جناح ميانه‎رو در ايران و ۴- ايجاد زمينه تفاهم با حاكميت پس از مرحله آيت‎الله خميني»

در واقع استراتژي آمريكايي‎ها در ماجراي مك فارلين، نه فروش سلاح به ايران و آزادي و گروگان‎هايش در لبنان، بلكه تاثيرگذاري بر عرصه داخلي ايران با تقويت ميانه‎روهاي مد نظر و زمينه‎سازي براي كسب قدرت كامل سياسي توسط آنان پس از درگذشت امام خميني(ره) بود. به نوشته روزنامه «الوطن العربي» ارزيابي آمريكايي‎ها اين بود كه مجموعه اين رفت‎وآمدها به حذف جناح مخالف برقراري رابطه با آمريكا به محوريت رييس‎جمهور وقت(آيت‎الله خامنه‎اي) از صحنه سياسي ايران منتهي خواهد شد.

گرچه اين رفت‎وآمدها با نهيب امام به عدم مذاكره كنندگان با مك فارلين ناكام ماند اما اين اميد را در دل آمريكايي‎ها زنده نگاه داشت كه اگرچه ائتلاف «ملي‎گراها و مذهبي‎هاي محافظه‎كار و ميانه‎رو» از ميدان به در شده اما هنوز مي‎توان به اندك ميانه‎روهاي اردوگاه انقلابي‎ها اميد داشت. اميد به ميانه‎روها از جمله استراتژي‎هايي مورد توافق همه سياستمداران آمريكايي بود چنانكه كه حتي با وجود رسوايي سفر مك فارلين به تهران، «گيت الكساندر هيگ» وزير خارجه سابق ريگان، «لارنس اپيگرگ» معاون سابق شولتز در امور جنوب و شرق آسيا، «گري سيك» عضو شوراي امنيت كارتر و ريگان، «هادينگ كارتر» سخنگوي كاخ سفيد در زمان كارتر و «جير فري كمپ» مشاور سابق ريگان در امور امنيت، به اتفاق اقدام ريگان براي ايجاد رابطه با ايران را تاييد و ادامه آن را تشويق نمودند. تاكيد آنها بر اين بود كه ايران داراي موقعيت بسيار استراتژيك بوده و ايجاد و حفظ رابطه با آن براي آمريكا فوق‎العاده با اهميت بلكه حياتي است.

ظهور ميانه‎روهاي نئوليبرال روشنفكري ديني

اگرچه در سال‎هاي پاياني دهه 60 طيف ميانه‎روها در تمامي شاخه‎هاي ديني و ليبرال در مبارزه براندازانه با انقلابيون شكست خورده، منزوي يا متواري شدند و طيف انقلابي در ظاهر و از نظر سياسي به پيروزي رسيده بود اما جريان جديدي از ميانه‎روها با انديشه ليبرالي در حال تكوين بود. اين «نئوليبرال‎هاي تازه متولد شده» در قامت «روشنفكري ديني» از اردوگاه انقلابيون سر بر مي‎آوردند. «نئوليبرال‎هاي روشنفكر ديني» كه به طريقت مشي مسلحانه و براندازانه ميانه‎روهاي سال‎هاي ابتدايي انقلاب باور نداشتند و از طرفي ديگر توانسته بودند مسلك ليبرالي خود را پنهان كنند توانستند با محوريت «عبدالكريم سروش»، با يارگيري از «انقلابيونِ جوان، پشيمان و سرخوده و فاقد زيربناي استوار تئوريك» همچون جناح چپ سازمان مجاهدين انقلاب اسلامي و طيف چپ و تندوري دانشجويان پيرو خط امام، جرياني مستحكم پديد آورند. مانيفست تئوريك اين جريان را سروش در «كيهان فرهنگي» وقت تدوين مي‎كرد. آرام‎آرام برخي خط امامي‎هاي «مجمع روحانيون مبارز» كه روزگاري در مجلس شعار مرگ بر بازرگان سر مي‎دادند نيز به اين جريان پيوستند.

دگرديسي يكي از عوامل اصلي تولد اين ميانه‎روهاي «نئوليبرال روشنفكر ديني» است. فروپاشي شوروي و افول ايدئولوژي ماركسيستي نيز بر تمايل نيروهاي چپ كه اكنون يك دهه پيرتر شده بودند، را هم به ايدئولوژي اردوگاه ليبرال‎ها افزود. به‎واقع برخي از دانشجويان تسخيركننده سفارت آمريكا و «مجمعي‎ها» كه در مقابل بازرگان قرار گرفته بودند و منجر به سقوط دولت او شده بودند، اكنون در پي بازگشت به سنت فكري و روشنفكري بازرگان بودند؛ نوعي از روشنفكري كه طرفدار اقتصاد باز و فرهنگ ليبراليستي تلقي مي‎شد. «اصغرزاده‎ها» كه روزگاري افشاي خط ميانه‎روها را مدالي بر سينه خود مي‎دانستند، حال شعار ميانه‎روي سر مي‎دادند و از گفت‎وگو با آمريكا سخن مي‎گفتند. آنان كه به هر روي ترجيح مي‎دادند همچنان در ظاهر هم كه شده از كرده خود در اشغال لانه جاسوسي دفاع كنند، در پس پرده اما آن را بزرگ‎ترين اشتباه خود مي‎خواندند. بماند كه برخي حتي اين ظاهر را هم حفظ نكردند و «عباس عبدي» گروگان‎گير در ملاقات با «باري‎روزنِ» گروگان رسما از آنچه كه بر او روا داشته عذرخواهي كرد. با اين حال هنوز سعي بر اين بود كه از خوردن برچسب پشيماني بر پيشاني خود دوري جويند.

در دهه 70 ميانه‎روهاي «نئوليبرال روشنفكر ديني»، ابتدا از آنچه كه بر سَر بازرگان به‎عنوان «پدر ميانه‎روي» در ايران رفت، ابراز ندامت كرد. آنان كه روزگاري در اردوگاه ضدامپرياليستي هرگونه مذاكره با غرب را سازش مي‎خواندند، با پناه بردن به اردوگاه نهضت آزادي سخن از ميانه‎روي راندند و از بازگشت به راه بازرگان به‎عنوان «پدر ميانه‎روي» سخن گفتند. از همين رو بود كه نگرش رييس دولت سازندگي به غرب، معاون پارلماني او را برآن داشت كه تنها دو سال پس از فوت امام با نكوهش غرب‎ستيزي و دشمن‎تراشي اولين سيگنال ميانه‎روها را به آمريكايي‎ها بفرستد. «عطاء‎ا... مهاجراني» كه روزگاري مي‎گفت: «آمريكا در تلاش است تا انقلاب اسلامي ايران مسكوت بماند البته از آمريكا تعجبي نيست كه انقلاب ما را نبيند، آمريكا خفاش است و از جنس شبكه به ذم خورشيد پرداخته و ذم خورشيد جهان ذم خود است»، در سرمقاله 6 ارديبهشت سال 69 روزنامه اطلاعات از «مذاكره مستقيم با آمريكا» سخن راند: «مذاكره در تاريخ عالم و آدم همواره به‎عنوان امري بسيار بديهي كه نياز به برهان و توجيه ندارد به‎كار گرفته شده است. مذاكره به‎معناي پذيرش سلطه و انقياد نيست. اگر در شرايط ويژه‎اي كه هستيم مصالح كشور و انقلاب را بر ساير امور ترجيح ندهيم بهره‎اش از دست رفتن فرصت‎ها براي انقلاب و كشور و ملتي خواهد بود كه دشمنانش مي‎خواهند فرصت‎هاي او را بگيرند و سال‎ها پس از سال‎ها بگذرد و ما در وادي بازي با شعار مثل بازي با يخ متوقف بمانيم.»

اين سخنان كسي بود كه چند سال پيش باكي از آن نداشت كه بر بازرگان فرياد مرگ سر دهد و منافقين را فرزندان بازرگاني خطاب كند كه «توجيه‎گر ترور و تخريب و قتل عام عزيزان مردمند و نيز اهرمي هستندكه آمريكا بدانان دلبسته» است. اما سخن صريح معاون پارلماني دولت در لزوم مذاكره مستقيم با آمريكا خبر از تولد ميانه‎روهايي مي‎داد كه در كمتر از يك دهه با عقب‎نشيني از مواضع ضدامپرياليستي خود، با حمايت رييس دولت سازندگي به اردوگاه شكست خورده ميانه‎روهاي ليبرال جان تازه‎اي دميده‎اند.

«كنت. ام. پولاك» مشاور سابق سازمان سيا در ايام رياست‎جمهوري «بيل كلينتون» در كتاب «معماي ايران» در اين باره مي‎نويسد: «...ضد آمريكايي بودن و صدور انقلاب عناصر بنيادين ديدگاه خميني بود كه دقيقا در سال‎هايي كه بر سرير قدرت قرار داشت تاييد و شناخته شده بودند... رفسنجاني در چند سال اول بر مسند نشستن از نو كوشيده بود كه امكان روابط بهتر را با ايالات متحده به وجود آورد. وي نظر رييس‎جمهور بوش را در نطق افتتاحيه شروع به كارش معطوف به گفته‎هاي خود كرده بود و در 1991-1990 سعي كرد نوعي «حسن نيت» نشان دهد. در زماني كه تمام گروگان‎هاي آمريكايي باقي‎مانده در لبنان آزاد شده بودند، رفسنجاني در ملاء عام اظهار داشت كه اين ايران بود كه آنها را آزاد كرد. وي ضمنا سعي كرد كانال‎ها قبلي ارتباطات مخابراتي با ايالات‎متحده را توسعه دهد. دو كشور از كشور سوييس به‎عنوان حافظ منافع براي مبادله پيام‎ها استفاده مي‎كردند و افراد رفسنجاني توسعه اين كانال و رساندن آن به سطح مذاكرات كامل را پيشنهاد كردند. در سال 1990م. عطاءا... مهاجراني معاون رييس‎جمهور رفسنجاني مقاله‎اي در روزنامه اطلاعات درج كرد و پيشنهاد گفت‎وگو را با ايالات‎متحده مطرح ساخت. ترديدي وجود ندارد كه رفسنجاني از مهاجراني به‎عنوان وسيله استتار استفاده كرده باشد تا ببيند ديگران به چنين پيشنهادي چگونه پاسخ مي‎دهند كه البته خوب پيش نرفت... خامنه‎اي در يك هم آوايي امكان برقراري روابط بهتر با ايالات‎متحده را تقبيح كرد... در سخنراني ديگري در همان ماه وي ايالات‎متحده را به‎عنوان «تجسم پليدي و فساد» تشريح و تبيين كرد... به همين نحو مقالاتي كه در روزنامه‎هاي سراسر ايران درج شد بادبادك آزمايشي مهاجراني را تركاند. پاسخ اين امر چنان منفي، خشمگينانه و متعصبانه بود كه دفتر رفسنجاني ناچار شد مدعي شود كه مقالۀ فوق منعكس كننده نظرات رييس‎جمهور نبوده است. حتي در آن موقع هم رفسنجاني كاملا دست برنداشت و تسليم نشد. وي در هر زمان كه به‎شدت با مقاومت و تقابل افراطيون و بيش از آنها خامنه‎اي روبرو مي‎شد، عقب‎نشيني مي‎كرد اما هر زمان كه فكر مي‎كرد امكان آن وجود دارد، باز هم تفكر مذكور را مطرح مي‎ساخت.»

