صفحه در مكتب عرشيان

روايتي از فرمانده گمنام اطلاعات عمليات مرصاد
سرداري كه چشم راست شهيد چيت سازيان بود

چشم راست علي چيت‎سازيان بود؛ رزمنده‎اي كه سيم‎خاردار نفسش را بريد تا از خاكريز دشمن به‎سلامت عبور كند و به ملكوت دست يابد. خيلي دوستش داشت و همه‎كاره علي آقا بود.

بچه‎ها عمو هادي صدايش مي‎زدند بي‎هيچ نام و عنوان ديگر. سادگي ويژگي رايج بر و بچه‎هاي جنگ بود و بين نيرو و فرمانده فاصله‎اي وجود نداشت.

توي گردان براي خودش كسي بود و نام و نشاني داشت. اصلاً اطلاعات خلاصه مي‎شد در علي آقا، عمو اكبر و عمو هادي. زبر و زرنگ بود و در كار شناسايي كم نمي‎آورد.

در بسياري از عمليات‎ها حاضر بود؛ كار سختي داشت، اما خم به ابرو نمي‎آورد. زيرك بود و درد يتيمي خودساخته‎اش كرده بود با اين حال، لبخند هرگز از لبانش دور نمي‎شد.

علي آقا كه رفت؛ وجودش بيش از پيش در لشكر احساس مي‎شد. كم تر خانه مي‎آمد و بيش تر وقت‎ها جبهه بود؛ حتي فرصت نمي‎كرد به «زينب» دوساله‎اش سري بزند.

مرداد ماه بود و جنگ چند روزي بود پايان يافته بود. نيروها مبهوت از تحميل آتش‎بس و خسته از زهر دشمن، زانوي غم بغل كرده بودند كه ماجرا آغاز شد.

خبر رسيد كه منافقان با سوءاستفاده از غفلت رزمندگان اسلام به تصور پايان يافتن جنگ و آتش‎بس پاي به خاك ايران گذاشته و به‎سرعت در حال پيشروي هستند؛ ارتشي تا دندان مسلح كه قصد داشت 48 ساعته به پايتخت رسد.

آن روزها عمو هادي فرمانده اطلاعات تيپ كربلا بود و در چهارزبر كرمانشاه مستقر بود. خودش به خط زد و با چند نفر از بچه‎ها موقعيت و توان رزمي دشمن را شناسايي كرد.

تعدادشان بالا بود و توان مقابله رزمي و نفر به نفر با آن‎ها نبود. تصميم بر آن شد تا رسيدن نيروهاي كمكي مقابل دشمن خاكريز بزنند تا مانع پيش روي آن‎ها شوند؛ خاكريزي كه بسياري از خاكي پوشان لشكر انصار را به بلنداي ملكوت رساند.

مرصاد به‎راستي كمينگاه خداوند بود و نه‎تنها نقاب از چهره تزوير و ريا برداشت كه همراه بودن دست ياري خداوند با اين انقلاب و نظام را بار ديگر ثابت كرد.

مرصاد آخرين نقطه از هشت سال حماسه و ايثار بود و نقطه پرواز آن‎هايي شد كه از چشيدن جام زهر خون به لب داشتند و داغي بزرگ در سينه؛ آن‎هايي كه براي رسيدن به شهدا پرپر مي‎زدند و نظر كردن بر وجه ا... را آرزو مي‎كردند.

از عمو هادي گفتيم؛ چشم راستي «علي آقا»؛ شير ميدان‎هاي گشت و شناسايي. متولد «مريانج» بود؛ شهر عاشورا و غيرت و قيام؛ همان‎جا كه نخستين جرقه مبارزات انقلابي در استان همدان از مسجدش آغاز شد و مردم يك شهر كوچك همگام با تبريز و قم و مشهد براي حاج‎آقا مصطفي خميني چهلم گرفتند.

خيلي سن نداشت كه وارد جبهه شد و با پيوستن به واحد اطلاعات و عمليات لشكر32 انصارالحسين(ع) نشان داد كه حاضر است براي پيروزي اسلام، سخت‎ترين و حساس‎ترين كارها را انجام دهد.

مأموريت‎هاي دشوار و طاقت‎فرسايي را انجام داد و همراه با ياران دلير خود به عمق جبهه دشمن نفوذ كرد تا كار براي رزمندگان اسلام آسان‎تر شود.

دل از زن و فرزند بريد و تا روزهاي آخر در جبهه ماند تا همچون ياران شهيدش حافظ ميهن و نظام باشد و راه و رسم «علي آقا» زمين نماند و سرانجام 7 مرداد 67 در بيست و ششمين بهار زندگي‎اش و پس از نبردي جانانه با منافقان كوردل به آرزوي ديرينه‎اش رسيد.

