صفحه ادب و هنر

فيلمي ضعيف اما قابل احترام؛
«به دنيا آمدن»؛ تمريني براي سينماگران سياه نماي اجتماعي

فيلم ادعاهاي بزرگ و عجيب فيلم‎هاي اجتماعي سينماي ايران را ندارد و در كمال سادگي سعي دارد بي‎غرض و بدون سياه‎نمايي، به يك مساله‎ي مماس با بخشي از جامعه بپردازد. «به دنيا آمدن» تمرين خوبي است براي سينمايي كه با سياه‎نمايي و شعارهاي اپوزيسيون‎پسند، از موشكافي آسيب‎ها و مسائل اجتماعي طفره مي‎روند.

گروه فرهنگي - رجانيوز: «به دنيا آمدن» به مساله‎ي سقط جنين مي‎پردازد؛ مساله‎اي كه دهه‎هاست در جهان به‎عنوان يك موضوع ملتهب مطرح است. با رشد طبقه‎ي متوسط در سال‎هاي اخير جامعه‎ي ايراني، سقط جنين به مساله‎ي روز بخشي از جامعه‎ي ما نيز تبديل شده است؛ بخشي از جامعه كه با فاصله گرفتن از سنت‎ها و همين‎طور با تمايل به اخلاق و سبك زندگي غربي شناخته مي‎شوند.

فيلم «به دنيا آمدن» داستان زن و مردي را روايت مي‎كند كه بر سر حفظ يا سقط فرزند دومشان اختلاف دارند و اين اختلاف، بستر اتفاق‎ها و برخوردهايي است كه چهارمين فيلم سينمايي فيلمساز را رقم مي‎زنند؛ فيلمي كه با وجود ضعف‎هاي فراوانش، نكات مثبتي هم دارد و در كارنامه محسن عبدالوهاب قدمي رو به جلو به شمار مي‎آيد.

كم‎كم با به ميان آمدن مساله سقط جنين، تفاوت ديدگاه‎ها و ايده‎هاي زن و شوهر به چشم مي‎آيد. فرهاد(با بازي هدايت هاشمي) فيلمسازي است كه با توجه به شرايط زندگي و همين‎طور اخلاق فايده‎گرايش، نمي‎خواهد دوباره بچه‎دار شود. او معتقد است كه نبايد انسان ديگري را به چنين جهان نكبتي آورد. در طرف مقابل هم پري(با بازي الهام كردا) ايستاده كه به‎دليل ريشه‎هاي سنتي‎اش، مخالف سقط جنين است و مدام از رفتن به مطب دكتر طفره مي‎رود.

مشكل اساسي فيلم اين است كه كشمكش‎ها صرفا در ديالوگ‎ها ديده مي‎شوند و جاي خالي اتفاقاتي كه درام را بسازند، به شدت در فيلم احساس مي‎شود؛ اتفاقاتي كه تصميم‎هاي شخصيت‎ها را به دنبال داشته باشند و نگاه خاص و احيانا جهت‎گيري فيلمساز را رقم بزنند. فيلم درباره زن و شوهري است كه سر مساله‎اي اختلاف دارند، دعوا مي‎كنند و در آخر هم دعوايشان بي‎نتيجه رها مي‎شود. همين.