ميانه‎روها و حلاليت‎طلبي از بازرگان

ظهور تئوريك «ميانه‎روهاي تازه متولد شده»، ابتدا در ماهنامه «كيان» و بعد در «آيين» نمايان شد. حلقه كيان با محوريت عبدالكريم سروش محفل نيروهاي چپِ انقلاب اسلامي همچون سعيد حجاريان، اكبر گنجي، رضا تهراني، عمادالدين باقي، شمس الواعظين، مصطفي رخ‎صفت، محسن كديور، محسن آرمين، مجتبي شبيري، آرش نراقي، محسن سازگارا، مصطفي تاج‎زاده و... بودند كه غالبا سابقه عضويت در سازمان مجاهدين انقلاب اسلامي، دانشجويان پيرو خط امام و نهادهاي نظامي‎امنيتي و داراي مسؤوليت در دولتِ چپ‎گراي مهندس موسوي داشتند. چپ‎گرايي اعضاي كيان متاثر از انديشه‎هاي روشنفكري ديني شريعتي بود كه چپ و به انديشه‎هاي عدالت‎طلبانه سوسياليستي نزديك بود. اما كيان به‎تدريج با عبور از دكتر شريعتي كه عدالت را مقدم بر آزادي مي‎دانست، تغيير هويت داد و با چرخش كامل، به‎سمت راست و انديشه‎هاي ليبراليستي بازرگان تغيير مسير داد.

كيان براي بازگشت به «راه بازرگان» ابتدا با عذرخواهي از تندروي در حق نهضت آزادي و حلاليت‎طلبي از بازرگان آغاز كرد. آنگاه كه در شمارۀ 11 خود ضمن مصاحبه با بازرگان چنين نوشت: «نام مهندس مهدي بازرگان در تاريخ نيم قرن اخير كشورمان، نامي است برجسته و پر ماجرا... مهدي بازرگان با كوله باري از دانش و ايمان به حقانيت دين و با روحيه‎اي باز و سرسختي بسيار، راه پر پيچ‎وخم نيم قرن اخير را طي مي‎كند و به كارنامه‎اي سرشار از ارزش‎هاي اجتماعي ماندگار دست مي‎يابد. اگرچه ارزيابي معرفتي و فكري تلاش‎هاي مهندس بازرگان سخني جداگانه مي‎طلبد و همگان در اين زمينه نظري يك‎سره موافق ندارند. با اين حال و با نگرشي واقع‎بينانه و منصفانه به نيم قرن تاريخ ايران به دشواري مي‎توان خدمات او را به ايران و اسلام ناچيز و كم رنگ جلوه داد. شايد درست به همين دليل باشد كه بسياري از افراد به‎ويژه نسل جوان كه در مقاطعي از شور و حرارت انقلابي خود بي‎محابا برخط مشي مهندس بازرگان مي‎تاختند، اينك و پس از فرونشستن شعله‎هاي دروني و گذر از تندروي‎هاي آتشين و نيز پس از روشن شدن سمت‎وسوي تحولات اجتماعي مي‎كوشند تا از او حلاليت بطلبند.»

كيان پس از حلاليت‎طلبي با رويي‎گشاده مقالات و مصاحبه‎هاي بازرگان و ديگر اعضاي نهضت آزادي همچون ابراهيم يزدي، غلام‎عباس توسلي و محمدمهدي جعفري را به چاپ رساند و در پي ترويج انديشه‎هاي آنان خاصه مهندس بازرگان برآمد. ازهمين‎رو بود كه در شمارۀ 22 خود مقاله‎اي درباره نگاه بازرگان به رابطه دين و دموكراسي منتشر كرد. اما اوج تبليغ آراء و انديشه‎ها و شخصيت بازرگان در كيان در هنگام درگذشت بازرگان در دي ماه 1373 بود. سروش به‎عنوان محور حلقه كيان در شمارۀ زمستاني خود در مقاله‎اي با عنوان «آنكه به نام بازرگان بود، نه در صفت» بازرگان را الگوي سياستمداران ليبرال دانست.

كيان در اين شماره با محور قرار دادن بازرگان صريح‎تر از گذشته به نقد انقلاب و جمهوري اسلامي پرداخت و به قلم ابراهيم يزدي نوشت: «پس از پيروزي انقلاب، در جريان عمل، ميان آنچه بازرگان و دولت موقت جهت اداره مملكت و تحقق آرمان‎هاي انقلاب(آزادي، استقلال، جمهوري اسلامي) ضروري مي‎دانستند و آن‎طور كه اسلام واقعي را مي‎شناختند، با آنچه روحانيت اصرار و اعتقاد داشت و گروه‎هاي چپ غيرمسلمان تبليغ يا تلقين مي‎كردند، اختلافات اساسي بروز كرد تا آن‎جا كه دولت موقت در آبان 58 استعفا كرد و كنار رفت. با وجود اين، بازرگان همچنان عضو شوراي انقلاب باقي‎ماند. در بهار 1358 بازرگان در انتخابات اولين دوره مجلس شوراي اسلامي شركت كرد و با آراي سنگيني از طرف مردم تهران انتخاب شد و طي 4 سال عضويت در پارلمان در كميسيون‎هاي مختلف نقش فعال داشت. علاوه بر اين، از هر فرصتي براي انتقاد و مقابله با انحرافي كه در انقلاب به‎وجود آمده بود استفاده كرد و بارها مورد تهاجم قرار گرفت.»

از بازرگان تا سروش

بازتعريف مفهوم غرب و استعمار از ديدگاه بازرگان در نهايت به تغيير نام «شيطان بزرگ» به ايالات‎متحده آمريكا و همسان كردن «تاريخ جنايت‎آميز آمريكا در ايران» به «شكاف سياسي ميان دو ملت» در ادبيات سياسي ميانه‎روهاي «نئوليبرال روشنفكر ديني» منجر شد.

اما نزديكي حلقه كيان به بازرگان را نمي‎توان تنها يك ائتلاف ساده از ظرف دو نيروي اجتماعي دانست، بلكه اضمحلال يك فكر و انديشه در فكر و انديشه ديگر بود. حلقه كيان از حيث انديشه سياسي با پشت كردن به سابقۀ خود و تغيير 180 درجه‎اي به راست و انديشه‎هاي ليبراليستي اساس انديشه‎هاي سياسي بازرگان را پذيرفت و با آن پيوند استراتژيك برقرار كرد و مبلغ آن شد.

فارغ از نوع سياست‎ورزي بازرگان در قامت نخست‎وزير دولت موقت و رويكرد آشتي جويانه‎اش با آمريكا، آراي دين شناختي و نوع معرفت شناسي مهندس بازرگان از ابتداي دهۀ ۱۳۷۰ مورد توجه بيشتر انديشكده‎هاي آمريكايي قرار گرفت، چون روش تفسير ايشان بسيار نزديك به «معرفت تجربي» و داراي ريشه‎هاي مشترك با «اسلام سكولار» بود و اين قرائت از دين مي‎توانست پازل اسلام آمريكايي را تكميل كند، همان‎طور كه قرائت «انجمن حجتيه» از اسلام بخشي ديگر از اين پازل را تكميل مي‎كرد. اين روش تفسير دين كه در نهايت اسلام را خصوصي‎سازي و شخصي‎سازي مي‎كند و از نقش سياسي و اجتماعي آن مي‎كاهد، في نفسه براي محافل سكولار غرب مقبول بود. نتايج سياسي اين سبك از دينداري نيز چيزي جز تعامل و تسليم در برابر غرب با محوريت ايالات‎متحده نبود و البته كه اين نتيجه، بر جذابيت «مدل بازرگان» نزد استراتژيست‎هاي اروپايي و آمريكايي مي‎افزود. فروغ جهانبخش در كتاب «از بازرگان تا سروش» كه مبناي ديدگاه شوراي روابط خارجي آمريكا را به اصلاح‎طلبان ترسيم كرد و معتقد بود ديدگاه بازرگان و سروش به «قطعه قطعه كردن مشروعيت حاكميت ولايت فقيه» مي‎انجامد، نمونه بارز چرايي توجه نگاه محافل استراتژيك آمريكا به چنين مدلي است. همين‎طور كتاب «روشنفكران ايراني و غرب» نوشته «مهرزاد بروجردي» كه برنده جايزه «بنياد مطالعات ايران» به رياست اشرف پهلوي شد، چنين نگاهي را به نتايج معرفتي و سياسي «مدل بازرگان» دارد. حتي برخي از پژوهشگران سكولار و سياستمداران ليبرال اصرار دارند كه بازرگان را «اولين مارتين لوتر اسلام» و عبدالكريم سروش را مقلدي از مقلدان او معرفي كنند و اصالت را در فرآيند تجديدنظرطلبي ديني به نظر و عمل بازرگان مي‎دهند.

ميانه‎روها، رفرم ديني و تجديدنظرطلبي

اما استراتژي كيان و نهضت آزادي در دهه 70 يكسان نبود. نهضت آزادي گام نخست را «تجديدنظرطلبي در انقلاب» و «اصلاحات سياسي» مي‎دانست. اما كيان «رفرم ديني» را مقدم بر اصلاحات سياسي مي‎دانست. كيان محفل هم‎انديشاني بود كه به گفتمان ديني حاكم انتقاد داشتند و خواستار رفرم ديني بودند. در كيان اين سروش بود كه پيشتاز نقد و نفي ايدئولوژي ديني حاكم بود. او براي اين كار از «معرفت شناسي» آغاز كرد. از همين رو بود كه ابتدا نظريه «قبض و بسط تئوريك شريعت» را طرح كرد و سپس با طرح «بسط تجربه نبوي» وحي را تجربه ديني پيامبر خواند و با «صراط‎هاي مستقيم»، «پلوراليسم ديني» را ارايه داد. سروش از سال 72 به بعد، تقريبا آثار و نتايج سكولاريستي آراي خود را عيان‎تر كرد و با طرح نظريه «ايدئولوژي زدايي» به مخالفت با هر نوع آرمان‎گرايي از جمله آرمان‎گرايي ديني و انقلابي‎گري پرداخت؛ سپس به طرح نظريه «حكومت دموكراتيك ديني» پرداخت و صبغه ليبرالي آراي خود را تقريبا آشكار ساخت.