رزمنده‎اي كه كار بزرگي را در تنگه چهارزبر انجام داد و در مرصاد نقش بزرگي داشت، اما امروز كم تر از او ياد مي‎شود و باوجود گذشت 31 سال از آن پيروزي بزرگ نه كتابي برايش نوشته شده و نه حتي مدرسه‎اي يا خياباني به نامش هست.

و چه بسيارند آن‎ها كه نمي‎دانند فتح بزرگ مرصاد در چه شرايطي رقم خورد و چه سرو قامتاني به‎پاي امنيت امروز قرباني شدند؛ مرداني چون شهيد «هادي فضلي» كه حرفش اين بود كه «اين قدرت‎طلبي‎ها و رياكاري‎ها و خودخواهي‎ها بايد محكوم شود، با ناحق مبارزه كرد و برنامه جاهليت بايد برچيده شود و عدالت بايد باشد نه ظلم و ستم» و مي‎خواست «سنت رسول‎الله(ص) باشد نه اسلام معاويه و اسلام نمايي. امنيت باشد نه آشوب و اضطراب و سخن از خدا باشد نه از شيطان» و در راه تحقق اين مدينه فاضله به شهادت رسيد.

و چه زيبا به آرزويشان رسيدند و در آغوش محبوب جاي گرفتند. لشكر انصارالحسين(ع)؛ بچه‎هاي اخلاص و صفا و صميميت؛ بچه‎هاي والفجر و كربلاي 4 و رمضان و مرصاد.

بهرام مباركي، مهدي ملكي، رمضان مصباح و هادي فضلي، 4 قمر منير لشكر و 123 ستاره‎اي كه هم زمان با هم نامشان بر سپهر جهاد و شهادت حكاكي شد./تسنيم

زندگينامه سرباز شهيد محمد صادق آرتيماني
تحصيل در رشته رياضي را رها كرد و راهي جبهه هاي جهاد شد

دانش آموز رشته رياضي در مقطع متوسطه بود و پر از آرزوهاي بلند براي ورود به دانشگاه و ادامه تحصيل در مقطع تحصيلات تكميلي؛ اما جنگ تحميلي كه آغاز شد به گرفتن ديپلم بسنده كرد و با فرمان حضرت امام(ره) راهي جبهه‎هاي نبرد حق عليه باطل شد.

به گزارش نويد شاهد همدان، شهيد محمد صادق آرتيماني سوم تيرماه سال ۱۳۴۲ در شهرستان همدان و در خانواده‎اي مذهبي به دنيا آمد. پدرش نورعلي پارچه فروش بود و با كسب روزي حلال از اين طريق در تلاش بود فرزندان خود را با سرشتي پاك و خداجوي پرورش دهد.

سال ۱۳۴۹ وارد دبستان شد و تحصيلات خود را آغاز كرد و تا پايان مقطع متوسطه در رشته رياضي ادامه تحصيل داد و موفق به اخذ مدرك ديپلم شد. در سال‎هاي انقلاب در كنار ديگر جوانان و نوجوانان انقلابي شهرستان همدان در راهپيمايي‎ها و فعاليت‎هاي انقلابي شركت كرد و در راه پيشبرد اهداف انقلاب از هيچ كمك اقدامي فروگذار نبود.

پس از پيروزي انقلاب و در سال‎هاي دفاع مقدس بنا بر وظيفه شرعي و قانوني به‎عنوان سرباز به ارتش جمهوري اسلامي ايران پيوست و داوطلبانه راهي جبهه‎هاي نبرد حق عليه باطل شد تا از مرزهاي ايران در برابر تهاجم وحشيانه رژيم بعث عراق دفاع نمايد.

در مناطق مختلف عملياتي حضور يافت و همراه با ديگر همرزمان و همسنگران خود حماسه‎ها آفريد. سرانجام پس از ماه‎ها مجاهدت در راه خدا در پنجم شهريور ماه سال ۱۳۶۳ در منطقه عملياتي سومار در حين انجام مأموريت به شهادت رسيد و به كاروان عظيم شهدا پيوست. پيكر پاك و مطهرش را در گلزار شهداي باغ بهشت زادگاهش به خاك سپردند تا زيارتگاه عاشقان و دلدادگان باشد. برادرش جعفر نيز به شهادت رسيده است.