فيلمساز البته براي برطرف كردن مشكلات داستان نحيفش كارهايي كرده است؛ مثلا با رفت و آمدهاي مرد به كافه‎اي كه به پسرخاله‎اش اجاره داده و تلاش‎هايش براي تامين پول قسط‎هاي عقب‎افتاده خانه‎شان، مي‎خواهد به مشكلات مالي خانواده اشاره كند. اين در حالي است كه به نظر مي‎رسد به هيچ وجه مشكلات مالي، دليل اصلي مرد براي مخالفتش با حفظ فرزندش نيست و مخالفت‎هاي مرد ريشه در نوع جهان‎بيني او دارد. فيلمساز دور مساله اصلي را شلوغ مي‎كند تا عدم گسترش خط اصلي روايت را بپوشاند. مثال ديگري كه به كار روايت نمي‎آيد، شغل زن و شوهر فيلم است. نه بازيگر تئاتر بودن زن به شناخت ما نسبت به او اضافه مي‎كند و نه فيلمساز بودن مرد. يكي از اصلي‎ترين وجوه شخصيتي كاراكترهاي سينمايي، شغل آن‎هاست؛ شغلي كه به كار درام بيايد و آن را تقويت كند؛ و يا اين‎كه تماشاگر را به شخصيت‎ها نزديك‎تر كند. در اين فيلم اين اتفاق نمي‎افتد؛ صرفا با توجه به اين‎كه شخصيت‎هاي فيلم از طبقه متوسط هستند، شغل‎هايي براي آن‎ها انتخاب شده است كه به اين طبقه خاص بيايد. فيلمساز در صحنه‎هايي كه از گروه تئاتر به ما نشان مي‎دهد، به مميزي و مشكلات گروه‎هاي تئاتر براي گرفتن مجوز اشاره مي‎كند و همچنين دوستي براي پري مي‎تراشد كه اتفاقا او هم بچه‎اش را سقط كرده و حالا به گربه‎اش احساسات مادرانه دارد. دوستي كه به نظر مي‎رسد هيچ وجه تشابهي با پري براي تشكيل رابطه‎اي دوستانه ندارد و صرفا به فيلم چسبانده شده است تا فيلمساز بتواند به اين واسطه نقدي به سبك زندگي طبقه متوسط وارد كند.

فيلمساز سعي مي‎كند تا آخر يك دوگانه مساوي را جلو ببرد و طرف هيچ‎كدام از شخصيت‎ها را نگيرد؛ اما گويا به اين قضيه اطمينان ندارد و براي اطمينان يافتن از اين‎كه تماشاگر خيال نكند كه او طرف مادر را گرفته است، پيرنگ فرعي‎اي را دست مي‎گيرد كه به شدت ناكارآمد است. فرزند اول اين زن و شوهر كه يازده-دوازده سال بيش‎تر ندارد، عاشق دختري شده كه يكي دو سال از او بزرگ‎تر است. فيلمساز با پرداخت بيش از حد به اين قضيه، مي‎خواهد كفه ترازوي پدر را سنگين‎تر كرده و براي تماشاگر اين سوال را ايجاد كند كه «اگر قرار است بچه بعدي هم چنين هيولايي باشد، آيا بهتر نيست كه اصلا به دنيا نيايد؟» و براي هيولاتر كردن بچه اول، آن‎قدر اين پيرنگ فرعي را پررنگ مي‎كند كه كاريكاتوريزه و اغراق‎آميز شدنش، مساله را هدر مي‎دهد. اين در حالي است كه اتفاقا مادر بيش‎تر از پدر حواسش به بچه اول هست. پدر مرتب سعي مي‎كند او را از سر خودش باز كند، ساعت دقيق كلاس‎هايش را نمي‎داند و از نمراتش بي‎خبر است؛ هرچند او را احتمالا از سر عادت دوست دارد و بر او سخت نمي‎گيرد. به نظر مي‎رسد كه ناهنجاري‎هاي بچه اول پاي پدر باشد و بر خلاف خواست فيلمساز، عملا جز افكار روشنفكرانه پدر، دليلي براي مخالفت او با به دنيا آمدن فرزند دوم وجود ندارد.

پس از بالا گرفتن مشاجرات، پري به خانه پدري‎اش در يزد مي‎رود و در آن‎جا با حضور پدر متمول پري، شاهد اوج بحران هستيم؛ جايي كه در ميان دعواي فرهاد و پدر پري، با جيغ و دادهاي زن، ماجرا تمام مي‎شود و همه حرف‎هاي احيانا عميق فرهاد به حاشيه مي‎رود.