كيان با ايجاد ترديد در فهم ديني كه جمهوري اسلامي بر آن پايه استوار شده، هم مشروعيت سياسي نظام را به چالش كشيد و هم مشروعيت سياست‎هاي اتخاذ شده را و با اين ترديد افكني، ايدئولوژي سياسي حكومت كه مبتني بر باورهاي ديني بود را به مبارزه طلبيد. آنگاه كه ابتدا مجتهد شبستري گفت: «امروز ديگر مساله اين نيست كه انسان عقايد حقه پيدا كند و سپس آن را تصديق كند تا به نجات اخروي برسد، مساله خيلي نقدتر و فوري‎تر از اين مطلب است... انسان امروز خواستار آخرت و نجات معنوي در همين زندگي دنيوي‎ات... براي بسياري از انسان‎هاي امروز اين پرده غفلت از آخرت دريده شده است. آنان با تمام وجود خود مي‎پرسند دين با منِ حيرت‎زده و دغدغه‎دار و پر از مشكل دروني در همين زندگي هم اكنون چه مي‎كند؟ اينان نمي‎تواننند بنشينند و با وعده‎هاي نسيه خود را دلخوش كنند.» و بعد كديور گفت: «به‎نظر بنده، مبناي فقهي ـ كلامي ما در مسايل و موضوع‎هاي سياسي، متعلق به‎دنياي گذشته است. در آن دنيا، مناسبات سياسي انسان‎ها مبتني بر تابعيت مردم از حاكم عادل يا ظالم بوده است. در آن دنيا، حقوق اساسي انسان‎ها مطرح نبوده و ظلم و عدل هم معناي ديگري داشته است. عدل در آن دوران معنايي فردي و مبهم داشته است و عدل به آن معنا، به‎هيچ‎وجه نمي‎تواند اساس سازمان‎دهي اجتماعي و سياسي دموكراتيك قرار گيرد.» و سپس اكبر گنجي نوشت: «فقه توانايي پاسخ‎گويي به معضلات داخلي و خارجي را ندارد.» يا آن‎جا كه احمد نراقي از عدم دستيابي به «اسلام ناب» سخن گفت. كيان رسالت مهم براي دگرگوني در انديشه و فلسفه سياسي را از طريق تحول در معرفت‎شناسي و معرفت ديني مي‎دانست. با اين حال در شماره سوم خود تنها با گذشت دو سال از رحلت امام از در ماه پيروزي انقلاب در يادداشتي به‎نام «آرمان بهمن» به قلم شمس الواعظين از «نقد دروني انقلاب» نيز سخن گفت. مهم‎تر تلقي كردن نقد انقلاب نسبت به تبيين يا تلاش براي گسترش ابعاد آن خود گوياي رويكردهاي تحول يافته اعضاي كيان براي تجديدنظرطلبي است.

ميانه‎روها و ائتلافي ديگر

تولد ميانه‎روهاي «نئوليبرال روشنفكر ديني» در كيان، ائتلاف دوم ميان ميانه‎روها را در دهه 70 رقم زد؛ تركيب، پيوند و ائتلافي از «نئوليبرال‎هاي روشنفكر به اصطلاح ديني»، «انقلابيون پشيمان و سرخورده و فاقد زيربناي استوار تئوريك»، «تكنوكرات‎هاي عمل‎گرا» و «روشنفكران التقاطي ليبرال». اين تئوري پردازي‎هاي سروش بود كه بستر تئوريك حركت اين ائتلاف در مقابله با آرمان‎هاي انقلاب را مدرن ساخت. اين ائتلاف از نفوذ بسياري در نهادهايي چون وزارت ارشاد، وزارت علوم، سازمان مديريت‎وبرنامه، مركز پژوهش‎هاي مجلس، مركز تحقيقات مجمع تشخيص مصلحت و برخي وزارتخانه‎هاي ديگر برخوردار بود. ائتلاف كه با نهضت آزادي پيوند استراتژيك خورده بود، به‎سرعت «مركز مطالعات استراتژيك» دولت هاشمي را هم تحت كنترل خود درآورد و توانست با پيوند عميقي كه با تكنوكرات‎ها و بوروكرات‎هاي اقتصادي‎اي كه در دولت سازندگي به قدرت رسيده و مدل توسعه خود را از «بانك جهاني» و «صندوق بين‎المللي پول» و نظاير آن الهام مي‎گرفتند، برقرار كند و به‎واسطه در اختيار گرفتن شهرداري تهران در دوران مديريت طولاني مدت كرباسچي، با جريان نوظهور سرمايداران خصوصي و برج‎سازان و طبقه نوظهور سرمايه‎داران داخل نظام پيوند خورد و به يك قطب نيرومند فرهنگي سياسي و اقتصادي اجتماعي بدل گردد. پيروزي اين ائتلافِ نيرومند در دوم خرداد 76 كه نام «جبهه دوم خرداد» را براي خود برگزيده بود و به‎دنبال آن تصاحب مجلس ششم و شوراي شهر اول عرصه را براي راستي‎هاي دهه 60 كه حال نام اصول‎گرايي داشتند، تنگ كرد.

بر پايه همين پيروزي‎هاي ائتلافِ نيرومند بود كه در دهه‎هاي70 و80 ميانه‎روهاي ايراني به‎طور كامل در طرح‎هاي راهبردي آمريكا جاي گرفتند و تقويت اين جناح در ايران در دستور كار قرار گرفت. براي همين كنگره آمريكا به‎طور رسمي «بنياد ملي براي دموكراسي»، پدرخوانده مؤسسات آمريكايي كه با شعار «آنچه براي آمريكا خوب است، براي جهانيان نيز خوب است» بزرگ‎ترين تامين كننده مالي فعاليت‎هاي طرفداران توسعه دموكراسي در ديگر كشورهاست، را مامور اجراي «پروژه دموكراسي در ايران» كرد و به آن راهكار جلب همكاري رهبران سياسي، قانون‎گذاران و احزاب ميانه‎رو را توصيه كرد. چراكه به گفته «حسينعلي قاضيان» عضو هيات مديره «مؤسسه پژوهشي آينده» كه به همراه عباس عبدي و عليرضا علوي‎تبار به اتهام «نظرسنجي مطلوب» و «اتهام فروش اطلاعات به بيگانگان» در سال 81 دستگير و محاكمه شد: «ما از نظر فكري دچار انحراف بوديم و مبناهاي فكري ما به‎گونه‎اي بود كه آمريكايي‎ها آن را مورد توجه قرار دادند و احيانا افكار ما را در مسير اميال خود ارزيابي مي‎كردند. نوع اعتقاداتي كه گروه ما و به‎خصوص مطالبي كه دكتر سروش در كنفرانس‎هاي خارجي بيان مي‎كرد، سبب مي‎شد كه اختلاف فكري ما با مباني انقلاب روزبه‎روز بيشتر شده و به همان ميزان به افكار و اميال آمريكايي‎هايي كه خواهان براندازي نام جمهوري اسلامي ايران بودند، نزديك شود.»

استراتژي غرب در مواجهه با ايران ارتباط با ميانه‎روها براي «مهار انقلاب اسلامي» بود تا پس از آن «تغيير رفتار» سياسي و به‎دنبال آن «تغيير ساختار» در كشور رقم خورد. براي همين بود كه كالين پاول وزير خارجه آمريكا در تيرماه 1380 گفت: «با ميانه‎روها و اصلاح‎طلبان ايران، در تماس هستيم» و اصلاح‎طلبان نيز بنا به نظرسنجي دروغينِ عباس عبدي در «مؤسسه پژوهشي آينده»، درست يك سال پيش از انتخابات مجلس هفتم در دوشنبه اول مهر ١٣٨١ با تيتر درشت در روزنامه‎ها مدعي شدند «74 درصد مردم ايران موافق مذاكره با آمريكا هستند.»

ميانه‎روها و شكست تئوري نافرماني مدني

از فرداي پيروزي جبهه دوم خرداد، انديشه‎هاي ليبراليستي كيان و پيوند استراتژيك آن با نهضت آزادي موجب شد تا انديشه‎هاي ليبراليستي-سكولاريستي نهضت آزادي بر جبهه دوم خرداد غلبه كند تا جايي كه نهضت آزادي رسما به اين جبهه، پيوست.

اما ائتلاف ميانه‎روها يك خطاي استراتژيك فاحش انجام داد؛ آنگاه كه بي‎پروا امام حسين(ع) را خشونت‎طلب خواند و سخن از به موزه سپردن انديشه‎هاي امام‎خميني(ره) راند، مشت خود را براي جامعه ديني ايران باز كرد. دعوت از اعضاي مؤسسات غربي فعال در زمينه تحولات دموكراتيك به ايران همچون «مايكل مك‎فايل» و ديدارهاي آشكار با پدرخوانده‎هاي انقلاب رنگي همچون «جورج سوروس»، كنفرانس برلين، 18 تير 78 و... نام آنها را از ميانه‎رو به «اصلاح‎طلبانِ راديكال» تغيير داد. تا ائتلاف را مجبور به عرضه تئوري «نافرماني مدني» كند. كيان وظيفه توجيه اين تئوري را برعهده گرفت و در شماره 51 خود در مقاله‎اي از «رونالد دوركين» تئوريسين كودتاي مخملي، مباني فلسفي و حقوقي چنين راهبردي را فراهم كرد.