يادشان گرامي و راهشان پر رهرو باد

 گوناگون

اولين عمليات چند ساعت بعد از شروع جنگ

به گزارش مشرق، امير شهيد سيدعليرضا ياسيني يكي از خلبان‎هاي نخبه نيروي هوايي بود كه در طول دفاع مقدس ركورددار پرواز با جنگنده فانتوم بود. از ياسيني خاطرات بسياري نقل شده كه بخشي از اين خاطرات در كتاب «انتخابي ديگر» از مجموعه اميران جاويد به چاپ رسيده است. با هم نگاهي به داشته‎هاي اين كتاب مي‎اندازيم.
سيدعليرضا ياسيني سال ۱۳۳۰ در يك خانواده مذهبي در آبادان متولد شد. ابتداي كتاب «انتخابي ديگر» به اولين‎هاي زندگي شهيد مي‎پردازد و نمايي كلي از زندگينامه وي را پيش روي خواننده قرار مي‎دهد. عليرضا كه از ۱۸ سالگي به دانشكده خلباني ورود كرده بود، تخصصش در پرواز با اف-۴ يا همان فانتوم بود، اما با جنگنده‎هاي ديگري، چون اف-۵، پي-۳ اف، ميگ-۲۹ و سوخو ۲۴ هم پرواز كرده بود.
زندگي اين خلبان ماهر نيروي هوايي زماني دچار تغيير مي‎شود كه به‎رغم پوشيدن رخت نظام، به پخش اعلاميه‎هاي حضرت امام در بين همكارانش مي‎پردازد. بعد از پيروزي انقلاب نيز وارد دفاع مقدس مي‎شود. از آن زمان ياسيني بارها و بارها براي مأموريت‎هاي جنگي رهسپار مي‎شود و يكي از ركوردداران پروازهاي جنگي مي‎شود.
نكته جالب در زندگي جهادي شهيد ياسيني اين بود كه او در اولين عمليات جنگي نيروي هوايي عليه بعثي‎ها شركت كرده بود. درست در همان روز ۳۱ شهريور ۵۹ كه عراق فرودگاه‎ها و پايگاه‎هاي هوايي كشورمان را مورد اصابت قرار مي‎دهد، چند ساعت بعد تعدادي از جنگنده‎هاي ايراني به قصد انتقام از دشمن، عملياتي را طرح‎ريزي مي‎كنند كه به عمليات انتقام مشهور مي‎شود. ياسيني در اين عمليات شركت مي‎كند و كارش را در جنگ تحميلي با موفقيت آغاز مي‎كند و تا پايان دفاع مقدس، به‎عنوان يكي از خلبانان ماهر نيروي هوايي خدمت مي‎كند.
در بخشي از كتاب مي‎]وانيمپس از بمباران به سوي ايران سمت گرفتيم. هر چهار فروند بدون اين‎كه گلوله‎اي به طرف‎مان شليك شود به سوي كشورمان ادامه مسير داديم و در پايگاه به زمين نشستيم. وقتي جناب ياسيني از پلكان هواپيما پايين رفت، من هم پشت سر او پايين آمدم. وي كنار هواپيما ايستاد، در حالي كه از خوشحالي در پوست خودش نمي‎گنجيد، گفت: خدايا شكر! كه اولين مأموريت جنگي‎مان با موفقيت كامل پايان يافت.» سراسر كتاب مملو از خاطراتي است كه نشان مي‎دهد شهيد ياسيني تا چه ميزان متعهد به حضور در دفاع مقدس بود و با چه اشتياقي عمليات جنگي انجام مي‎داد. او در طول جنگ ۲۷۵۹ ساعت پرواز داشت و از اين حيث يكي از ركورددارها بود. ياسيني بعد از اتمام جنگ تحميلي، به‎رغم فعاليت‎هاي ستادي به‎عنوان يك استادخلبان اغلب اوقاتش را به تربيت و آموزش دانشجوها و خلبان‎هاي جوان نيروي هوايي مي‎پردازد. عاقبت در تاريخ پانزدهم دي ۱۳۷۳ در سانحه سقوط هواپيماي شهيد ستاري فرمانده وقت نيروي هوايي و جمعي از فرماندهان اين نيرو، سيدعليرضا ياسيني نيز آسماني مي‎شود و به دوستان شهيدش مي‎پيوندد.
در پايان بخشي از كتاب را پيش رو داريد: «ياسيني هميشه با زيردستانش مهربان بود. بيش از هر چيز به ايمان و تعهد و حسن خلق و تلاش پرسنل احترام مي‎گذاشت. مي‎گفت بهترين انسان‎ها متقي‎ترين آن‎ها هستند. اين‎طور آدم‎ها، چون هميشه خدا را ناظر به رفتارشان مي‎دانند، كمتر دچار لغزش مي‎شوند. پس چه خوب است كه آدم‎هاي متقي را انتخاب كنيم و امور مردم را به آن‎ها بسپاريم.»
منبع: روزنامه جوان