در صحنه آخر اما مساله به كل عوض مي‎شود و زن و شوهر كه ماه‎ها دور از هم زندگي كرده‎اند، از اين نوع زندگي راضي به نظر مي‎رسند و زن كه بچه‎اش را حفظ كرده، از شغل مناسبش در يزد مي‎گويد. در پايان هم مستندي از فرهاد مي‎بينيم در مذمت شهر تهران كه «اين جا تهران است؛ شهر صفحه حوادث.»؛ اين يعني احتمالا فرهاد هم به يزد خواهد رفت و زير چتر حمايتي پدر پري، تفكرات روشنفكرانه‎اش درباره بچه‎دار شدن را از خاطر خواهد برد؛ انگار مساله اصلي بي‎پولي بوده و بقيه بهانه‎ها واهي بوده‎اند؛ در حالي كه از هيچ جاي فيلم جز آخرش نمي‎توانيم اين نتيجه را بگيريم. فرهاد به يك باره از يك روشنفكر ايده مند، به داماد سر خانه‎اي رقت انگيز تبديل مي‎شود. به اين ترتيب پسرخاله جذاب فيلم هم هدر مي‎رود، كسي كه از همان طبقه است ولي با شعار قرار دادن اين بيت از حافظ كه «گفت آسان گير بر خود كارها كز روي طبع / سخت مي‎گردد جهان بر مردمان سخت‎كوش»، پزهاي روشنفكري فرهاد را به سخره مي‎گيرد. اگر فرهاد تحت تاثير سلسله اتفاقاتي، در خودش و پري احساسات و ابعاد جديدي كشف مي‎كرد و همزمان با هم‎نشيني با پسرخاله سرخوشش متحول مي‎شد، حتما فيلم بهتري را شاهد مي‎بوديم؛ اما با تغيير مساله در پايان فيلم، اين فرصت از دست مي‎رود.

كارگرداني فيلم هم چيزي به فيلمنامه اضافه نمي‎كند. دوربين روي دست است و كارگردان سعي مي‎كند بيش از برش، از حركت دوربين استفاده كند. هرچند دوربين آزاردهنده نيست اما در مواردي غلط‎هاي مشخص دارد. مثلا در نمايي كه پري فرهاد را ترك مي‎كند، دوربين او را دنبال مي‎كند و نما قطع مي‎شود به فرهاد كه در حال رانندگي است؛ در حالي كه در اين حالت يا بايد نماي تعقيبي از پري، نماي نقطه‎نظر فرهاد مي‎بود؛ و يا اين‎كه آن نما به نماي ديگري از خود پري قطع مي‎شد. در جاهايي هم تاكيد و مكث دوربين آزاردهنده و محدود كننده به نظر مي‎آيد؛ نمونه‎اش صحنه‎اي است كه فرهاد براي اولين بار در فيلم به خانه خواهر پري رفته؛ فيلمساز به‎جاي رديف كردن نماهايي در كنار هم براي نشان دادن تفاوت فرهنگي دو خانواده با تاكيد بر احيانا فضاي سنتي خانه، دوربين را حركت نمي‎دهد و تاكيدش بر فرهاد است كه بارها قبل از اين هم سوژه اصلي دوربين بوده است.

«به دنيا آمدن» با وجود تمام ضعف‎هايش، فيلم قابل احترامي است. هرچند فيلمساز نمي‎تواند از طرح مساله فراتر برود و ما را به عمق شخصيت‎هايي كه حول آن مساله اختلاف دارند بكشاند؛ اما فيلم ادعاهاي بزرگ و عجيب فيلم‎هاي اجتماعي سينماي ايران را ندارد و در كمال سادگي سعي دارد بي‎غرض و بدون سياه‎نمايي، به يك مساله مماس با بخشي از جامعه بپردازد. «به دنيا آمدن» تمرين خوبي است براي سينمايي كه با سياه‎نمايي و شعارهاي اپوزيسيون‎پسند، از موشكافي آسيب‎ها و مسائل اجتماعي طفره مي‎روند.

پس از ديدن «به دنيا آمدن»، بر خلاف اغلب فيلم‎هاي سينماي ايران، عصباني از سالن سينما بيرون نخواهيد آمد و براي دقايقي مي‎توانيد شاهد يكي دو بازي خوب باشيد.