همزمان و با سقوط «اسلوبودان ميلوسويچ» از كرسي رهبري يوگسلاوي در پي تظاهرات گسترده مردم، در ابتداي سال 80، عزت‎ا... سحابي از رهبران ملي مذهبي در گفت‎وگويي با راديو فرانسه از مقبوليتِ شيوه «مقاومت منفي» در ايران سخن گفت. عليرضا علوي‎تبار هم بلافاصله پيشنهاد پيروي از «نافرماني مدني» را داد. هر دو تاكتيك روي يك سكه تصميمِ ائتلاف بود. اين تاكتيك‎ها در جريان فروپاشي يوگسلاوي محك خورده بود تا برهمين اساس عباس عبدي نيز از جانب حزب مشاركت پيشنهاد «خروج از حاكميت» را به اصلاح‎طلبان دهد تا آنان از تمام ظرفيت‎هاي «مقاومت منفي» براي فلج كردن سيستم عصبي جمهوري اسلامي استفاده كند. براساس راهبرد عبدي، اصلاح‎طلبان بايد سريعا از مناصب دولتي استغفا دهند تا ابتدا مشروعيت نظام سياسي ايران را با مخاطره جدي مواجه كنند و با اين كار از تمام امكانات «مقاومت منفي» استفاده نمايند. اين چنين عباس عبدي به‎عنوان عضو ارشد دفتر سياسي حزب مشاركت ايران نفوذ رهبران ملي مذهبي مانند: «عزت‎ا... سحابي» را در فرآيند تصميم‎سازي‎هاي جبهه دوم خرداد برملا ساخت و از ائتلاف نانوشته با آنان براي پيشبرد پروژه «مقاومت منفي» پرده برداشت.

اگرچه اين تئوري با پيروزي خاتمي در انتخابات رياست‎جمهوري در خرداد 80 و عدم تمايل اصلاح‎طلبان براي ترك قدرت، منتفي شد اما دو سال بعد رهبري ائتلاف ميانه‎روها برپايۀ همين تئوري و مصادف با تحولات انقلاب رنگي در گرجستان، راي به استعفا دسته جمعي و تحصن اصلاح‎طلبان در مجلس ششم داد تا حبيب‎ا... پيمان(جنبش مسلمانان مبارز)، عزت‎ا... سحابي(نهضت آزادي) و زهرا رهنورد نيز به آنان پيوندند و 100تن از وزار و معاونين دولت تيز تهديد به استعفا كنند. اما اين تئوري راه به‎جايي نبرد و برخلاف انتظارِ ميانه‎روها با عدم استقبال از سوي مردم مواجه شد و شكست خورد. ميانه‎روها به پايان تراژدي خود رسيده بودند. اصول‎گراها اما زودتر سمفوني اين تراژدي را نواختند، پيروزي آنان در انتخابات شوراي شهر دوم و مجلس هفتم و به‎دنبال آن تصاحب كرسي رياست جمهوري نهم، آخرين سنگر اصلاح‎طلبان را از آنان گرفت.

موسوي و احياي نزاع ميانه‎روي/ افراطي‎گري

در ميانه دهه 80 و با پيروزي‎هاي اصول‎گرايان، اصلاح‎طلبان راه چاره براي خروج از شكست‎هاي پشت هم در برابر اصول‎گرايان را، در به راه انداختند دعواي كهنه «ميانه‎روي و افراطي‎گري» ديدند. دولت نهم را به افراطي‎گري و تندي و شخص رييس دولت را افراطي و راديكال خطاب كردند. در اين جدال قديمي طرف سومِ هميشگي نيز به ميدان آمد:

«كوشنر» وزير امورخارجه فرانسه در گفت‎وگو با شبكه سي.ان.ان: «آرزوي غرب پيروزي مخالفان احمدي‎نژاد در انتخابات آينده است و از تحركات مخالفان دولت احمدي‎نژاد بسيار خوشحالم.» روزنامه سوداوستِ فرانسه در گزارشي نوشت: «پيروزي مجدد احمدي‎نژاد در انتخابات ايران، مانع تحق اهداف واشنگتن و تل‎آويو در منطقه است.» روزنامه صهيونيستي «جوويش كرونيكل» نوشت: «بيشتر صاحب‎نظران نمي‎دانندكه براي انتخابات رياست‎جمهوري ايران از چه كسي حمايت كنند و چه كسي بايد در ايران رييس‎جمهور شود. اما به‎طورحتم مي‎دانند كه چه كسي بايد در ايران رياست‎جمهوري اين كشور را ببازد و آن رييس‎جمهور فعلي ايران محمود احمدي‎نژاد است... مقامات آمريكايي براي جلوگيري از موفقيت احمدي‎نژاد در انتخابات رياست جمهوري ايران به همتايان اسراييلي خود گوشزد كردند تا پايان انتخابات از حمله به ايران سخن نگويند.»

بازگشت اصلاح‎طلبان به جدال تاريخي راه به‎جايي نمي‎برد چراكه در جامعه ايراني ديگر اصلاح‎طلبان مصداقي براي ميانه‎روي خوانده نمي‎شدند. جاي يك طرف اين نزاع خالي بود. ائتلاف «اصلاح‎طلبان، تكنوكرات‎ها و روشنفكران ديني» در انتخابات رياست‎جمهوري 88، مهندس موسوي نخست‎وزير دهۀ 60 را گزينه مناسب جاي خالي اين جدال براي نبرد با افراطيون يافت تا با خطاب كردن رييس دولت اصول‎گراها به افراطي‎گري و تندروي مردم را از انتخاب دوباره او بازدارد. نهضت آزادي هم آشكارا به ميدان آمد و از موسوي حمايت كرد. اما با پايان ماراتن 22 خرداد 88 و دميدن بر شيپور تقلب و سركشي از نتيجه انتخابات بيش از پيش به افراطي‎گري ميانه‎روها افزود و بازهم نقاب ميانه‎روي را از چهره آنان بركشيد. ميانه‎روها بار ديگر آن روي خشن خود را نشان دادند تا خيايان‎هاي تهران خاطرات تابستان سال 60 را به ياد آورند.

روحاني و خيز دوباره ميانه‎روها

در انتخابات 92، سياستمدار ِميانه‎رويي كه در اواسط دهه 60 در حلقه ميانه‎روهاي اردوگاه انقلابيون تعريف مي‎شد، در قامت سياست‎مداري معتدل كه هم اصلاح‎طلبي اصلاح‎طلبان و هم عمل‎گرايي تكنوكرات‎ها را با خود داشت با شعار «اعتدال» بار ديگر به جدال قديمي با انقلابيون آمد؛ بر طبل دعواي ميانه‎روي با افراطي‎گري كوبيد و اصول‎گرايان را تند و افراطي خواند و شعار مذاكره با كدخدا سرداد.

برخلاف سال‎هاي 84 و 88 حربه زنده كردن جدال ميانه‎روي و افراطي‎گري كارگر شد و حسن روحاني با شعار اعتدال دولت يازدهم را از آن خود كرد. پيروزي روحاني كه به‎صراحت خود را معتدل و ميانه‎رو مي‎ناميد، از سوي غرب به پيروزي ميانه‎روها در ايران تعبير شد. اين رخداد سبب شد كه مجددا عبارت «ميانه‎روها» و اميدواري براي بسط قدرت آنها در ايران، به وفور در گزارش‎هاي راهبردي و اظهارات مقامات سياسي غربي و آمريكايي استفاده شود. چنانكه روزنامه واشنگتن پست نوشت: «حسن روحاني در نخستين كنفرانس خبري خود از زمان حضور رسمي در سمت رياست‎جمهوري ايران، بر تمايلش براي مذاكره با آمريكا، تاكيدكرد. وي روز سه‎شنبه گذشته در كنفرانس خبري تاكيد كرد كه آماده ورود به مذاكرات «جدي و حقيقي» درباره برنامه هسته‎اي ايران است، وي افزود كه راه‎حل تنها از مسير «گفت‎وگو و نه تحريم» به دست مي‎آيد. روحاني تاكيد كرد «اگر آمريكا تمايل مثبت و احترامش را نشان دهد، راه براي تعامل متقابل گشوده مي‎شود.» اين نشانگر اين است كه پس از 8 سال رياست‎جمهوري محمود احمدي‎نژاد، روحاني تلاش مي‎كند لحن را در عرصه بين‎الملل تغيير دهد. وي اصلاح‎طلب نيست اما ميانه‎رو است و پيروزي وي در انتخابات رياست‎جمهوري و مواضع وي مي‎تواند نشانگر سيگنال‎هاي جديد و متفاوتي با سياست تقابل در سال‎هاي اخير باشد. روحاني از گسترش آزادي‎هاي مدني و آزادي زندانيان سياسي صحبت كرد و نامزدهاي اصول‎گراي انتخابات رياست‎جمهوري را شكست داد. روحاني چندين تكنوكرات را براي حضور در كابينه‎اش انتخاب كرد.»

در يك دهه گذشته آمريكايي‎ها راهبرد به قدرت رسيدن ميانه‎روها در ايران را در دستور كار قرار داده بودند كه در گزارش‎هاي راهبردي متعدد انديشكده‎هاي آمريكا، دستورالعمل آن مشاهده مي‎شود. در سال ۲۰۰۷م. در گزارشي راهبردي «توسعه شبكه‎هاي سكولار ليبرال در جوامع اسلامي» به چگونگي تلاش براي به قدرت رسيدن ميانه‎روها در جهان اسلام و ايران پرداخته شده است. در اين گزارش با بهره‎گيري از تجربه نحوه مواجهه آمريكا با شوروي در طول جنگ سرد، به چگونگي شبكه‎سازي نيروهاي وفادار به غرب در آن و بر اهميت شبكه سازي و نفوذ از طريق اين شبكه براي رسيدن به فروپاشي شوروي و امكان بهينه‎سازي آن براي كشورهاي هدف به‎خصوص ايران پرداخته شده است. در واقع اين گزارش و گزارش‎هاي ديگري كه در آن به صراحت منظور از ميانه‎روها در ايران بيان شده است، بر اهميت شكل‎گيري اين شبكه ميانه‎رو و نفوذ آن در حاكميت صحه گذاشته شده است.

از منظر آمريكايي‎ها، ميانه‎روها بهترين گزينه براي تغيير رفتار و مهار ايران و به‎دنبال آن تغيير ساختار سياسي ايران به‎شمار مي‎روند، چراكه به‎خاطر سابقه حضور در سطوح كلان قدرت در ايران و دارا بودن شبكه منسجمي از نخبگان حاكميتي و غير حاكميتي توان قبضه قدرت و به چالش كشيدن و از ميدان به دركردن انقلابيون را دارا هستند. از منظر غرب پيروزي ميانه‎روها، مقدمه قبضه كامل قدرت در ايران توسط آن‎هاست كه در صورت حمايت غرب مي‎تواند تا فتح سنگرهاي كليدي نظام جمهوري اسلامي ايران از جمله مجلس خبرگان تداوم يابد.

بازرگان‎سازي از روحاني

آن‎چنان كه رفت، موج اول تبليغ «مدل بازرگان» در كنار زمينه‎سازي براي «عادي سازي رابطه با آمريكا» در دهه 70 آغاز شد. موج دوم تبليغ اين مدل اما در ابتداي دهه 90 آغاز شد. در هر دو مقطع تاريخي، بازماندگان نهضت آزادي و ملي مذهبي‎ها نقش عمده‎اي بازي كردند و در هر دو بار، بازرگان به‎عنوان سمبل سياستمداري ميانه‎رو و معتدل كه سازش با آمريكا نخستين هدفش بود، تبليغ شد.

موج دوم «مدل‎سازي از بازرگان» از دي ماه سال90 توسط ماهنامه «مهرنامه» به مديريت «كرباسچي» يكي از اجزاي كارتل مطبوعاتي حزب كارگزاران آغاز شد. اما پشتوانه سازماني اين كارتل را همان مديران روزنامه‎هاي زنجيره‎اي تشكيل مي‎دهند كه از ابتداي دهه 70 به تبليغ بازرگان پرداختند. مهرنامه با تركيب نادرست دو مفهوم «اعتدالِ» سياسي و «سازش» با آمريكا، دست به يك مغالطه زيركانه و خلط مبحث تاريخي زد. مهرنامه در شماره ۱۸ خود پرونده‎اي را درباره نسبت «ليبراليسم و اسلام» گشود و لقب «ليبرال تنها» را به مهندس بازرگان نسبت داد.

«محمد قوچاني» در سرمقاله‎اي با عنوان «چگونه مهدي بازرگان تا پايان عمر «اصلاح‎طلب» باقي‎ماند؟» 7 شاخصه را براي ساختن چهره‎اي كاملا ليبرال از بازرگان برشمرد كه نه يك تصوير واقعي بلكه هويت‎سازي جعلي از آن مرحوم است. ولي به هر روي اين تصوير يك تصوير غالب و تلقي كليشه‎اي است كه اردوگاه اصلاح‎طلبان از بازرگان ترويج مي‎كنند.

مهرنامه در اين سرمقاله القا كرد كه اول، «بازرگان ليبرال» است. دوم، «ليبراليسم همان اصلاح‎طلبي است» و «بازرگان از ليبراليسم سياسي، اصلاح‎طلبي را به‎خوبي آموخته بود.» سوم، در اصلاح‎طلبي ليبرال «آزادي بر عدالت تقدم دارد.» چراكه «ارزشِ اول نزد ليبرال‎ها آزادي است و اصولا عدالت را «حقِ آزادي» مي‎دانند و تعبير اخير عدالت يعني عدالت اجتماعي را بر ساخته سوسياليست‎ها مي‎شمارند.» اين تعبير مهرنامه يعني عبور اصلاح‎طلبان از عدالت‎خواهي دكتر شريعتي.

چهارم، اصلاحات يك «نهضت بورژوايي» است و خاستگاه سرمايه‎داري دارد و ما به‎ازاي بيروني و مصداق عيني همه اين عناصر ليبرال كه ضد عدالت و هوادار سرمايه‎داري است، مهندس بازرگان معرفي مي‎شود. در حقيقت، اردوگاه اصلاح‎طلبان بازرگان را از «سمبل اصلاح‎طلبي» به «نماد سازش با آمريكا» تقليل مي‎دهد و از او سياستمداري در خدمت سرمايه‎داري غرب مي‎سازد.

چند ماه بعد از انتشار ويژه‎نامه مهرنامه، خاتمي براي تقويتِ «مدل‎سازي بازرگان» به رسم حلقه كيان در دهه 70، از بازرگان به‎خاطر مقاله تندش عليه او در كيهان در سال 60 عذرخواهي و طلب حلاليت كرد: «در آن دعوايي كه به‎وجود آمد، همه ما تحت تاثير فضايي بوديم كه وجود داشت. دلبسته به انقلاب بوديم، دلبسته به امام بوديم و احساس هم مي‎كرديم افرادي كه نظرات ديگري دارند، اشتباه مي‎كنند... ما هم معتقد بوديم كه بالاخره راهي كه دوستان ما در نهضت آزادي مي‎پيمايند، راه واقع‎بينانه‎اي نيست و انتقاد داشتيم.

اما من قبول دارم. واقعا اگر الان مي‎خواستم مطالب را بنويسم، آن‎طور نمي‎نوشتم. بعضي مطالبي كه آن وقت نوشتم جفا بود نسبت به افراد. با اين‎كه اختلاف‎نظر و اختلاف سليقه داشتيم، همان زمان براي آن‎ها احترام قايل بودم، الان هم احترام قايلم. ولي بنده هم قبول دارم كه بعضي وقت‎ها تحت تاثير فضاي احساساتي موجود قرار گرفتم. نمي‎توان هميشه از انسان انتظار داشت كه احساس را ناديده بگيرد و منطق هميشه كارگر بيفتد. شايد توسط قلم من هم به عزيزان و بزرگاني در اين مملكت جفا شده باشد. به‎هرحال هر كس در زندگي‎اش از اين اشتباهات و مشكلات وجود دارد.»

خاتمي چند ماه بعد بار ديگر با ذكر خيري از بازرگان براي وي آرزوي علو درجات كرد: «من هم از مرحوم مهندس بازرگان و همه بزرگاني كه در طول اين نيم قرن، بلكه يك قرن گذشته در عرصه پيشرفت جامعه، اعتلاي كشور و آزادي مملكت و نيز عرصه اسلامي كه واقعا جواب‎گوي نيازهاي انسان و روزگار ماست، تلاش كردند ذكر خير مي‎كنم. البته بحث درباره شخصيت افرادي نظير جناب مرحوم مهندس بازرگان نياز به مجالي ديگر دارد. با آرزوي علو درجات براي ايشان و همه بزرگان گذشته.»

با پيروزي روحاني در انتخابات رياست‎جمهوري سال 92، رويكردي كه در دي ماه سال 90 و پيش از انتخابات براي «مدل‎سازي از بازرگان» به‎عنوان «سمبل اصلاح‎طلبي» شروع شد، در دي ماه92 به فاز «بازرگان‎سازي از رييس‎جمهور روحاني» رسيد. پس از پيروزي روحاني در انتخابات اصلاح‎طلبان كه كوشيدند تا به هر نحو خود را به دولت يازدهم تحميل كنند، پروژه «بازرگان‎سازي از روحاني» را براي عادي‎سازي روابط ايران و آمريكا را در نشريات زنجيره‎اي كليد زدند. در دي و بهمن 92 ماهنامه «نسيم بيداري» در تيتر يك خود از مهندس بازرگان به‎عنوان «معلم اصلاحات» ياد كرد و او را به‎عنوان «الگويي براي زيستن» و «نمونه راستين اعتدال» معرفي كرد. و از منظر جامعه شناسي دين به شرح «تجديدنظرطلبي بازرگان» پرداخت. همزمان روزنامه «آسمان» به مديريت كرباسچي و سردبيري قوچاني كه خود را «فرزند روزگار اعتدال‎گرايي» مي‎ناميد، براي «ساختن بازرگاني ديگر از روحاني» و «تقليل اعتدال به تفكر سرمايه‎داري» به ميدان آمد.

«آسمان» كه در كنار ماهنامه‎هاي «مهرنامه»، «تجربه» و «دانش نامه»، از اجزاي كارتل مطبوعاتي حزب كارگزاران به‎شمار مي‎رفت، در سرمقاله نخستين شماره خود همان ادعاهاي سرمقاله دي ماه 90 ماهنامه مهرنامه را عينا تكرار كرد و به‎عنوان يك جناح افراطي دولتي و وابسته به كارگزاران، رسما اعلام نمود كه «مهندس بازرگان مظهر و نسل اول اصلاح‎طلبي است» و روحاني نسل سوم اصلاح‎طلبي و اعتدال است: «با ظهور اعتدال‎گرايي اما خون تازه‎اي در رگ اين جريان تحول‎خواه دميده شده و اعتدال‎گرايي به‎عنوان صورت‎بندي تازه تحول‎خواهي سر برآورده است كه چهره‎هاي شاخص آن دكتر حسن روحاني و دكتر محمدجواد ظريف هستند. در ايجاد همسويي ميان اعتدال‎خواهي و اصلاح‎طلبي البته نقش تاريخي اكبر هاشمي‎رفسنجاني قابل كتمان نيست.»

آسمان سپس اعلام نمود كه مشي سياسي خود را در ادامه مرام نامه نسل اول اصلاح‎طلبي ايراني و رويكرد نهضت آزادي ايران تعريف كرده است و روحاني ادامه راه بازرگان است.

آسمان صريحا بر پيروي از نهضت آزادي تاكيد كرد. در شماره دوم خود خط مصادره به مطلوب رييس‎جمهور را كليد زد. ماشاءلله شمس الواعظين سردبير كيان در مصاحبه‎اي با دومين شماره اين روزنامه، به شباهت‎سازي ميان مهندس بازرگان و دكتر روحاني پرداخت و گفت: «آموزه‎هاي بازرگان پشتوانه سياست‎هاي اعتدالي است.»

در همين شماره آسمان، «هاشم صباغيان» وزير كشور دولت بازرگان نيز تاكيد كرد بازرگان و روحاني شباهت‎هاي زيادي به هم دارند. سپس در مقاله «روحاني از كدام سنت سياسي مي‎آيد»، ضمن تبارسازي جعلي براي رئيس جمهور، ادعا شد كه دكتر روحاني معتقد است «اسلام هيچ شكل خاصي از حكومت را براي مسلمانان توصيه نكرده است.»

در كنار روزنامه آسمان، دوماهنامه «چشم‎انداز ايران» متعلق به «لطف‎ا... ميثمي» كه خود را ميراث‎دار سازمان مجاهدين خلق(منافقين) مي‎داند، موج جديد تبليغ «مدل بازرگان» را كليد زد و سپس دوماهنامه «انديشه پويا» صفحاتي ويژه را با نام «بازرگان در ميانۀ اصلاح و انقلاب» اختصاص داد.