 ادب و هنر

بازيگر مجموعه تلويزيوني گاندو:
اين كشور همواره از رفتار خائنانه زخم خورده است

سريال تلويزيوني «گاندو» به كارگرداني آقاي جواد افشار اين شب‎ها روي آنتن شبكه سه سيما رفته و توانسته مخاطبان زيادي را با خود همراه كند.«گاندو» مجموعه‎اي در ژانر جاسوسي و امنيتي است كه در آن، به اتفاق‎ها و پرونده‎هاي واقعي اشاره مي‎شود.
پيام دهكردي، از بازيگران شناخته‎شده سينما، تئاتر و تلويزيون نقش «جيسون رضائيان» جاسوس دو تابعيتي مشهور ايراني - آمريكايي را بازي كرده است. او در ارتباط با ايفاي نقش خود در اين سريال به روزنامه صبح نو مي‎گويد: واقعيت اين است در طول ساليان درازي كه بر اين سرزمين گذشته، اين كشور همواره از رفتار خائنانه زخم خورده است؛ چه خيانت داخلي چه خارجي. هميشه اين سوال را مي‎كنم: كدام شهروند دوتابعيتي ايراني-آمريكايي است كه به اتهام جاسوسي در كشور دستگير شود و آمريكايي‎ها حاضر شوند براي آزادي‎اش يك‎ميليارد و ۷۰۰ ميليون دلار هزينه كنند؟
به‎نظرم همين بزرگ‎ترين سند جاسوسي جيسون رضاييان است. آيا اين اتفاق براي همه بازداشتي‎هاي دوتابعيتي مي‎افتد؟ براي كدام شهروند دوتابعيتي وزير خارجه امريكا سخنراني مي‎كند؟
كدام دوتابعيتي را رئيس جمهوري آمريكا به ضيافت دعوت مي‎كند؟ اين‎ها ادله‎هاي ساده‎اي است كه مي‎توان بيان كرد. امثال جيسون رضاييان و خاوري‎ها، خائن‎اند كه به اشكال مختلف به اين سرزمين خيانت كرده‎اند. خيانت اين‎ها به بهداشت، معيشت و آسايش مردم ايران بوده است. اين‎ها كتمان‎كردني نيست. فرقي ندارد، جيسون رضاييان همان‎قدر خائن است كه خاوري خائن است.
شايد خاوري به‎تصور جاهلانه‎اش سهم خودش از سفره انقلاب را برده است؛ اما تأثير ضداجتماعي كار او در كشور كتمان‎ناپذير است و كاركردش اين است كه شايد عده‎اي در داخل بگويند، خاوري برده، چرا من نبرم؟ مي‎خواهم بگويم كنش اين‎ها چيز كمي نبوده است.
او در پاسخ به اين سوال كه چرا تعداد سريال‎هاي اطلاعاتي - جاسوسي به تعداد كمي توليد مي‎شود، مي‎گويد: دليلش ترس ماست. قديمي‎ها بيراه نگفته‎اند كه ترس برادر مرگ است. اگر قائل به اين هستيم كه به‎عنوان مسؤول، برنامه‎ساز و هنرمند سالم و پاكدستيم، از ساخت سريال در اين موضوعات نبايد هراسي داشته باشيم.
اين سريال‎ها بايد از زواياي مختلف ساخته شود. اگر از من بپرسند چرا امروز شرايط فرهنگي ما به قهقرا رسيده، وضعيت ناهنجاري‎هاي اجتماعي، حجاب و... را ببينيد، مي‎گويم اين‎ها محصول نبود راستي و صداقت در ساختار سيستم فرهنگي كشور ماست. وقتي سيستم فرهنگي پر از ترس و ريا باشد، قطعاً تأثير منفي مي‎گذارد. با اين اوصاف، بايد اين سريال‎ها بيش‎تر ساخته شود. بهتر است اين حرف‎ها را خودمان بگوييم، قبل از اين‎كه ديگران بگويند. در خانواده‎اي به اسم ايران زندگي مي‎كنيم و بايد بپذيريم در حوزه مديريت فرهنگي كشور اشتباه كرده‎ايم.
وقتي اين را پذيرفتيم، سپس مصاديق را مشخص و درباره‎اش فيلم و سريال بسازيم. از درك اين واقعيات تلخ به دريچه‎اي پراميد خواهيم رسيد. اسم اين كار سياه‎نمايي نيست؛ بلكه واقع‎نگري است. وقتي واقعيت‎ها را بگوييم، قطعاً مردم متوجه انتخاب درست خواهند شد. سال‎هاست دچار خودفريبي شده‎ايم و مدام مي‎گوييم ما بهترين فرهنگ را داريم. درصورتي‎كه اگر اين‎طور بود، الان جيسون رضاييان و خاوري‎ها را نداشتيم.