اين تبليغ «بازرگان سازي از روحاني» سرانجام ابراهيم يزدي را بر آن داشت كه در مصاحبه با روزنامه «آرمان» با اعلام اين‎كه «بقاي همه ما در ماندن روحاني است» بگويد: «چرا امسال بيش از هر زماني براي سال‎روز مرحوم مهندس بازرگان، مقالات و تحليل‎هاي متعدد منتشر مي‎شود؟ اول انقلاب مي‎خواستند به ما فحش بدهند به غير از ليبرال و... از كلمه ميانه‎روها هم استفاده مي‎كردند. ميانه‎روي فحش بود اما حالا همه ياد گرفتند و كسي با شعار اعتدال و ميانه‎روي رييس‎جمهور مي‎شود پس يعني چه؟ يعني داريم ياد مي‎گيريم. شما سؤال‎تان اين است كه آيا ياد گرفتيم؟ پاسخ اين است كه بله، ياد گرفتيم. اما هنوز درجه آب به صد نرسيده است كه آب بجوشد، درجه حرارت بالا رفته اما به نقطه‎جوش و چرخش كيفي نرسيده است يعني تغييرات تدريجي وجود دارد كه كاملا محسوس است. يكي مي‎گويد و يكي نمي‎گويد. يكي از زندان براي ما مي‎نويسد كه اشتباه كرديم اما كسي ديگري نمي‎گويد اما رفتارش نشان مي‎دهد كه اشتباه كرديم. جامعه ما درحال دگرگوني است و همان‎طور كه رفتارهاي اجتماعي تغيير كرده است، سي و چند سال از انقلاب گذشته و همه دارند ياد مي‎گيرند.»

اين گفته يزدي دقيقا ترجمه با همان عبارت «جيمز وولسي» رييس اسبق سيا بود كه در مصاحبه با نيويورك گفت: «امكان تغيير رژيم در ايران وجود ندارد و تنها چيزي را كه مي‎توان به آن اميدوار بود، اين است كه افراد رأس حكومت تغيير كنند.»

احياي مدل بازرگان براي جايگزين كردن مدل «اسلام آمريكايي» و تطبيق ناصواب آن با رفتار سياسي رييس‎جمهور بهترين روش تغيير ساختار جمهوري اسلامي است. امري كه مافياي مطبوعاتي و رسانه‎اي براي تحقق آن از دهه 60 سعي در بزك كردن چهره آمريكا داشتند و در دهه 70 به دولت‎هاي هاشمي و خاتمي نزديك شدند و اكنون در دولت دكتر روحاني داعيه نظريه‎پردازي براساس اصول ليبرالي و مدل بازرگاني براي ميانه‎روي ِمنتهي به سازش با آمريكا دارد.

* نوشته جواد موگويي

به نقل از «خبرنامه دانشجويان ايران»

سناريوي مدعيان اصلاحات براي انتخابات مجلس

 دكتر قاسم روان‌بخش

هيچ كس ترديد ندارد كه جريان مدعي اعتدال و اصلاحات در به قدرت رساندن اين دولت در سال‎هاي 92 و 96 هماهنگي كامل داشته اند و مردم عملكرد منفي اين دولت را به پاي اصلاح‎طلبان نيز مي‎گذارند. به همين دليل تئوريسين‎هاي اصلاحات مانند تاجيك، حجاريان، زيباكلام و بهزاد نبوي و ... از مدت‎ها پيش، شكست قطعي اين جبهه را پيش بيني و اعلام كرده‎اند. اخيرا نيز مشاور رئيس جمهور اعلام كرده است كه در تهران اين بار 30 هيچ به نفع اصول‎گرايان خواهيم باخت.

نكته قابل تامل اين است كه اين جماعت با صندوق راي چه خواهند كرد؟ آيا دست روي دست خواهند گذاشت و شاهد پيروزي انقلابيون در مجلس يازدهم خواهند بود يا اين كه باز هم نخواهند گذاشت ملت ايران شهد شيرين تصميم انقلابي خود را بچشند؟

تجربه تاريخي پس از انقلاب اسلامي نشان مي‎دهد كه اين جماعت هر گاه احتمال پيروزي‎شان در ميدان انتخابات شديد باشد، به شدت قانون گرا و مردم مدار مي‎شوند ولي هرگاه شرايط به گونه‎اي باشد كه شكست قطعي در انتظارشان باشد قاعده بازي را به هم مي‎زنند. مانند دوران كودكي كه وقتي بازي به ضرر طرف مقابل تمام مي‎شد بازي را به هم مي‎زدند و مي‎گفتند بازي تمام شد!

1. در انتخابات مجلس ششم كه نتيجه انتخابات به نفع جريان اصلاحات بود با قدرت از قانون و راي مردم دفاع مي‎شد ولي در انتخابات مجلس هفتم كه پيش بيني‎ها حاكي از آن بود كه به‎خاطر عملكرد بد اصلاح‎طلبان مردم به ليست آن‎ها راي نمي‎دهند مي‎خواستند زير ميز بزنند و بازي انتخابات را به هم بريزند. از اين رو به بهانه رد صلاحيت برخي چهره‎هاي مساله دار آن‎ها، جمع زيادي از نمايندگان اصلاح‎طلب در مجلس متحصن شدند و برخي عوامل اجرايي دولت از جمله تعداد قابل توجهي از استانداران و فرمانداران كشور استعفا دادند تا انتخابات برگزار نشود. در آن شرايط، با تصميم انقلابي و قاطع رهبري معظم بر برگزاري انتخابات، جلوي اين فتنه گرفته شد و انتخاباتي باشكوه برگزار گرديد و صندوق‎هاي راي نشان داد كه اين جماعت در ميان مردم جايگاهي ندارند.

2. در انتخابات رياست جمهوري 84 نيز زماني كه در دور دوم انتخابات معلوم شد كه احتمال شكست آقاي هاشمي رفسنجاني بسيار بالاست در صدد زدن زير ميز بازي بر آمدند و در نهايت زماني كه شكست خوردند آقاي هاشمي آن را به رسميت نشناخت و شكايت همه را به خدا برد!

3. در انتخابات سال 88 هم كه نتيجه انتخابات از قبل، قابل پيش بيني بود با طراحي سناريوي چند وجهي كشور را دچار بحران كردند كه مي‎توان از براندازي اصل نظام گرفته تا فشار حداكثري براي تغيير نتايج آراي مردم را در اين طيف گسترده فتنه مشاهده كرد.

4. در سال 92 كه نتايج انتخابات را به نفع خودشان مي‎دانستند و آقاي روحاني به رياست جمهوري رسيد مدعيان اصلاحات به قانون ملتزم بودند ولي در سال 96 كه رقيب قدرتمندي مانند آيت‎الله رئيسي به ميدان آمد قواعد بازي را به هم زدند و با تمام قوا به تخريب رقيب پرداختند. وارد كردن اتهام‎هايي چون قاتل، جنگ طلب و افراطي به ايشان از يك طرف، و نيز مديريت صحنه انتخابات در بردن صندوق‎ها يا نرساندن تعرفه براي محلاتي كه طرفدار آقاي رئيسي بودند، بستن زودهنگام حوزه‎هايي كه احتمال بالاتر بودن آراي آقاي رئيسي در آن‎ها مي‎رفت و پخش پول و مهندسي انتخابات همه و همه از به هم ريختن قواعد بازي انتخابات حكايت داشت. البته چنان‎چه در آن انتخابات آقاي رئيسي پيروز مي‎شد احتمال به هم ريختن كشور و تكرار شبه‎فتنه 88 نيز دور از ذهن نبود.

5. و اما در مورد انتخابات مجلس يازدهم باز هم احتمال شكست اين جناح سياسي در انتخابات قوت گرفته است. غالب سران اصلاحات در اظهارات گوناگون و در مقاطع مختلف، به اين نكته اذعان دارند كه مردم در اين دوره از انتخابات به آن‎ها اقبالي نشان نخواهند داد. بعضي از آن‎ها به صراحت گفته اند نتيجه انتخابات تهران را 30 به هيچ خواهيم باخت. به نظر مي‎رسد اين جماعت تمايلي به برگزاري انتخابات سالم ندارند و در اولين گام مي‎خواهند با ايجاد فتنه، اصل انتخابات برگزار نشود و يا ايجاد فتنه كنند! اتفاق‎هايي كه در دو ماه گذشته رخ داد، از افزايش قيمت بنزين و فتنه‎هاي تخريب اماكن و شورش‎هاي خياباني همه حكايت از اين تصميم خطرناك دارد. در گام دوم ممكن است در صورت رد صلاحيت برخي نامزدهاي مورد قبول آن‎ها، دست به تحريم انتخابات بزنند و با زدن زير بازي به نحوي اصل انتخابات را زير سوال ببرند. بي ترديد رهبري حكيم و هوشمند انقلاب اسلامي ابعاد اين سناريو را براي مردم تبيين خواهند كرد و مردم بصير و زمان شناس و ولايي نيز نخواهند گذاشت خواب‎هاي فتنه‎گران تعبير شود.

مطلب وارده
نگاهي به نامه «آذر ماه» عبدالكريم سروش

 حسين مركزي مقدم

آقاي عبدالكريم سروش در نامه‎اي كه چند وقت پيش نگاشته اند، نكاتي را متذّكر گشته‎اند كه در اين خلاصه‎نوشتار برخي از آن‎ها را به گونه‎اي گذرا واكاوي مي‎نماييم. طليعه سخن ايشان با ماه «آذر» شروع مي‎شود و مي‎نگارد: «آذري را مي‎گويم كه از گراني بنزين برافروخت و رخت و تخت محرومان را سوخت.» جالب است! گويا ايشان فراموش كرده است كه اين «آش» دستپخت همان جرياني است كه آقاي سروش هواخواهش بودند و در ديماه 92 در نامه‎اي خطاب به آقاي روحاني نوشتند: «گرچه دوريم به ياد تو قدح مي‎گيريم-بُعد منزل نبود با حسن روحاني. از راه دور و از زاويه غربت به شما درود مي‎فرستم و كاميابي تان در تدابير نيكو و اقدامات نافع را از خداوند قدير خواستارم». به نظر مي‎رسد نسياني كه بر جناب آقاي سروش عارض گشته مانع از آن است كه به ياد بياورند ميوه مسموم امروز، ثمره شجره ناپاكي است كه ديروز توسط ايشان و دوستانشان آبياري مي‎شد.

آقاي سروش در ادامه از خون‎هاي ريخته شده اظهار تأسف كرده و جان‎هاي كشته شدگان را هم آغوش خدا مي‎دانند، و قاتلان را مورد نفرين قرار مي‎دهند. البته با وجود آن‎كه ايشان تصريح نمي‎كنند كه «قاتل» و «مقتول» چه كساني هستند، ولي از ادامه نامه برمي‎ايد كه ايشان حكومت را قاتل و ديگران را مقتول برمي شمارند؛ «حكّام جائر و سنگدل هم اشتباه شاه را تكرار نكنند... نصرت را با ارعاب نخرند و امنيت را به بهاي استبداد نفروشند و آزادي و عدالت را كه حق مردم است از آنان دريغ ندارند». اين سخنان انسان را به انديشه فرو مي‎برد كه چگونه ممكن است انساني وكيل مدافعِ سلّاخان جانِ مردم، دلسوزِ متجاوزان به ناموس ايرانيان، و سينه چاكِ غارتگران اموال شهروندان شود، و در مقابل، مدافعانِ جان و مال و ناموس مردم را «جائر» و «سنگدل» بنامد!؟ حمايت دكتر از اراذل قدّاره به كَف علامت سؤال بزرگي را در ذهن مخاطبين ايجاد مي‎كند. واقعاً آقاي سروش به كدامين راه روان است كه در آن مسير، همراه اوباش گشته و باربرِ مُشتي منافقِ اسلحه به دست شده است!؟ نمي‎دانم حمايت از گروهكي كه با افتخار دم از كشتن هفده هزار انسان مي‎زند، در كجاي مثنوي آمده است!؟ «چگونه برقي آخر كه كِشت مي‎سوزي-چگونه ابري آخر كه سنگ مي‎باري!؟».

جالب است ايشان پيشنهاد آزمودنِ دموكراسي را مي‎دهند، اما چشمانِ خود را بر حضور ميليوني مردم تهران، قم، همدان، يزد و... بسته است! «اي مزوّر چشم بگشا و ببين-چندگوئي مي‎ندانم آن و اين» پرسشي كه در اين‎جا رُخ مي‎نمايد آن است كه

آيا جناب آقاي سروش واقعاً اين حضور و حمايت را نمي بيند و از آن آگاه نيست، يا نمي‎خواهد ببيند و آگاه گردد، و يا آن‎كه مي‎بيند و مي‎داند، اما دانسته، دانسته‎هايش را انكار مي‎كند!؟ خدا نكند گونه آخر باشد كه مريضي قلب و درون، بسي سخت‎تر و ناگوارتر از مريضي جسم و برون است.

جناب آقاي دكتر سروش در پايان نوشتار از عدم وفاي به عهد آمريكا در «برجام» گلايه مي‎كند و عبارتي بس شگفت در نامه خود آورده است كه «با اين همه نمي‎توانم دريابم كه دولت ايالات متحده براي برانداختنِ حاكمان ظالم، چرا به مردم ايران ظلم مي‎كند... پيمان شكني نزد ما ايرانيان نكوهيده‎ترين رفتار است و به آن نامردي و نامردمي مي‎گوييم». به راستي آيا دكتر سروش از سرشت حاكميت آمريكا ناآگاه است، يا مردم ايران را ناآگاه پنداشته است؟! مگر مي‎توان در تاريخ ايالات متحده آمريكا برهه‎اي را يافت كه ظلمي به انسان و انسانيت نرانده باشد و بتوان آن را «عصر مردانگي ايالات متحده ناميد»؛ كشتار صد ميليون سرخ پوست، مرگ حدود نه ميليون برده سياه پوست آفريقايي، قتل عام حدود دويست و پنجاه هزار نظامي و غيرنظامي در «درسدن» آلمان، قتل عام حدود دويست و بيست هزار نفر در هيروشيما و ناكازاكي، كشتار حدود سه ميليون ويتنامي، كشتار هزاران فليپيني، قتل عام تمامي سرنشينان ايرباس ايراني، حمله به آرژانتين، پرو، چين، نيكاراگوئه، پاناما، اروگوئه، مكزيك، هائيتي، گواتمالا، افغانستان، عراق و...، ايجاد و سازماندهي ده‎ها گروهك تروريستي مانند سازمان منافقين، داعش و.... اين‎ها نمونه‎اي از جوانمردي مورد انتظار آقاي سروش از آمريكا است. چه زيبا خواجه شيراز سروده است كه «يا سخن دانسته گو‎اي مرد بِخرَد، يا خموش».

چرايي كشته هاي اخير را به مردم بگوييد

 دكتر عبدالله گنجي

هنوز دلايل تلفات انساني اغتشاشات آبان‎ماه از سوي مراكز رسمي به‎درستي باز نشده است، اما ده‎ها رقم متفاوت از تعداد كشته‎ها ازسوي جريانات معاند، رسانه‎ها و شخصيت‎هاي غربي عنوان شده است. رئيس جمهور امريكا كه به قول رسانه‎هاي امريكايي ۴۵ دروغ در يك سخنراني مي‎گويد، اين عدد را هزاران تن اعلام كرد و منافقين نيز در پوستين سازمان حقوق بشر تاكنون ده‎ها رقم متفاوت را اعلام نموده‎اند. اما آنچه محتمل است اين كه كشته‎هاي اغتشاشات اخير بيش تر از اغتشاشات دي ۹۶ و فتنه ۱۳۸۸ است و هر روز كه مي‎گذرد، ابعاد پيچيده‎اي از چرايي آن به‎دست مي‎آيد. لازم است مراكز رسمي حاكميت به اين موضوع وارد شوند و با ملت سخن بگويند وگرنه روايت‎هاي توأم با حقد و كينه تاريخ را طور ديگري روايت خواهد كرد. هيچ بعيد نيست نسل‎هاي آينده بخوانند كه «افرادي از ملت براي اعتراض به قيمت بنزين به خيابان‎ها آمدند و قوه قهريه حاكميت بدون هيچ دليل و بدون صبر و تحمل همه را به رگبار بست و نابود كرد»!

سكوت اكنون دستگاه‎هاي رسمي حاكميت نسبت به اين موضوع همان قدر به مظلوميت نظام نوپاي ما مي‎افزايد كه دشمني‎هاي خباثت‎آلود و بدون اخلاق مي‎افزايد. اما اگر كشته‎هاي اغتشاشات اخير بيش تر از حوادث قبل است –كه ظاهراً اين‎گونه است- علت چيست؟ اگر نظام جمهوري اسلامي ملتش را براي بقاي خود مي‎كشد، چرا در ۳‎هزار تجمع اعتراضي سال ۱۳۹۷ يا ۳۸۰۰ تجمع اعتراضي سال ۹۶ اين كار را نكرده است؟ چرا در روز دانشجو امسال كه صدها مراسم برگزار و شعارهاي تند و ساختارشكني هم داده شد، از دماغ كسي خوني نيامد؟ در نقطه مقابل، آيا اصلاً مي‎توان گفت جمهوري اسلامي ايران تاكنون يك مشكل خود را بدون حضور مردم حل كرده باشد؟ حتماً جواب خير است.

با اين مقدمه مي‎توان علل رشد تلفات انساني اغتشاشات اخير را كه شبيه سال ۱۳۶۰ است، براي مردم گفت، زيرا مردم ايران تلخي صداقت را دوست دارند. همان‎گونه كه نگارنده در دو يادداشت پس از اغتشاشات نوشته است، اكثر معترضان افرادي بي‎مساله بودند، اما در يك شهر دو الي پنج نفر مديريت صحنه را به دست مي‎گرفتند و مسير حركت فيزيكي و مسير شعارها را عوض مي‎كردند. طراحي و هدايت‎گري آنان دقيق و حساب‎شده بوده است. همگان مي‎دانند كه پليس در شورش‎هاي اجتماعي بدون سلاح گرم به ميدان مي‎آيد، اما مراكز نيروي انتظامي به‎صورت مسلح آماده دفاع از مراكز خود هستند. بسيج و سپاه نيز در خيابان بدون سلاح هستند، اما در مراكزشان سلاح وجود دارد و هنگام حمله به مراكز از سلاح استفاده مي‎كنند. طراحاني كه «راهبرد حداكثر كشته‎سازي» را برگزيده بودند از اين قاعده آگاه بودند و از آن بهره برده‎اند.

۱- تعدادي از تلفات انساني اغتشاشات اخير مقابل مقرهاي نظامي و انتظامي است. در سال ۱۳۸۸ نيز بخشي از تلفات مقابل دو حوزه بسيج كه ده‎ها سلاح در آن بود اتفاق افتاد. در سال ۱۳۹۶ نيز چندين نفر در حمله به كلانتري قهدريجان جان باختند. اما متأسفانه امسال حمله به اين مراكز بالاي ۸۰ مورد گزارش شده است.

افرادي كه درون مقر نظامي حضور دارند و هجوم آورنده را مي‎بينند، ابتدا هشدار زباني، دوم تير هوايي و در مرحله سوم احساس خطر نسبت به مقر و جان خود آن‎ها را به سمت شليك مي‎برد. مديريت‎كنندگان صحنه اغتشاش با علم به اين موضوع جوانان را به سمت اين مراكز هدايت كردند تا راهبرد كشته‎سازي را رقم بزنند.

۲- علت دوم تلفات انساني، حمله به آمبولانس‎ها و اورژانس‎هاست. طبق اعلام رسمي وزارت بهداشت ۱۴۲ آمبولانس نابود شده يا آسيب ديده‎اند و ۵۰ مركز اورژانس نيز تخريب شده است. آمبولانس در فرهنگ جهاني حرمت دارد، چرا اين حرمت براي اولين‎بار در ايران نقض مي‎شود؟ دو علت اصلي براي آن مي‎توان متصور بود؛ اول اين كه حمله به آمبولانس‎ها و اورژانس‎ها با هدف پيشگيري از درمان مجروحان صورت گرفته است تا از اين طريق تعداد كشته‎ها افزايش يابد. علت دوم وجود عناصر ميدان‎دار و مساله‎دار در بين زخمي‎ها بوده است كه يا در آمبولانس يا در اورژانس بوده‎اند و مي‎دانستند كه پس از بهبودي اوليه ممكن است در تور نيروهاي قضايي- امنيتي گرفتار شوند؛ بنابراين رهايي افراد مساله‎دار علت دوم اين حملات است. غير اين چه عاملي مي‎تواند حمله به آمبولانس را توجيه كند؟

۳- در چندين شهر از جمله در خوزستان جنگ مسلحانه بوده است و نيروهاي نظامي و امنيتي با تير مستقيم مورد هدف قرار گرفته‎اند و از قضا تلفات نيروهاي حاكميت نيز در اين اغتشاشات بي‎سابقه است. نمونه آن بعد از سال ۱۳۶۰ تاكنون اتفاق نيفتاده است كه خود سندي بر خشن بودن برخورد از طرف مقابل و نبود اعتراض معمولي است.

۴- تعداد بيش تري از كشته‎شدگان با سلاح‎هاي كوچك ضعيف كشته شده‎اند كه نشان مي‎دهد در شلوغي و ازدحام از فاصله بسيار نزديك ترور شده‎اند و حتي فشنگ از آن‎طرف بدن خارج نشده است. دبير شوراي عالي امنيت ملي در سفر به شهريار رسماً اعلام كرد كه «۸۵ درصد افراد كشته‎شده شهرهاي اطراف تهران بي‎گناه هستند و اصلاً در صحنه اغتشاشات حضور نداشته‎اند» و به همين دليل نيز رهبري با تحت پوشش بنياد شهيد قرار گرفتن خانواده‎هاي آنان موافقت كردند. قطعاً رهبري اجازه اين كار را براي ضدانقلاب نشان‎دار نمي‎دهند. نتيجه مي‎گيريم كه هدفگذاري و برنامه‎ريزي براي حداكثرسازي كشته‎ها بوده است تا چهره نظام را در داخل و خارج مخدوش نمايند.

حال سؤال اساسي كه باقي مي‎ماند اين است كه سيستم‎هاي امنيتي ما احتمالاً از وجود چنين راهبردي اطلاع نداشته‎اند كه اگر داشتند تاكتيك‎هاي مواجهه ميداني متفاوت مي‎شد و اجازه داده نمي‎شد دشمن بتواند پازل خود را از عمل متقابل ما تكميل نمايد. اين موضوع قابل بررسي عميق و دقيق است. اگرچه ممكن است در فرداي اين نوشته گفته شود اطلاع حاصل شده بود، اما راه ديگري غير از آنچه انجام شد وجود نداشت.

ثبت نام براي رد صلاحيت!

  دبير سياسي

يكي از نكات جالب در اين دوره از انتخابات، رد صلاحيت برخي نامزهاي مشهور اصلاح‎طلبان در هيات‎هاي اجرايي وزارت كشور( و نه شوراي نگهبان) است. آقايان شكوري راد دبيركل حزب اتحاد ملت، آذر منصوري قائم مقام دبيركل، جواد امام سخنگوي بنياد باران، هادي غفاري و احمد حكيمي پور از سوي وزارت كشور دولت روحاني رد صلاحيت شدند. روزنامه‎هاي مدعي اصلاحات و سايت‎هاي مشهور آن‎ها با حجم گسترده‎اي به مظلوم نمايي پرداخته و اين خبر را با تيترهاي درشت اطلاع رساني كردند.

در باره چرايي ثبت نام چنين افرادي كه عمدتا از محكومان فتنه 88 بوده اند و مي‎دانستند كه رد صلاحيت مي‎شوند نكاتي وجود دارد:

1. مظلوم نمايي و زمينه سازي براي حمله به شوراي نگهبان و نظارت استصوابي؛ كه خوشبختانه در همان مرحله اول يعني در وزارت كشور رد صلاحيت شدند. در اين مرحله عملا استفاده از آتش بر ضد شوراي نگهبان خاموش شد.

2. القاي جدايي اصلاح‎طلبان از دولت روحاني؛ عملكرد نامطلوب و غيرقابل قبول دولت روحاني به اندازه‎اي است كه حتي طرفداران سرسخت وي نيز امروز ابراز برائت مي‎كنند. همه مي‎دانند كه اصلاح‎طلبان از حاميان و مدافعان اصلي دولت روحاني در طول 6 سال گذشته بوده و در برابر اين حمايت‎ها، پست‎هاي كليدي از جمله معاونت اولي رئيس جمهور را در اختيار گرفته‎اند. از اين رو مدتي است كه اين جماعت به نقد جدي دولت روحاني مي‎پردازند تا تظاهر كنند كه سفره آن‎ها از سفره روحاني جداست. يكي از سناريوهايي كه اين جماعت براي تطهير خود استفاده مي‎كنند رد صلاحيتشان توسط دولت روحاني است. بنابراين احتمال مي‎رود كه اساسا ثبت نام آن‎ها براي رد صلاحيت در وزارت كشور بوده است . در نتيجه مي‎خواهند با اين تبرّي از دولت روحاني نامزدهاي خود را تطهير كنند و در انتخابات پيش رو، كرسي‎هاي بيش‎تري در اختيار بگيرند.

 يادداشت هفته

دُم خروس رياكاران مدعي انسانيت!

 علي اكبر عالميان

اظهار نظر مكارانه، رياكارانه و وقيحانه وزير خارجه آمريكا مبني بر حمايت از ملت ايران، تداعي‎كننده ضرب المثل معروف «باور كردن قسم حضرت عباس يا دُم خروس» است. اين ضرب المثل در مورد افرادي گفته مي‎شود كه خيلي راحت قسم دروغ مي‎خورند. مي‎گويند روزي دزدي وارد خانه‎اي شد و خروسي را برداشت و در زير پيراهنش پنهان كرد و قصد فرار داشت كه توسط صاحب خانه دستگير شد. دزد كه ديد راه فراري ندارد شروع كرد به قسم خوردن و گريه و زاري كه من كاري نكردم، من چيزي ندزديدم. دزد بي‎خبر بود كه دُم خروس از زير پيراهنش بيرون زده. مرد صاحب خانه گفت: نمي‎دانم قسم حضرت عباست را باور كنم يا دُم خروست را! حكايت مهر و محبتِ(!) هر از چند گاهي دولتمردان آمريكايي نسبت به ملت ايران نيز بي‎شباهت به اين ضرب المثل معروف نيست. آنان از يك سو نسبت به ايرانيان ابراز هم‎دردي مي‎كنند ولي از سويي ديگر انواع و اقسام دشمني‎ها را روا مي‎دارند. مايك پمپئو در حالي چند روز قبل خود را دوست مردم ايران خوانده است كه در تابستان سال گذشته نيز مدعي شده بود از «صداي مردم ايران» حمايت مي‎كند. پيش‎تر از او نيز دونالد ترامپ رئيس جمهوري آمريكا در پيام توئيتري اعلام كرده بودكه ايالات متحده آمريكا از مبارزات شجاعانۀ مردم ايران براي رسيدن به آزادي حمايت مي‎كند! «مايك پنس»، معاون رئيس جمهور آمريكا نيز در اظهارات مداخله جويانه خود ادعاي حمايت از مردم ايران را مطرح كرده و مدعي شده كه «مردم آمريكا در كنار مردم ايران ايستاده‎اند.»
آمريكايي‎ها در حالي ادعاي حمايت از مردم ايران را مطرح مي‎كنند كه رئيس جمهوري آمريكا شديدترين تحريم‎ها را عليه ملت ايران اعمال كرده و تاكنون از هيچ تحريمي عليه ملت ايران فروگذار نكرده است! دولت آمريكا بعد از خروج از برجام به اعمال فشار همه جانبه عليه ايران پرداخته و انواع و اقسام جنايت‎ها را بر ضد ايرانيان اتخاذ كرده است. همين وزير خارجه‎اي كه براي مردم ايران دايه مهربان‎تر از مادر شده است، چندي قبل از لزوم گرسنگي دادن به مردم ايران به منظور تسليم كردن آنان سخن گفته بود. «مايك پمپئو» گفته بودكه: «به نفع ايران است كه به خواسته‎هاي آمريكا تن دهد و گرنه مردم ايران تاوان آن را پس خواهند داد.» وي همچنين تاكيد مي‎كند كه «ايران بايد به آمريكا گوش دهد اگر آن‎ها مي‎خواهند كه مردم غذا براي خوردن داشته باشند.»اين گفته وقيحانه را اگر در كنار ديگر گفته به ظاهر خيرخواهانه او در مورد حمايت از مردم ايران قرار دهيم، به موضع رياكارانه آمريكايي‎ها پي مي‎بريم. روزنامه اينديپندنت در اين مورد مي‎نويسد: «وقتي دولت ترامپ مي‎گويد از مردم ايران حمايت مي‎كند، صداقت ندارد؛ چراكه تحريم‎هاي واشنگتن دليل وضعيت اقتصادي كنوني ايران است.»
آمريكا بر خلاف تمام موازين انساني و اخلاقي سخت‎ترين تحريم‎ها را بر ضد ملت ايران رواداشته است و حتي از ارسال دارو براي بيماران و كودكان خودداري مي‎كند. اين در حالي است كه بر اساس‎نامه سازمان جهاني بهداشت و ماده ۲۵ اعلاميه جهاني حقوق بشر، اين اقدام يك خلاف آشكار به شمار مي‎آيد. وزير خارجه آمريكا مدعي شده بود تحريم‎هاي آمريكا عليه ايران، شامل فروش غذا، محصولات كشاورزي، دارو و تجهيزات پزشكي نمي‎شود اما اين ادعا به فاصله تنها ۷۲ ساعت بعد باطل شد و وي در مصاحبه با شبكه ضدايراني بي‎بي سي فارسي، اعلام كرد: «اگر مقامات ايران مي‎خواهند مردم اين كشور، غذا براي خوردن داشته باشند، بايد دست از فعاليت‎هاي منطقه‎اي بردارند.» حتما در اين روزها خبر غم انگيز فوت يك كودك اهوازي را خوانده ايد. «آوا» كودكي مظلوم است كه به‎دليل خودداري شركت توليدكننده پانسمان ويژه اين بيماران از ارسال كالا به ايران قرباني تحريم‎هاي ظالمانه امريكا شد. نرسيدن پانسمان‎ها و كمبود پانسمان ميپلكس به‎دليل تحريم‎هاي امريكا مرگ آواي دو ساله را رقم زد. پدر اين دختربچه دو ساله مي‎گويد: بيماري آوا به گونه‎اي بود كه تمام اعضاي بيروني و داخلي بدن از جمله سطح مري و چشم‎هايش پوست نداشت. او به‎خاطر پروانه‎اي يا شكنندگي پوستش نرمي حنجره نيز پيدا كرد. همچنين قرنيه چشم آوا نيز زخم شد طوري كه قبل از فوتش او را براي عمل قرنيه چشم نزد برجسته‎ترين پزشك‎ها در تهران نيزآورديم اما ضايعه چشم به قدري عود كرده بود كه امكان عمل جراحي را هم نداشت.» افزون بر اين، مدير عامل خانه اي‎بي از مرگ ۱۵ كودك اي‎بي به‎دليل عفونت ناشي از نبود پانسمان ميپلكس خبر داده است.
بي‎گمان خبر فوت اين كودكان به گوش وزير خارجه پر مدعا و دروغگوي ايالات متحده و روساي كاخ سفيد نشين او رسيده است. آيا باز هم مي‎توانند ادعا كنند كه ملت ايران را دوست دارند؟ با اين همه جنايت و دشمني بر ضد ملت ايران، معلوم نيست آيا بايد قسم حضرت عباس آمريكايي‎ها را در علاقه به ملت ايران باور كنيم ويا دُم خروس دشمني‎هاي آنان را؟!